درسا با شک گفت:� چه فکری؟ نکنه از همون چرت و پرتاست.�
ویدا با ذوق به طرف در رفت و شروع به پوشیدن کفش هاش کرد.
من و درسا با تعجب به کاراش نگاه م کردیم.
در ویلا رو باز کرد و رو به ما گفت:� مگه نمی خواین زنگ بزنین؟... خب بیاین دیگه.�
من و درسا نگاهی به هم انداختیم.
- ترجیح میدم رو حرفش حساب نکنم.
- منم همینطور ولی فکر کنم مجبوریم.
از رو مبل بلند شدیم و دنبالش از ویلا خارج شدیم. آسمون مثل همیشه ابری بود.
ویدا می دوید و ما هم میجبور می شدیم دنبالش به سرعت بدویم. هر سه از باغ خارج شدیم.
ویدا به خانه ی ویلایی و کوچیکی که کنار ویلای ما بود اشاره کرد و گفت:� می تونیم از آدرین کمک بگیریم.�
دهنم باز مونده بود.
درسا تشر زد:� چرا چرت و پرت میگی؟ چه زود هم باهاش خودمونی شدی. آدرین..�
البته این آخریه رو به تمسخر گفت. ویدا هم که ابدا به رو خودش نیاورد. پوست کلفت بود دیگه.
منم ترجیح می دادم تو بحثشون شرکت نکنم. چرا دروغ؟ به نظر خودمم پیشنهادش خوب بود.
- به نظر من پشنهاد بدی نیست.
منتظر اعتراض درسا نموندم و جلو تر از ویدا به سمت خونه آدرین راه افتادم.
با استرس جلوی در ایستادم. نگاهی به ساختمون انداختم در برابر ویلای ما هیچ بود.
دستم رو دراز کردم تا زنگ رو بزنم اما بین راه متوقفش کردم. یه احساس بدی داشتم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
- کمک می خوای ماری؟
به طرف ویدا چرخیدم. با شیطنت داشت به در خونه اشاره می کرد. اخمی کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. شالم رو جلوکشیدم و دوباره دستم رو به طرف زنگ دراز کردم قبل از اینکه فشارش بدم، در ویلا باز شد.
با این حرکت ناگهانی من که روی پله بودم غافلگیر شدم و پام سر خورد و افتادم. صدای آخم بلند شد. حالا این ویدای بلا گرفته به جای اینکه به من کمک کنه بلند شم هر هر می خندید.
باز صد رحمت به درسا. بازومو گرفت و کمک کرد بلند شم.
- ببخشین تقصیر من بود... کاریتون که نشد؟
همونطو که بازوم تو دست درسا بود پای چپم رو مالش دادم. یک چشم غره ی خوشگل به آدرین رفتم که باعث شد به خنده بیفته. تو دلم اداشو در میاوردم. هرهرهر هندونه.
- ابدا لازم نیست نگران باشین می بینین که حالم خوبه فقط پام ناقص شده.
لحن حرصیم باعث شد با صدای بلندتری بخنده.
ویدا هم که قربونش برم با صدای بلندتر همراهیش می کرد. فقط این وسط درسا سعی داشت جلوی خنده اش رو بگیره. اینو از صورت قرمز شده اش فهمیدم. بچه ام در مرض انفجار بود.
دوباره حرصی گفتم:� واقعا خوشحالم که جوانب خنده و تفریح شما رو فراهم کردم اما من مثل شماها بیکار نیستم.�
آروین تک سرفه ای کرد و گفت:� بله... ببخشین... کاری از دست من بر میاد؟�
ویدا و درسا هم جدی شدن.
- می تونین تلفنتون رو به من قرض بدین؟
چشماش گرد شد:� تلفن؟�
- بله... راستش موبایل های ما کار نمی کنه.
نگاه عجیبی بهمون انداخت که احساس بدی بهم دست داد.
- چند لحظه صبر کنین... اگه می خواین بفرمایین داخل.
- نه ممنون مزاحم نمی شیم.
- تلفن داخله...
به خودم و حواس پرتیم فحش فرستادم و دنبال آدرین وارد ویلا اش شدم. اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد آویزهای بلورینی بود که که از سقف آویزون شده بود. خونه اش دکور عجیبی داشت.
میزی گرد و کهنه وسط اتاق پذیرایی کوچک قرار داشت و کاغذ دیواری سیاه و نارنجی دیوارها رو پوشونده بود.
ناخودآگاه یک حس ترس به آدم القا می کرد. از چهره های درسا و ویدا هم پیدا بود که مثل من فکر می کنن.
آروین به تلفن قدیمی که روی میز بود اشاره کرد گفت:� می تونین از اون استفاده کنین.�
سرم رو تکون دادم و به طرف تلفن رفتم. آروم گوشیشو برداشتم و شماره گرفتم.
