- به کیتی من توهین نکن... اون اصلا خبیث و بدجنس و کثیف و مارموز نیست.
کپ کردم. چه زود هم واسش اسم انتخاب کرده.
درسا که از دعوای بچگانه من و ویدا خنده اش گرفته بود گفت:� بس کنین دیگه... ویدا... درسا راست میگه بهتره اونو با خودت نیاری.�
ویدا گربه رو بیشتر به خودش چسبوند. با لحن بچگانه ای گفت:� نمی خوام... من بدون کیتی می مبرم.�
با تمسخر اداشو در اوردم.
- من بدون کیتی می میرم... یا اون موجود چندش اور رو میندازی یا اینکه شب پرتت می کنم بیرون تا تشکت رو کنار کیتی جونت پهن کنی و بخوابی.
اونقدر این حرف رو محکم زدم که دیگه نتونست مخالفتی کنه. با اکراه کیتی رو روی زمین گذاشت و نگاه پر از حسرتش رو بهش دوخت. اما کیتی مثل اینکه قصد نداشت از اونجا بره.
به طرف گربه خیز برداشتم تا فراریش بدم اما اون خیره تر از این حرف ها بود. کوچک ترین تکونی نخورد.
دیگه داشت حرصم در می اومد. کفشم رو دراوردم تا بزنم بهش که ویدا با عصبانیت لنگه کفشم رو گرفت و پرت کرد.
- بهت اجاره نمی دم بهش آسیبی برسونی.
با بهت به لنگ کفش که حالا مایل ها ازم فاصله داشت خیره شدم.
درسا با خنده در باغ رو بست و همونطور که بازوی ویدا رو می کشید به طرف ویلا راه افتادن. می دونستم ویدا حالا حالا ها عمرا باهام حرف بزنه. اون همیشه آرزو داشت یک گربه داشته باشه اما چون مادرش به موی گربه حساسیت داشت نمی تونست به این آرزوش برسه حالا هم که من مانعش شده بودم.
لی لی کنان به طرف ویلا راه افتادم. خدا ذلیلت کنه ویدا. ای که الهی کچلی مزمن بگیری. همینطور که داشتم حرص می خوردم و لی لی می کردم یک دفعه یه چیزی پرید جلوم. اینقدر این حرکت غیرمنتظره بود که به عقب پرت شدم و با کمر خوردم زمین.
دستم رو به پشتم گرفتم و شروع به آه و ناله کردم. با غیض دنبال چیزی که جلوم پریده می گشتم اما طولی نکشید که عصبانیت جاشو به تعجب داد.
همون گربه ای که ویدا نزدیک بود به خاطرش منو بکشه جلوم روی زمین نشسته بود و با چشمای ترسناکش خیره نگاهم می کرد.آب دهنم رو قورت دادم و به سختی از جام بلند شدم. از همون بچگی از گربه ها می ترسیدم. چشماشون خیلی وحشتناک بودن برای همین هیچوقت ازشون خوشم نمی اومد. حالا یکی از همون حیوونای ترسناک جلو روم نشسته و داره با چشماش درسته قورتم میده.
داشتم با احتیاط از کناش رد می شدم که یکدفعه روی سینم پرید.
صدای داد و فریادم همه ی باغ رو برداشته بود. گربه چنگی به لباسم زد و بعد به سرعت از دیوار باغ بالا رفت و پرید بیرون.
منم که از ترس مثل گچ شده بودم، روی زمین افتادم. هنوز نمی تونستم اون برق ترسناکی که تو چشمای ریزش بود فراموش کنم. چشماش برام خیلی آشنا بود. خیلی آشنا.
ویدا و درسا که از صدای جیغ های من ترسیده بودن زود خودشون رو بهم رسوندن. درسا بهم کمک کرد از روی زمین بلند بشم.
- چت شده یکدفعه؟
با ترس به جایی که گربه هه قبلا ایستاده بود اشاره کردم.
