ادرین = 

بله از پاریس دور شدم ... دور ... دور ... دور 

رفتم به لندن .... 

من موندم و خودم ....

با کاکامی رفتیم و داخل لندن تحصیل کردیم .... 

من شدم سهام دار شرکت 

کاگامی شد معلم شمشیر زنی 

 

 

 

 

*۶ سال بعد *

 

مرینت : الو جولیکا ؟

جولیکا : بله ^^

مرینت : حاضری =_=

جولیکا : چیزه ..مری ...من کار برام پیش امده نمیتونم بیام .. ببخشید ("_")

مرینت : باشه 

 

 

مرینت : 

حالا چیکار کنم ... فهمیدم

.... لباس رو پوشیدم

... خودم رو توی اینه نگاه کردم

... وای کهچقدر خوشگل هم شدم 🙃😐

 

یهو یه فکری امد ...داخل ذهنم ... یه قطره اشک از چشمم جاری شد ... اره ... امروز میاد ... ۶ سال گذشت ...

بعد قطره اشک رو پاک کردم و گفتم ... نباید نباید... امروز من گریه کنم ...امروز برام روز خوبیه .....

یکی در رو زد ...

مرینت : بیا داخل 

الیا : وایی مری چقدر لباس عروس بهت میاد 

مرینت : هههه اره 

 

 

مرینت : الیا همه چی اماده اس ؟ 

الیا : همه چی 

 

بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم ..

 

رفتم به جایگاه .... کنار ... پل عاشقا ... برای همه دست تکون دادم .... و ..‌ رفتم ایستادم 

 

 

 

 


ادرین : 

خیلی هیجان زده ام ... امروز .... میرم پاریس ... پیش مرینت ... اره ... مرینت 

 

در حال حاضر داخل هواپیما هستیم و چیزی به رسیدنمون نمونده ....

 

کاگامی : ادرین ، مطمئنی انتخابت مرینت هست ؟ 

ادرین : اره صد در صد 

 

رسیدیم به پاریس ... 

 

به کاگامی گفتم ... قبل از دیدن مرینت میخوام برم یه جایی ... 

کاگامی هم گفت میره پیش میلن ...

 

 

کاکامی رفت ... من هم رفتن جایی که اولین بار مرینت رو دیدم ...

یعنی به سمت پل عاشقا ... 

خیلی هیجان دارم 

اول میرم پیش اندره ...

 

 

نگاه کردم ...جمعیت بزرگی اون جا بود ...

رفتم پیش اندره .... 

ادرین : اندره سلام من بر گشتم ...

اندره : اوه ادرین .. امدی ... خوب ... ادرین یه نصیحتی بهت میکنم ... هرچی الان میبینی باور نکن .!..‌ !!!!!!!

ادرین : اندره ..مری من کجاست ؟؟؟؟

 

ادرین : 

وقتی به اندره گفتم ..مرینت من وکجاست ...دستشو گرفت بالا و یه نفر که لباس عروس پوشیده بود رو به من نشون داد ‌...! 

 

اندره : اووون اونجاست ! 

ادرین : اها ممنون .. من باید برم ... ؛


انچه خواهید خواند( البته اگه ادامه دادم )

 

بغض گلوم رو گرفت و صدام رو صاف کردم و گفتم : مبارک باشه 

 

صبر کن صبر کن میگم ... نه صبر کن میگم ... من میگم  با ( با فریاد زیاد ) : من نمیخوام عروسی  کنم... صبر کن هق هق هق ... صبر کن ..‌ من نرو ... گوش کن .. نمیخوام عروسی کنم ... نمیخوام 

 


تمام 🙃🙃

چه طور بود 😀

خوب امید وارم خوشتون امده باشه ❤😊

و اگه این پارت مثل پارت قبلی ۲ کامنت داشته باشه دیگه ادامه نمیدم 😐

پارت اخر این داستانم هم میشه پارت اخر فصل ۱ 😐

 موفق باشین  ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

 

بای خوشگلای من ( دخترای عزیز )

 

 

 

 

😘