🖤ویلای وحشت فصل 1 پارت 12 (پارت اخر فصل 1) 🖤
با شیطنت گفتم:« آی آی آی بسوزه پدر عاشقی.»
بالشتک سفیدی که تو بغلش گرفته بود رو به طرفم پرت کرد. با یک حرکت بالشتک رو گرفتم و زیر سرم گذاشتم. از قیافش پیدا بود همچین بدش هم نیومده از حرفم.
نخودی خندیدم. که متوجه شد و یک کوفت نثارم کرد.
خنده هام بلند تر شد. درسا هم از خنده من خنده اش گرفت. پنج دقیقه بی وقفه فقط می خندیدیم که متوجه شدم خنده های درسا داره غیر عادی میشه.
دست از خندیدن برداشتم و با ترس به درسا خیره شدم.
نگاهم رو صورتش قفل شد. به جای اینکه صورتش از شدت خنده قرمز باشه مثل گچ دیوار رنگ پریده بود.
آب دهنم رو قورت دادم و رو تختم نیم خیز شدم:« درسا؟»
خنده هاش بلند تر شد. از طرز خندیدنش یه حس بدی بهم دست داد. انگار این کسی که مقابلمه درسا نیست.
دیگه داشت گریه ام می گرفت. دستم جلو دهنم گرفتم و سعی می کردم صدای هق هقم بلند نشه. بدجور نگران درسا شده بودم. از شدت خنده حتی نمی تونست نفس بکشه.
صورتش به کبودی می زد اما صدای خنده های شیطانیش قطع نمی شد. آره خنده ها شیطانی. واقعا هم همونطور بود.
- درسا... تمومش کن... بس کن...
اما انگار اصلا حرفام رو نمی شنید. دیگه به غلط کردن افتاده بودم که چرا اصلا این بحث رو پیش کشیدم.
از رو تخت پایین اومدم و کنار درسا روی تشک نشستم. با تردید شونه اش رو لمس کردم. دیوانه وار می خندید. برای یک لحظه فقط یک لحظه بهم خیره شد. تو اون تاریکی یک برق قرمز و عجیب رو تو چشمای درسا دیدم.
با ترس خودمو عقب کشیدم. صدای خنده های درسا قطع شده بود. اما رنگ صورتش هنوز هم به کبودی می زد.
خودش رو به طرفم کشید. دیگه علنا داشتم می لرزیدم. از ترس، وحشت، نگرانی. کاملا حس می کردم این درسایی که جلوم نشسته درسای همیشگی نیست.
دهنش باز شد و همون صدای خش دار آشنا تو گوشم پیچید.
- آزادم کن...
دستای درسا به طرف گردنم دراز شده بودن.
جیغی کشیدم و از به سرعت از کنار درسا بلندش شدم. می خواستم از اتاق فرار کنم که در لحظه آخر مچ پام رو گرفت.
با شکم روی زمین افتادم. فوری غلت زدم و چرخیدم. حالا تقریبا نشسته بودم. اما پام توسط درسا کشیده می شد.
لگد می زدم و سعی می کردم خودمو عقب بکشم. اما قدرت اون خیلی بیشتر بود. از شدت ترس نفس نفس می زدم. حتی دیگه قدرت جیغ زدن و کمک خواستن هم نداشتم. اگر هم جیغ میزدم می دونستم کسی نیست کمک کنه چون ویدا عادت داشت همیشه قبل از خواب هدفن تو گوشش بذاره.
دوباره تقلا کردم تا مچ پامو از تو دستاش بیرون بکشم.
اما انگار هرچه قدر من تلاش می کردم قدرت اون بیشتر می شد. مثل پرکاه داشتم به طرفش کشیده می شدم.
با هق هق التماس کردم:« ولم کن... التماست می کنم درسا... ولم کن.»
ناگهان متوجه تغییر رنگ پوست دستاش شدم. وحشت زده جیغ بلند دیگه ای کشیدم. پوست دستش داشت جمع می شد. رنگش به کبودی می زد.
نزدیک بود از شدت ترس بی هوش بشم.
دیگه برام مهم نبود کسی صدای جبغ هامو میشنوه یا نه فقط بی وقفه جیغ می کشیدم.
ناگهان در اتاق باز شد. کورسوی امیدی به دلم تابید.
انکار قدرتم بیشتر شد. سریع پامو از تو دستش بیرون کشیدم. اونم تقلایی نکرد و راحت ولم کرد.