-اون... اون...اینجا بود... بــ... بعد پرید روم.
ویدا که اخماش تو هم بود با کنحکاوی گفت:� چی؟�
- اون...اون...گــ...ربه ای که... جلو در بود.
اخمای ویدا بیشتر تو هم رفت.
- باز یک نقشه کشیدی که کیتی رو از چشم من بندازی؟
با این حرفش ترس جاشو به عصبانیت داد. دست درسا رو پس زدم و رو به ویدا گفتم:� اینقدر چرت و پرت به هم نباف... من دروغ نمی گم.�
- آره کاملا مشخصه که دروغ نمی گی.
- برام اهمیتی نداره که تو باور می کنی یانه... تنها چیزی که الان فهمیدم این بود که تو یک گربه ی مزخرف رو به دوست چندین ساله ات ترجیح دادی.
- اون گربه دروغگو نیست...
با حرص به ویدا تنه زدم و با قدم هایی تند خودمو داخل ویلا پرت کردم. خیلی مسخره اس. ویدا اون گربه رو بیشتر از من دوست داره.
از پله ها بالا رفتم و وارد راهرو شدم. همینطور که به سمت اتاقم می رفتم مرتب به ویدا فحش می دادم.
واقعا که... اخه من به کی بگم؟ دوستم من رو به یک گربه فروخت... به یک گربه... باور نکردنیه.
- بس که بی شعوری ویدا اصلا تو لیاقت نداری دوستی مثل من داشته باشی. برو بمیر.
از حرفم پشیمون شدم. هرچه قدر از دستش ناراحت بودم دیگه آرزوی مرگش رو نمی کردم که. دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.
خودمو روی تخت پرت کردم. صدای بسته شدن در باعث شد از جا بپرم. در اتاقم خود به خود بسته شده بود.
سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم. رو تخت غلت زدم و رو به سقف خوابیدم. چشمامو محکم رو هم فشار دادم.
پلکام کم کم داشت سنگین می شد که همهمه ی عجیبی اطرافم رو گرفت. صدای پچ پچ چند نفر تو گوشم پیچید. تمام بدنم یخ کرده بود.
می خواستم تکون بخورم و از جام بلند بشم اما نمی شد. نمی تونستم. یه قدرتی مانع می شد.
نفسام مقطع شده بود. حتی دیگه نمی تونستم نفس بکشم. سینه ام سنگین شده بود. انگار یک وزنه صد کیلویی روش گذاشته بودن.
افسانه های قدیمی تو ذهنم تداعی شد. می خواستم چشمامو باز کنم اما تلاشم هیچ فایده ای نداشت. انگار بدنم از من پیروی نمی کرد. مثل همون هیپنوتیزم شدن. مثل راه رفتن توی خواب... با یک چیز بهتر...اون کلمه چی بود... آره یادم اومد مثل تسخیر شدن.
با صدای جیغی که از مایل ها دورتر به گوش می رسید از جام پریدم.
عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم. اون چیزا خواب بود یا واقعیت؟ سرم رو به طرف پنجره چرخوندم. پرده ی حریر تو باد تکون می خورد.
پاهامو از تخت آویزون کردم و از جام بلندشدم.
با قدم های آروم به طرف پنجره رفتم. باز بود. با صدای تقه ای که به در خورد به سرعت چرخیدم و نگاهمو به در اتاقم دوختم.
آروم آروم داشت باز می شد. برخلاف مسیر وزیدن باد.
دستم رو روی سینه ام مشت کردم. سایه ای پشت در دیده می شد. در، بین راه متوقف شد و با یک حرکت سریع صدای هولناکی داد و بسته شد.
به طرف پنجره برگشتم و ناخودآگاه چند قدم به عقب سکندری خوردم.
همون گربه ی ترسناک حالا پشت پنجره اتاقم بود و داشت با چشمای قرمزش منو نگاه می کرد.
