رمان MY PRINCESS پارت 25
مرینت: ادرین دستشو طرفم دراز کرد، گرفتمش، بلندم کرد. خودشم بلند شد، یهو جلوم زانو زد و حلقه رو از تو جیبش دراورد و جلوم گرفت: مرینت... بهم اجازه میدی تا در تمام سختی ها کنارت باشم؟...من عاشقتم... مرینت باهام ازدواج میکنی؟
مرینت: توی دلم: اون بالاخره کار خودشو کرد. حالا من باید چی کار کنم؟ بهش بگم دوستت ندارم؟ قلبم درد گرفت. نفس نفس میزدم.
ادرین از سر جاش بلند شد و گفت: مرینت چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟؟ حالت خوبه؟
مرینت: قلبم به شدت درد میکرد. انگار من باید قلبم به جای اون درد بگیره.افتادم روی زمین. دستمو گذاشتم روی قلبم.
( ... = نفس نفس زدن)
گفتم: ادرین... ادرین... آی... آی قلبم... ادرین ... کمکم کن...
همون موقع ادرین بلندم کرد و بردم بیمارستان.
ادرین: یعنی اون چش شده؟؟ چرا قلبش درد میکنه؟ مگه من بهش چی گفتم؟ بلندش کردم و بردمش بیمارستان. بهش دستگاه تنفس و سرم و اینجور چیزا وصل کردن. من همون اول فهمیدم حالش خوب نیست ولی بهم نمیگفت. چرا؟ مگه من غریبم؟
وقت ملاقات شد. رفتم تو اتاق خوابیده بود. کنترش نشستم. بیدار شد. داشت با ناراحتی نگام میکرد.
مرینت: وقتی ادرین اومد تو بیدار شدم. کنارم نشست. با ناراحتی بهش نگاه کردم.
ادرین: حالت خوبه بانوی من؟
مرینت: نه، خوب نیستم.
ادرین: چه اتفاقی برات افتاده؟ چرا بهم نمیگی؟
مرینت: هیچ اتفاقی نیوفتاده.
ادرین: تقصیر منه؟ چون بعد از خاستگاری که ازت کردم این طور شدی. من کار بدی کردم؟
مرینت: نه. لطفا هیچی نگو.
ادرین: تو بگو. به خاطر خاستگاریه؟
مرینت: گفتم هیچی نگو.
ادرین: باشه. یه چیزی ازت بپرسم؟
مرینت:آه... بپرس.
ادرین: دوستم داری یا نه؟
مرینت: گفتم هیچی نگو.
ادرین: خودت گفتی بپرسم. جواب بده. دوستم داری یا نه؟
مرینت: اگه بگم نه چیکار میکنی؟
ادرین: معلومه دیگه، ناراحت میشم. خیلی خیلی ناراحت میشم. ولی میدونم تو دوستم داری. خودت چند بار بهم گفتی مگه نه؟
مرینت: هیجی نگفتم. چون واقعا نمیخواستم دلش رو بشکونم.
ادرین: چرا چیزی نمیگی؟
مرینت:ادرین از اینجا برو الان حالم بد میشه.
ادرین سوال سختیه؟
مرینت: اره.
ادرین: چرا؟ چرا سخته؟ تو خودت چند بار بهم گفتی که دوستم داری.
مرینت: ولی من که هنوز چیزی نگفتم. ادرین برو بیرون حالم بده.
ادرین: تو که هر وقت حالت بد بود، وقتی پیشم بودی بهتر میشدی.حالا چی شده این طوری شدی؟؟
مرینت: قلبم دردش بیشتر شد. بوق بوق دستگاه بلند شد. دکتر اومد تو: چی شده؟ ادرین مگه نگفتم حرف هایی که باعث ناراحتیش میشه بهش نزنی؟ این خانم باید استراحت کنه.
ادرین: ولی من چیز بدی بهش نگفتم.
مرینت: نفس نفس میزدم. دکتر اومد یه کارایی با دستگاه کرد و حالم بهتر شد. ادرین اومد تو. حوصله حرفاشو نداشتم. برای همین خودموبه خواب زدم. اومد کنارم روی صندلی نشست. هیچی نمیگفت. زیر چشمی نگاهش کردم، ناراحت بود. چشمامو بستم. رفت بیرون.
فردا ساعت سه ظهر مرخص شدم. با ادرین رفتم خونه. روی تخت دراز کشیدم. اون هم رفت روی مبل نشست. صورتش معلوم نبود چون مبل اون ور بود.
سکوت بینمون بود.
کمی بعد ادرین از او ور سکوت رو شکست و گفت: حالت خوبه؟
مرینت: اره.. خوبم.
من واقعا حالم بهتر شده بود. همش به خودم میگفتم من دارم با این کارم ازش محافظت میکنم. نفس عمیقی کشیدم. از سر جام بلند شدم و کنارش روی مبل نشستم.
ادرین: هنوز نمیخوای بگی؟
مرینت: نه، بهت میگم.
خیلی استرس داشتم. ضربان قلبم بالا رفته بود. بالاخره شروع کردم به حرف زدن. به حرفی که خودم هم باورش نداشتم. بهش بگم دوستش ندارم؟ اینهمه مدت دروغ میگفتم؟؟ دراصل الان دارم دروغ میگم. ولی با این کارم میتونم ازش محافظت کنم. گفتم: ادرین،، من بای یه چیزی رو بهت بگم.. قول بده ناراحت نشی باشه؟
ادرین: نمیدونم، بگو.
مرینت: حس کردم دهنم برای این کلمه باز نمیشه. چشمامو بستم. با چشمای بسته گفتم: ادرین... من... من... من دوستت... ندارم... دوستت ندارم... تو،، برام فقط یه دوستی... همین... لطفا از حرفم ناراحت نشو باشه؟
چشمامو باز کردم: باشه؟
آنچه خواهید خواند...
نگاهمون به هم خیره شد. گفت: بگو، بگو دوستم نداری.
ادرین: چرا این کار رو با من میکنی؟ چرا احساساتمو زیر پات له میکنی؟
پایان😁
دوست داشتید؟!🌺
بدون نظر نری ها وگرنه خود میدونی😐
دوستتون دارم خوشگلا بای(دخترا)
🌷🌷
میراکلس نماد عشقه ❤...