با روشن شدن برق اتاق از تعجب دهنم باز موند. توقع دیدن یک چهره ترسناک رو داشتم اما به جاش صورت زیبای درسا جلوم ظاهر شد. روی تشک نشسته بود و با گیجی به اطراف نگاه می کرد.
صدای نگران ویدا باعث شد به خودم بیام. سریع به طرفش برگشتم.
- چیزی شده؟
به قدری گیج بودم که نمی تونستم جوابشو بدم. دوباره با ترس به درسا نگاه کردم. دستش رو تو موهای خوش حالتش فرو برده بود و با گیجی به اطراف نگاه می کرد.
ویدا که از سکوت ما بیشتر حرصش گرفته بود. دوباره گفت:« چرا جیغ می کشیدین؟»
نگاه درسا رنگ تعجب گرفت:« کی جیغ می کشید؟»
ویدا دستاشو به سینه زد و با همون لحن حرصی گفت:« یعنی می خواین بگین من خیالاتی شدم؟ خودم صدای جیغ هاتون رو شنیدم. تشنم بود و از خواب بیدار شدم. می خواستم برم آب بخورم که صدای جیغ از تو اتاقتون شنیدم. نمی دونین چطوری خودم رو رسوندم.»
درسا با گیجی گفت:« اما من صدای جیغی نشنیدم... داشتم با مرینت حرف می زم نمی دونم چی شد که خوابم گرفت.»
دیگه نزدیک بود چشمام از حدقه بزنه بیرون. موشکافانه تو صورتش زل زدم. یعنی واقعا هیچی یادش نیست. نمی تونستم باور کنم اما با دیدن نگاه گیج و سرگردونش مجبور شدم.
نگاه مشکوک ویدا رو که رو که دیدم سریع خودمو جمع و جور کردم. می دونستم که نمی تونم واقعیت رو بهشون بگم چون عمرا اگه باور کنن. همین الانشم بدشون نمیاد منو به دیوونه خونه بفرستن پس مجبورم یه داستان از خودم بسازم.
- ببخشین بیدارت کردم... خواب بد دیدم...
ویدا چشم غره ای بهم رفت. می خواست از اتاق بیرون بره که سریع دستش رو گرفتم. با لحنی پر از التماس گفتم:« ویدا...»
- باز چیه؟
- میشه امشب تو هم با ما بخوابی؟
نگاهش رنگ شیطنت گرفت:« با هم بخوابیم؟»
- آره دیگه... بیا کنار من بخواب.
- الان که نمیشه...
با تعجب گفتم:«چرا؟»
اشاره ای به درسا کرد:« خب درسا اینجاس... ما که نمی تونیم جلو اون از این کارای بالای هجده سال بکنیم.»
متوجه منظورش نشدم. اما درسا ریز ریز می خندید.
- منظورت از کارای بالای هیجده سال چیه؟
درسا که نزدیک بود بترکه از خنده.
ویدا خودش رو بهم نزدیک کرد و با پشت دست صورتم رو نوازش کرد. با تعجب به کاراش نگاه می کردم.
زمزمه وار کنار گوشم گفت:« همونایی که بیشتر تو فیلم های هالیوودی نشون میدن.»
چند دقیقه طول کشید تا منظورش رو بفهمم. با حرص پلکام رو باز و بسته کردم و تقریبا غریدم:« گمشو بیرون... اصلا نمی خوام اینجا بخوابی.»
دیگه هرهر خندشون کل اتاق رو برداشته بود.
- چرا عزیزم؟ قول می دم بهت بد نگذره.
بالشتک رو برداشتم و به جون ویدا افتادم. اونم کم نیاورد و اونقدر همدیگه رو زدیم تا پرهای تو بالشت دراومد.
ویدا با دیدن پرها ذوق کرد و گفت:« چه جالب بالشتاش هم مثل بالشتای خارجی ها می مونه.»
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با تاسف سرم رو برای دختر نصفه عقل مقابلم تکون بدم.
وقتی ویدا می خواست از اتاق بیرون بره دوباره با التماس گفتم:« ویدا...»
کمی به صورتم دقیق شد و گفت:« کوفت... این قیافه رو واسه من نگیر... دلم می لرزه.»
دوباره نگاهش شیطون شد:« عواقبش پای خودت ها.»
- کثافت...