دندونای تیز و سفیدش رو نشونم داد. حالت حمله به خودش گرفته بود. قبل از اینکه چنگال هاش رو تیز کنه و خودشو روم پرت کنه به سرعت پنجره رو بستم و چند قدم عقب رفتم.
یک جمله مرتبا تو ذهنم تکرار می شد.
یک جمله که از ویدا شنیده بودم و تمام تنم رو می لرزوند.
�گربه ها با ارواح ارتباط دارن�
زانوهام سست شد و روی زمین افتادم. سرم داشت از درد می ترکید. لبام به سفیدی می زد. دیگه تحمل نداشتم. نمی تونستم. بسه. خدایا بسمه.
جمله ی آخر رو تقریبا فریاد زدم.
با شنیدن صدای جیغم، درسا و ویدا خودشون رو تو اتاق انداختن.
درسا که حال خرابم رو دید درحالی که بغض کرده بود به طرفم اومد. دستش رو روی شونه ام گذاشت و کنارم نشست.
- چت شده مرینت؟ چرا این روزا اینقدر عجیب شدی؟
صدای بغض دار درسا باعث شد تا منم بغض کنم.
- دارم دیوونه میشم. می خوام همین الان از این ویلای لعنتی برم. می خوام برم.
حالا ویدا هم نگران شده بود.
چند قدم بهمون نزدیک شد:� ما جای دیگه ای رو نداریم. بلیت قطار هم که مال یک هفته دیگه اس. می دونم دلت برای بابات تنگ شده اما مجبوری تحمل کنی.�
پوزخندی زدم. کاش قضیه فقط دلتنگی من برای بابام بود.
درسا از کنارم بلند شد و برای اینکه جو رور عوض کنه گفت:� خب بچه ها این حرف ها رو ولش کنین بیاین امروز هم بریم یه دوری این طرف ها بزنیم.�
ویدا هم با زدن یک لبخند پت و پهن حرف درسا رو تایید کرد.
نالیدم:� من حالم خوب نیست خودتون برین.�
ویدا به درسا اشاره کرد و گفت:� باشه هرجور میلته.�
با دهن باز بهشون که حالا داشتن از اتاق بیرون می رفتن خیره شدم.
ذهنم به کار افتاد. نه... عمرا تنهایی تو این ویلا بمونم.
سریع از جام بلند شدم و داد زدم:� صبر کنین الان منم میام.�
صدای خنده هاشون از تو راهرو می اومد.
- باشه پس زودباش... حوصله نداریم اینجا یک ساعت معطل تو بشیم.
همونطور که کمدم رو برای پیدا کردن یک مانتوی مناسب زیر و رو می کردم زیر لب هرچی فحش بلد بودم نثار درسا و ویدا می کردم.ده دقیقه بعد آماده دم در ایستاده بودم. هر سه با خنده راه افتادیم. فضای سبز قشنگی اون اطراف بود که حسابی آدم رو سر حال می اورد. با اینکه ذهنم پر از مشغله بود و تقریبا در طول راه ساکت بودم سعی می کردم درسا و ویدا چیزی متوجه نشن.
کمی بعد به یک زمین سبز و تقریبا بزرگ رسیدیم. بوی چمن تازه دماغم رو قلقلک می داد. ویدا خودش رو روی چمن ها پرت کرد و رو به آسمون دراز کشید. من و درسا هم کنارش نشستیم.
- بچه ها... به نظرتون چرا همش هوا ابریه... هوای ابری بدون بارون... یکم عجیبه.
نیشخندی زدم:� یکم؟ مطمئنی؟�
لباشو جمع کرد و چشمامو رو هم فشرد:� اما خیلی رمانتیکه.�
خیلی سعی کردم جلو قهقهه ام رو بگیرم. گاهی اوقات ویدا از یک بچه هم بدتر می شد.
درسا هم از شدت خنده قرمز شده بود.