صدای بوقی که تو گوشم پیچید خوش آیند تر از هر آهنگی بود. با هیجان گوشی رو بیشتر به گوشم چسبوندم.
یعداز بوق های متوالی کم کم اون هیجان تو وجودم از بین رفت. کسی گوشی رو برنمی داشت. یعنی بابا کجا بود؟
چندبار دیگه هم امتحان کردم اما فایده ای نداشت.
با ناامیدی گوشی رو سر جاش گذاشتم. به سه جفت چشمی که با کنجکاوی بهم نگاه می کردن خیره شدم:� جواب نمی داد.�
ویدا که انگار اصلا براش مهم نبود نگاهی به اطراف انداخت و گفت:� شما که گفتین با خانوادتون زندگی می کنین.�
آدرین با خونسردی به آشپزخانه رفت و از همونجا گفت:� دروغ نگفتم. مادرم برای خرید رفته بیرون پدرمم تو اتاقشه.�
کمی بعد با یک سینی چایی بیرون اومد و جلوی ما تعارف کرد.
درسا با لبخند مودبانه ای گفت:� راضی به زحمت نبودیم.�
آروین هم لبخندی تحویلش داد:� زحمتی نیست.�
ویدا زیر گوشم با لحن با مزه ای گفت:� ماشالا کدبانویی برای خودش.�
خنده ام گرفته بود. یه زور سعی داشتم جلو خنده ام رو بگیرم اما ویدا دست بردار نبود.
- میگم ها... برای داداش درساخوبه بگیریمش نه؟
ضربه نسبتا محکمی به بازوش زدم. آخ بلندی گفت که باعث شد نگاه ها به طرف ما کشیده بشه.
چپ چپ به ویدا نگاه کردم که دستاشو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت:� باشه باشه... نزن من غلط کردم... داداشش مال تو.�
صداش به قدری بلند بود که به گوش درسا و آروین برسه. سرم رو با خجالت پایین انداختم. ای ذلیل بشی ویدا که از دست تو آسایش و آرامش ندارم. هر جا میرم باید یک گندی بزنه.
چایی نخورده از جام بلند شدم. لبخند احمقانه ای زدم:� ممنون به خاطر تلفن و چایی ولی ما باید بریم.�
ویدا با غرغر و چشم غره از جاش بلند شد. درسا هم خیلی خانمانه برخورد کرد و از آدرین تشکر کرد. اگه این درسا رو نداشتم از دست ویدا کارم به قبرستون کشیده می شد.
آدرین اصرار کرد برای ناهار بمونیم اما ما قبول نکردیم البته اگه جلوی ویدا رو نمی گرفتیم بدش نمی اومد شب هم اینجا بخوابه.
قبل از اینکه از خونه بریم بیرون آدرین گفت:� دیشب خیلی منتظرتون شدم.�
متوجه منظورش شدیم. داشت به دعوتش برای شام اشاره می کرد.
- نمی خواستیم زحمت بدیم... به هرحال ممنونم.
- حرفش هم نزنین... مامان خیلی دوست داشت شمارو ببینه.
ویدا بازم نتونست جلو اون دهن گنده اش رو بگیره:� به مادرتون سلام برسونین... حتما یک موقع مزاحمتون میشیم.�
اگه من و ویدا تنها بودیم بعید نبود که همین الان جناب عزرائیل رو ملاقات کنه. قبل از اینکه دهنش باز بشه یک گند دیگه بزنه درسا دستش رو گرفت و همونطور که سعی می کرد هولش بده بیرون با لبخند مسخره ای رو به آروین گفت:� ببخشین این دوست من یه خورده سریع خودمونی میشه...�
آروین سعی داشت جلو خنده اش رو بگیره:� اشکال نداره اتفاقا خوشحال میشم اگه دعوتم رو قبول کنین.�
سرسری یه خداحافظی کردیم و هر سه به سمت ویلای خودمون راه افتادیم. البته بین راه ویدا رو به رگبار فحش بستیم.
- بی شعور... این چه طرز رفتاره؟ می دونیم خانوادت خارج رفته ان و خیلی به رسومات پایبند نیستن اما خاک به سرت کنن یکم سنگین باش... یعنی چی هر پسری رو که می بینی نیشت تا بناگوش باز میشه؟ کتک می خوای؟
ویدا هم که عین خیالش نبود. با خنده گفت:� وای ماری... چشماشو دیدی؟ چه قدر خوشگلن... آبی اش یه چیزی بین آبی تیره و یه رنگ خاص بود...�
درسا یک پس کله ای بهش زد:� اصلا فهمیدی مارسا چی گفت؟�
ویدا با تعجب به طرف من برگشت:� مگه تو چیزی گفتی؟�
دوست داشتم همونجا همه ی موهامو لاخ لاخ بکنم.
- آخه دختره هالو... الان پسره درموردت چی فکر می کنه؟
لباشو جمع کرد و با چشمای ورقلمبیده گفت:� چی فکر می کنه؟�
نفسم رو با حرص فوت کردم:� هیچی...�
به داخل باغ هولش دادم. قبل از اینکه در رو ببندم صدای جیغ بلندی باعث شد تو جام بپرم و با ترس به طرف ویدا برگردم. دستاشو رو گونه هاش گذاشت و به بیرون باغ خیره شده بود.
نگاهشو دنبال کردم. اما چیز ترسناکی ندیدم. درسا هم به نظر میومد گیج شده بود.
به طرف ویدا رفتم که حالا چشماش داشت برق می زد.
- چت شده ویدا؟
انگار خیلی شکه شده بود چون همونطور که نگاهش رو همون نقطه قفل بود با صدایی که حالا می لرزید گفت:� این خارق العاده اس... نگاه کن؟�
به جایی که خیره شده بود نگاه کردم. گربه ی سفید و پشمالویی جلوی در باغ ایستاده بود و چشمای سیاهش رو که برق می زد به ما دوخته بود.
با حیرت به طرف ویدا برگشتم.
- یعنی... تو... به خاطر اون گربه هه جیغ کشیدی و ما رو تا سرحد مرگ ترسوندی.
ویدا که انگار ترسیدن ما براش کمترین اهمیتی نداشت به طرف گربه رفت و دستش را نوازش گر به پشتش کشید.
- نگاه چقدر خوشگله... تو چه بی احساسی ماری.
دیگه داشتم بالا می اوردم. چطور می تونست اینقدر راحت اون گربه رو ناز و نوازش کنه.
- ویدا دیگه حتی فکرش هم نکن بتونی به من نزدیک بشی.
ویدا درحالی که مشغول نوازش گربه بود با گیجی گفت:� چرا؟�
نمی تونستم نگاهمو از اون گربه ی ترسناک بردارم.
- چون می ترسم بیماری بگیرم و بمیرم.
- بی خیال ماری... نگاه کن ببین چقدر تمیزه یه ذره هم خاکی و کثیف نیست.
پلکامو با حرص روی هم فشار دادم.
درسا که خنده اش گرفته بود گفت:� راست میگه خیلی خوشگله اما بهتر بود احتیاط می کردی و بهش دست نمی زدی.�
از همه عجیب تر رفتار گربه بود. هر لحظه منتظر بودم فرار کنه و از ما دور بشه اما اون انگار بدش نمی اومد پیش ویدا بمونه.
با تمسخر گفتم:� خیلی باهات انس گرفته ویدا.�
با ذوق گفت:� آره نگاه کن چه چشمای نازی داره.�
- نمی دونم تو اون چشمای ریز و ترسناک چه نازی دیدی.
انگار اصلا حرفم رو نشنید چون ادامه داد:� مثل چشمای من می مونه.�
پقی زدم زیر خنده. آخه چشمای ویدا کجا و چشمای اون گربه هه کجا. مال ویدا قهوه ای بود مال اون سیاه.
درسا دستش رو روی شونه ویدا گذاشت.
- بیا بریم داخل دیگه... باید ناهار درست کنیم.
ویدا گربه رو بغل کرد و گفت:� آره بیاین بریم.�
درسا با تعجب به گربه خیره شد. خنده ی منم کم کم داشت محو می شد. عمرا... عمرا اگه بذارم اون موجود کثیف رو با خودش بیاره تو ویلا.
ابروهامو تو هم کشیدم و فوری جلو ویدا ایستادم. با لحن محکمی گفتم:� مگر از رو نعش من رد بشی که بهت اجازه بدم اون موجود خبیث و بدجنس و کثیف و مارموز رو بیاره تو خونه.....

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

انچه خواهید خواند.....

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

پلکام کم کم داشت سنگین می شد که همهمه ی عجیبی اطرافم رو گرفت. صدای پچ پچ چند نفر تو گوشم پیچید. تمام بدنم یخ کرده بود.
می خواستم تکون بخورم و از جام بلند بشم اما نمی شد. نمی تونستم. یه قدرتی مانع می شد.
نفسام مقطع شده بود. حتی دیگه نمی تونستم نفس بکشم. سینه ام سنگین شده بود. انگار یک وزنه صد کیلویی روش گذاشته بودن.
افسانه های قدیمی تو ذهنم تداعی شد. می خواستم چشمامو باز کنم اما تلاشم هیچ فایده ای نداشت. انگار بدنم از من پیروی نمیکرد....... 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤


تمومید ​​​​​​

بعدی =6نظر ​​​​​​

امیدوارم خوشتون اومده باشه ​​​​​​

راستی بعدی یک نمه ترسناک داره​​​​​​

خب دیگه نظر بدید وگرنه پارت بعدی بی پارت بعدی ​​​​​​

امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید ​​​​​​

بای بای تا بعد