صدای خنده اش بلند شد:« تشکم رو بیارم میام... جه کنیم دیگه دل رحمیم.»
با اینکه حتی دوست نداشتم یه دقیقه هم با درسا تنها باشم مجبوری قبول کردم.
وقتی ویدا رفت. سریع از رو تشک بلند شدم و خودمو رو تختم جمع کردم. درسا با تعجب یکم نگام کرد اما چیزی نگفت. دوباره دراز کشید و چشمامو بست.
منم با اینکه چشمام سنگین شد بود اما سعی داشتم باز نگهشون دارم. تحمل یک شک دیگه رو نداشتم. تا اومدن ویدا هر از گاهی با ترس به درسا نگاه می کردم. یعنی واقعا هیچی یادش نیست. چطوری اون اتفاق افتاد؟
مثل آدمای هیپنوتیزم شده. کاری رو انجام میدن اما هیچی یادشون نمیاد. مثل راه رفتن تو خواب. به خودم لرزیدم. سعی کردم این تفکرات ترسناک رو پس بزنم.
با باز شدن در و وارد شدن ویدا با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم. ویدا تشکش رو کنار درسا پهن کرد و دراز کشید.
شدیدا دستشویی داشتم اما حتی نمی تونستم فکرش هم بکنم که دوباره پامو تو اون دستشویی وحشتناک بذارم.
وقتی دیدم خیلی داره بهم فشار میاد مجبوری بلند شدم. چشمای ویدا بسته بود اما می دونستم که نخوابیده.
رفتم بالا سرش و تکونش دادم:« ویدا...ویدا...»
با حرص چشماشو باز کرد و گفت:« چی میگی تو؟ ببینم امشب میذاری من کپه مرگم رو بذارم یا نه.»
- ویدا... میشه...میشه...بیدار بمونی تا من از دستشویی بیام.
از قیافش پیدا بود بدش نمیاد همونجا یک کف گرگی حسابی نصیبم کنه. با لحن تهدید آمیزی گفت:« ماری...پاشو برو از جلو چشمم گم شو تا ناقصت نکردم.»
لبامو جمع کردم و با لجبازی گفتم:« تو رو خدا دیگه.»
با تاسف سرتاپام رو برانداز کرد:« خدایا...ببین منو گیر کیا انداختی....خیلی خب برو کارت رو بکن من بیدارم...فقط از جلو چشمم دور شو... عین این بچه های هفت ساله می مونه که برای چیز کردنشون هم از مادر پدرشون اجازه می گیرن... نمی دونم این دختره خنگ...»
دیگه منتظر شنیدن ادامه غرغرهاش نشدم و سریع خودمو تو دستشویی انداختم. تمام مدت چشمامو بسته بودم.
وقتی از تو دستشویی بیرون اومدم. دیدم خروپف های ویدا اتاق رو برداشته. مارو باش به کی دلمون رو خوش کردیم.
سریع خودمو تو تخت انداختم و سعی کردم با فشار دادن چشمام رو هم زودتر خودمو بخوابونم و فکر کنم موفق هم بودم...
نور آفتاب چشمامو اذیت می کرد. تو جام نیم خیز شدم و چشمامو نیمه باز کردم. از بین پلک های نیمه بازم نگاهی به اطراف اتاق انداختم. ویدا و درسا نبودن. کش و قوسی به بدنم دادم و یک خمیازه طولانی کشیدم.
با خواب آلودگی از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم. راهرو خالی بود و سکوت سنگینی توش حکم فرما بود. همیشه از این سکوت بدم می اومد. به قول ویدا اینجا مثل خونه های جن زده می موند.
سری تکون دادم و سریع از پله های مارپیچی که قژقژ صدا می کردن پایین رفتم. نگاه جستجوگرم رو به اطراف سالن پذیرایی دوختم اما اثر از ویدا و درسا نبود. دیگه کم کم داشتم می ترسیدم. نمی خواستم تنها باشم.
با ترس اسماشون رو صدا زدم:« ویدا؟ درسا؟»
سکوت.
آب دهنم رو قورت دادم. بدنم ناخودآگاه به لرزش افتده بود. تازگیا خیلی ترسو شده بودم اما به خودم حق می دادم هرکس دیگه ای هم جای من بود و این صحنه های ترسناک رو می دید مطمئنا از وحشت سکته می زد.