ویدا همونطور که چشماش بسته بود اخمی کرد:� من جوک نگفتم.�
درسا میون خنده گفت:� بی شباهت هم نبود.�
دوباره خنده اش شدت گرفت.
ویدا از جاش بلند شد و نشست. با کنجکاوی رو به درسا گفت:� راستی... پارسا هنوز بهت زنگ نزده؟ نگو نه که باور نمی کنم.�
درسا خنده اش رو خورد. با نگرانی گفت:� راستش... از موقعی که اومدیم زنگ نزده...�
ویدا نفسش رو به بیرون فوت کرد:� راستش واسه منم عجیبه که چرا خانوادم ازم خبری نگرفتن... شاید ما نتونیم بهشون زنگ بزنیم اما اونا می تونن.�
قیافه جدی به خودم گرفتم:� از کجا می دونی که می تونن؟�
مکث کردم. وقتی سکوتش رو دیدم ادامه دادم:� شاید همونطور که ما نمی تونیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم اونا هم نمی تونن.�
درسا با کلافگی شالش رو جلو کشید و گفت:� راستش... اینجا خیلی عجیبه... محیطش... آدماش... تو ساحل رو یادتونه؟ حتی ... همین آدرین... کنارش احساس راحتی نمی کنم.�
ویدا چشماشو ریز کرد و سرش رو به سر درسا نزدیک کرد.
- پس کنار آدرین احساس راحتی نمی کنی؟ مگه قراره بکنی؟ وایسا اگه به پارسا جون نگفتم.
درسا لبش رو گزید و با حرص گفت:� خودت هم می دونی که منظورم این نبود.�
می تونستم لبخند محو روی لب های ویدا رو ببینم.
- مگه من چی گفتم؟ببین... خودت داری حرف تو دهنم می ذاری. من که منظوری نداشتم اما مثل اینکه تو داشتی.
درسا با غیض دندوناش رو روی هم فشرد:� ویدا... اگه می خوای بازم خانوادت رو ببینی بهت توصیه می کنم از جلو چشمم گم شی.�
ویدا با بی خیالی گفت:� اگه واقعا منظوری نداری پس چرا داری منو تهدید می کنی؟ نکنه می ترسی؟�
درسا به طرف ویدا هجوم برد. هردو روی چمن ها افتادن و غلت زدن. می تونستم فحش هایی رو که درسا به ویدا نسبت می داد رو بشنوم.
با خنده از جام بلند شدم تا به طرفشون برم اما با شنیدن صدای خفه ای از پشت سرم، سر جام متوقف شدم.
گوشام رو تیز کردم به نظر صدای یک گربه بود. بدنم شروع به لرزیدن کرد. حتی قدرت برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم هم نداشتم.
صداش بلند و بلند تر می شد. ناگهان احساس کردم یک چیز نرم با پام برخورد کرد. تو جام پریدم و جیغ بلندی کشیدم.
درسا و ویدا با شنیدن صدای جیغم دست از خندیدن و فحش دادن کشیدن و از رو زمین بلند شدن.
هیچ جوره نمی تونستم لرزش بدنم رو متوقف کنم. از شدت ترس سکسکه ام گرفته بود.
درسا با نگرانی بازومو لمس کرد. دستم رو به شدت کشیدم و چند قدم عقب رفتم.
نگاهم هنوز به همون گربه آشنا که حالا مقابلم قرار داشت و یک پاش خونی بود دوخته شد.
- حالت خوبه مرینت؟
صدای ویدا هم نگران بود. با دست گربه رو نشونشون دادم.
ویدا با دیدن گربه به سرعت به طرفش رفت.
- وای خدای من... چرا اینطوری شده؟
سعی کرد گربه رو در آغوش بگیره. جالب اینجا بود که گربه هم هیچ مخالفتی نکرد و تو آغوش ویدا خزید.