دستم رو به دیوار گرفتم. پشتم رو بهش تکیه دادم و سعی کردم نفس عمیق بکشم. آخه این دوتا دختر دیوونه بی خبر کدوم گوری رفتن؟
داشتم تو دلم درسا و ویدا رو به رگبار فحش می بستم که یکدفعه احساس کردم یک چیزی به سرعت نور از کنارم گذشت.
دستم رو روی سینه ام که از شدت وحشت بالا و پایین می شد گذاشتم. سرم رو به اطراف چرخوندم اما چیزی ندیدم.
زیر لب به خودم دلداری می دادم:« آروم باش... هیچی نیست...»
نفسم رو به بیرون فوت کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. به داخلش سرک کشیدم اما هیچکس نبود.
یکدفعه احساس کردم یه صدایی شنیدم. دقیقا از سقف بالای سرم یک صداهای نامفهومی شنیده می شد.
سر جام میخ شدم. دیگه قدرت جلو رفتن هم نداشتم. صدای نامفهوم پچ پچ و قدم های سنگینی از بالای سرم می اومد. انگار یک نفر داشت روی زمین کشیده می شد و جیغ می کشید. اما جیغ هاش از مایل ها دور تر به گوش می رسید. در حد ناله کردن.
سرم رو آروم بالا گرفتم. صداها قطع نمی شد. دست و پام یخ کرده بودن. حالا صدای خنده می اومد. خنده های هیستریک و شیطانی. انگار صدها نفر از شکنجه کردن یک نفر داشتن لذت می بردن.
دستم رو روی گوش هام گذاشتم. اما فایده ای نداشت. صداها تو مغزم می پیچیدن. زانوهام سست شدن. قبل از اینکه روی زمین بیفتم. حضور دستای سردی رو روی شونه هام حس کردم. دستایی که از سرماشون شونه هام به لرزه افتاده بود.
یکدفعه به جلو پرت شدم.قبل از اینکه بتونم خودمو کنترل کنم روی زمین افتادم. صدای خنده های ویدا و درسا تو گوشم پیچید. ناخوآگاه نفس عمیقی کشیدم. حالا احساس آرامش می کردم اما با به یاد اوردن کاری که اونا کردن با حرص از روی زمین بلند شدم.
هنوز داشتن می خندیدن.
- هر هر هر رو آب بخندین... بی شعور ها این چه کاری بود؟ نزدیک بود از ترس غش کنم.
خندهاشون اوج گرفت. کارد می زدی خونم در نمی اومد. به طرفشون خیز برداشتم که جبغ کشیدن و سریع ازم فاصله گرفتن.
منم دنبالشون از آشپزخانه بیرون اومدم و دور سالن دویدم. آخر هم بعد از خوردن یک کتک مفصل راحتشون گذاشتم. هر سه با خستگی روی مبل ها پرت شدیم.
ویدا هنوز هم می خندید. چشم غره ای بهش رفتم که ساکت شد.
کمی که هر سه مون آروم شدیم گفتم:« شماها کجا رفته بودین؟»
ویدا یک سیب سبز از تو ظرفی که روی میز بود برداشت و گاز زد.
- جایی نرفته بودیم... وقتی دیدیم از داری از پله ها پایین میای تو دستشویی قاییم شدیم و دنبال یه فرصت مناسب می گشتیم تا از ترس سکتت بدیم.
دوباره حرصم گرفت:« از بس بی شعورین... در ضمن دروغ هم نگو صدای پاهاتون رو از طبقه بالا شنیدم.»
ویدا جدی شد:« ما بالا نبودیم... گفتم که تو دستشویی پایین قاییم شده بودیم.»
لبخندم محو شد:« چرت نگو... خودم صدای پاهاتون رو شنیدم فکر نکن با این دروغا من می ترسم.»
- من دروغ نگفتم. اصلا از درسا بپرس اون هیچوقت دروغ نمیگه.
نگاه پرسشگرم رو تو چشمای درسا دوختم.
- ویدا راست میگه.
دیگه حال خودمم نمی فهمیدم. هضم حرف هاشون برام مشکل بود. پس اون صداها... پچ پچ ها... با کلافگی به موهام چنگ زدم.
از روی مبل بلند شدم. سرم داشت از درد می ترکید. اگه یه روز دیگه هم تو این ویلا می موندم بعید نبود دیوونه بشم.