ویدا با نگرانی پای گربه رو لمس کرد که باعث شد صدای خفه ی میو میوش بلند بشه.
من که کمی آروم تر شده بودم نفس عمیقی کشیدم. هنوز هم جرئت نزدیک شدن به گربه رو نداشتم.
- خدای من... کیتی... چه ات شده تو.
ویدا درحالی که کیتی درآغوشش بود از روی چمن ها بلند شد. رو به ما گفت:� بریم خونه... اون نیاز به مراقبت داره...�
چشمام گرد شد.
- تـ...تو که... نمی خوای... اونـ...اونو بیاری تو ویلا؟
اخمای ویدا تو هم رفت:� چه اشکالی داره؟ نمی بینی پاش زخمی شده؟ اتفاقا می خوام بیارمش تو ویلا و هیچوقت هم از اونجا بیرونش نمی کنم...�
- ویدا... به خاطر خدا.... یکم عاقلانه فکر کن... تو می خوای اون موجود کثیف رو با خودت بیاری تو ویلا که چی بشه؟
با قاطعیت جواب داد:� که درمانش کنم...�
پوزخند عصبی زدم:� نمی دونستم با یک دامپزشک طرفم.�
اهمیتی به طعنه ام نداد و با جدیت گفت:� اتفاقا قصد داشتم دامپزشک بشم اما بابام نذاشت.�
می دونستم حرف زدن با ویدا فایده ای نداره اون هرجور شده کار خودش رومی کنه. به درسا که کناری ایستاده بود و به بحثمون گوش می داد گفتم:� تو نمی خوای چیزی بهش بگی؟�
لباش رو با زبونش تر کرد.
- خب... راستش برای من زیاد فرقی نداره...
ترجیح دادم لبخند پیروزمندانه ویدا رو نادیده بگیرم.
با غیض نگاهی به طرفشون انداختم و با قدم هایی بلند خودم رو به ویلا رسوندم. با حرص در رو به هم کوبیدم. همیشه وقتی خیلی عصبی می شدم به جون درها می افتادم.
خودمو روی مبل پرت کردم و چشمامو بستم. امروز خیلی روز گندی بود. همه ی روزا گنده. من دیگه تحمل ندارم حتی یک ثانیه دیگه تو این ویلا بمونم. حیف که گوشیم کار نمی کنه وگرنه به بابا زنگ می زدم تا بیاد دنبالم.
با شنیدن صدای باز شدن در بدون اینکه تغییری تو حالتم ایجاد کنم گفتم:� ویدا... یا جای من تو این خونه اس یا جای اون گربه ی مزخرفت.�
سوز سردی که با پاهام برخورد کرد باعث شد تا به سرعت چشمامو باز کنم.
به طرف در ورودی نگاهی انداختم. نیمه باز بود و هیچکس هم وارد نشده بود. به آرومی از روی مبل بلند شدم.
- ویدا؟... درسا؟
سکوت.
آب دهنم رو قورت دادم. به سمت آشپزخانه دویدم و یک لیوان آب سرد برای خودم ریختم.
حرارت بدنم خیلی بالا بود. همه ی آب رو یک باره سر کشیدم.
لیوانو روی میز کوبیدم و به دیوار تکیه دادم. حتما اینم یک بازیه دیگه اس. شاید هم من در رو خوب نبستم. البته از این آخریه زیاد مطمئن نبودم چون یادم بود که در رو به هم کوبیدم.
صدای کوبیده شدن در به هم باعث شد تو جام سیخ بشم. با ترس نگاهی به اطرافم انداختم و از آشپزخانه خارج شدم.
نفس هام تند و نامنظم بود. به در ورودی که حالا کاملا بسته بود خیره شدم و دوباره صدا زدم:� درسا؟... ویدا؟�
سکوت سنگینی که تو سالن حکم فرما بود بیشتر اعصابم رو خورد می کرد. به سمت در ورودی هجوم بردم و دستگیره رو پایین کشیدم.
یا ترس به در بسته زل زدم. قفل بود. در قفل بود. نفس هام کند شده بود. هوا به سختی وارد ریه هام می شد.
به در کوبیدم و دوباره دستگبره رو بالا و پایین کردم اما فایده ای نداشت. در قفل بود.
سرمای اطرافم بیشتر و بیشتر می شد. بدنم یخ زده بود. صدای قژقژ پله های چوبی تو گوشم پیچید. حتی جرئت نداشتم برگردم و به پله ها خیره بشم.
مثل این می موند که یکی داره ازشون پایین میاد.
جیغ کشیدم و محکم تر به در کوبیدم. در چوبی زیر ضربات سنگین مشتم صدا می داد اما باعث نمی شد که نتونم صدای قدم هایی رو که بهم نزدیک تر می شدن بشنوم.
از بس جیغ کشیده بودم صدام گرفته بود.
دیگه قدرت مشت زدن به در هم نداشتم. بدنم داشت می لرزید. داشتم یخ می زدم. بی حس شده بودم.
با صدای گرفته داد زدم:� تو رو خدا... یکی کمکم کنه.... التماستون می کنم... کمکم کنین... درســـــا ... ویـــــدا...�
صدای قدم ها هر لحظه نزدیک تر می شدن. هق هقم شدت گرفت. حضور جسم سردی رو پشت سرم احساس می کردم. از سرماش لرزم گرفت.
خودمو محکم به در کوبیدم و دوباره دستگیره رو بالا و پایین کردم. ناگهان در باز شد و من به بیرون پرت شدم. به شدت روی زمین افتادم. نفسم بند اومده بود. ویدا و درسا با دهن باز جلوم ایستاده بودن و بهم زل زده بودن.
کیتی با اون چشمای ترسناکش تو بغل درسا بهم دهن کجی می کرد.
لبای خشکم رو با زبون تر کردم و به پشت چرخیدم. هیچکس نبود و در ویلا باز بود.
درسا با نگرانی گفت:� میشه بگی داری چیکار می کنی؟�
صدام به شدت گرفته بود.
- من... در... اون... قفل بود... من... هرکار کردم... باز نشد... یکی... یکی.. پشت سرم بود... اون...
قادر به حرف زدن نبودم. انگار درسا اینو متوجه شد چون کنارم زانو زد و به آرامی مشغول نوازش شونه ام شد.
- مرینت... آخه تو چه ات شده دختر؟ در که باز بود... خودم دیدم پرت شدی بیرون...
به موهام چنگ زدم.
میون گریه گفتم:� نمی دونم... نمی دونم چرا اینطوری شدم. همش... همش اون دختر... اون تو ذهنم میاد... درسا فکر می کنم دارم دیوونه میشم.�
بغلم کرد و کنار گوشم گفت:� هیـــش... آروم باش... چیزی نیست.. فکر کنم فقط خیلی خسته ای... بیا بریم تو اتاقت یکم استراحت کنی.�
بهش تکیه کردم و به آرومی وارد ویلا شدیم. نگاه نگران ویدا تا زمانی که از پله ها بالا رفتیم رو روی خودم حس می کردم.
درسا بهم کمک کرد تا روی تخت دراز بکشم. ملاحفه ی صورتی رنگ رو روم کشید. می خواست از اتاق بیرون بره که مچ دستش رو گرفتم.
- میشه... تا زمانی که می خوابم... پیشم بمونی؟
لبخندی زد و کنارم روی تخت دراز کشید. با نوازش های درسا به خواب عمیقی فرو رفتم.
با شنیدن صدای پچ پچ چند نفر از خواب بیدار شدم. غلت زدم و به طرف راست تخت چرخیدم. درسا و ویدا روی زمین کنار هم نشسته بودن و داشتن آروم صحبت می کردن.
درسا درحالی که خرس پارچه ای سفیدی رو که تازه دیده بودم تو بغل گرفته بود گفت:� ولی خیلی خوشگله ها... نگاه کن...�
ویدا درحالی که اخم کرده بود و با جعبه چوبی توی دستش مشغول بود گفت:� نمی دونم چرا باز نمیشه... به نظرت اشکالی نداره بشکنیمش؟�
تقریبا راست شدم و روی تخت نشستم. با صدای خواب آلودی گفتم:� دارین چی کار می کنین؟�
با شنیدن صدای من هر دو تو جا پریدن و درحالی که دستپاچه شده بودن به طرفم چرخیدن.
درسا خرس پارچه ای رو روی زمین گذاشت و گفت:� بیدار شدی؟�
خمیازه ای کشیدم و از تخت پایین اومدم. کنارشون روی زمین نشستم و با کنجکاوی به جعبه و خرس پارچه ای نگاه کردم.
- اینا چیه؟
ویدا جعبه رو به طرفم گرفت:� می تونی بازش کنی؟�
به آرومی دستم رو به طرفش دراز کردم. همینکه دستم با جعبه تماس پیدا کرد یک سری تصاویر از مقابل چشمام گذشتن.
یک دختر که نمی تونستم صورتش رو ببینم. پشت میز نشسته بود و داشت یک سری چیزا رو یک ورقه می نوشت... یک سری اعداد و یک سری حروف عجیب که باهاشون آشنایی نداشتم...
چشمامو باز و بسته کردم و دستم رو به سرعت عقب کشیدم.
ویدا تعجب کرد:� چی شد؟�
سرم رو تکون دادم و درحالی که از جام بلند می شدم گفتم:� چیزی نیست... این وسایل رو از کجا اوردین؟�
درسا جعبه رو از ویدا گرفت و درحالی که بالا و پایینش می کرد گفت:� تو اتاق ویدا بودن... زیر تختش...�
خودمو عقب کشیدم و روی تخت نشستم.
- فکر می کنی مال کیه؟
درسا به عروسک پارچه ای اشاره کرد:� به نظر مال یک بچه اس.�
ویدا سرش رو تکون داد:� از کجا می دونی؟ خب منم از این خرس پارچه ای ها دارم...فقط بچه ها ندارن که.�
درسا چشماشو ریز کرد:� خب در اینکه تو بچه ای هیچ شکی نیست.�
چشم غره ی ویدا تاثیری نداشت. درسا با خنده ادامه داد:� طفلک اون کسی که قراره با تو زیر یک سقف زندگی کنه.�
قبل از اینکه ویدا به طرف درسا هجوم ببره با قاطعیت گفتم:� همین الان اینا رو بر می گردونین سرجاش... درسا...فکر نکنم دوست پدرت خوشحال بشه اگه بفهمه به این وسایل دست زدین.�
ویدا جعبه رو از دست درسا قاپید و گفت:� من که بهش گفتم به اینا دست نزنه اما اون گوش نکرد.�
درسا یا چشمای گرد شده گفت:� چی؟ چرا دروغ می گی؟ من خودم به تو گفتم بهتره فضولی نکنی اما تو...�
دستم رو بالا اوردم و با کلافگی گفتم:� این بحث رو همینجا تموم کنین... ویدا خانوم من اگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم...�
ویدا شونه ای بالا انداخت و وسایل رو تو بغل درسا انداخت:� زحمتش رو خودت بکش... باید برم یک سری به کیتی بزنم............ 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

آنچه خواهید خواند.... 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

ناگهان چیزی به سرعت از بالای سرم گذشت. 

من که انتظار این حرکت غیر منتظره رو نداشتم جیغ کشیدیم...... 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤


خب خب تمومید 

ببخشید که خیلی دیر دادم

بعدی =6نظر 

6 تا نظر نشه من هم نمودم

امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید 

بای بای تا بعد 

​​​​​​