- بچه ها... کی برمی گردیم؟
درسا با تعجب گفت:« برای برگشتن اینقدر عجله داری؟»
ویدا هم شروع به غرغر کرد:« من برای اومدن به این سفر و خلاص شدن از شر غرغرهای مامان و بابام لحظه شماری می کردم حالا تو می خوای یک تعطیلات حسابی رو بدون بزرگتر و سرخر از دست بدی؟ دیوونه ای به خدا.»
می تونستم ویدا رو درک کنم. نمی خواستم بچه ها به خاطر یه مشت مزخرفات که فقط من می دیدمشون و حتی بهشون اطمینان هم نداشتم از خوشگذرونی بیفتن.
نفس عمیقی کشیدم:« باشه... یه هفته دیگه م می مونیم.»
چرخیدم تا به آشپزخانه برم که صدای درسا متوقفم کرد.
- ما نمی تونیم یه هفته دیگه هم از اینجا بریم.
به معنای واقی هنگ کردم.
با حیرت به طرفش برگشتم:« منظورت چیه؟»
- راستش... خب... من با خودم فکر کردم ممنکه بلیت قطار گیر نیاد برای همین بلیت برگشت هم زودتر گرفتم.
- خب... این چه ربطی به برنامه ما داره؟
- مشکل اینجاست که بلیت... برای دوازده روز دیگه است.
چشمام گرد شد:« دوازده روز؟ هیچ می فهمی چی میگی؟ من به بابام گفتم یه هفته ای میریم و میایم.»
ویدا با خونسردی گفت:« غلط کردی از طرف خودت حرف زدی... من که بهشون گفتم شاید همونجا موندگار شدم اونا هم که نه به نه گفتن اشکال نداره حداقل از شر من یکی راحت میشن.»
- ویدا من شوخی ندارم... بابام بدون شک خیلی نگران میشه. اصلا مگه شما ها نگفتین یه هفته ای میریم و میایم؟
- ما گفتیم یکی دوهفته میریم و میایم. رو یک هفته تاکید نکردیم.
- باید همین الان به بابام زنگ بزنم.
- با کدوم تلفن؟
جا خوردم. تازه یاد موقعیتمون افتادم. گوشی هامون که کار نمی کرد تلفن ویلا هم که اصلا وصل نبود.
با کلافگی روی مبل افتادم. سرم رو بین دستام گرفتم. حالا چه جوری بابامو در جریان بذارم؟
درسا که متوجه نگرانیم شده بود به طرفم او و کنارم نشست. دستش رو نوازشگر روی شونه هام کشید.
- نگران نباش... همه ما الان تو یک موقعیتیم... چند روز دیگه هم تحمل کن بعد برمی گردیم.
- می ترسم تا اون موقع دیوونه بشم.
درسا چیزی نگفت و به نوازش کردنم ادامه داد. با صدای هیجانی ویدا، هردو نگاهمون رو بهش دوختیم.
- یه فکری دارم.........
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
آنچه خواهید خواند....
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
ویدا به خانه ی ویلایی و کوچیکی که کنار ویلای ما بود اشاره کرد و گفت:« می تونیم از آدرین کمک بگیریم.»
دهنم باز مونده بود.
درسا تشر زد:« چرا چرت و پرت میگی؟ چه زود هم باهاش خودمونی شدی. آدرین..»
البته این آخریه رو به تمسخر گفت. ویدا هم که ابدا به رو خودش نیاورد. پوست کلفت بود دیگه.
منم ترجیح می دادم تو بحثشون شرکت نکنم. چرا دروغ؟ به نظر خودمم پیشنهادش خوب بود.
- به نظر من پشنهاد بدی نیست.
منتظر اعتراض درسا نموندم و جلو تر از ویدا به سمت خونه آروین راه افتادم.
با استرس جلوی در ایستادم.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
گفت:« وای ماری... چشماشو دیدی؟ چه قدر خوشگلن... آبی اش یه چیزی بین سبز تیره و یه رنگ خاص بود...»
درسا یک پس کله ای بهش زد:« اصلا فهمیدی مرینت چی گفت؟»
ویدا با تعجب به طرف من برگشت:« مگه تو چیزی گفتی؟»
دوست داشتم همونجا همه ی موهامو لاخ لاخ بکنم.
- آخه دختره هالو... الان پسره درموردت چی فکر می کنه؟
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
اینها خواب بود یا واقعیت......
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
تمومید
بعدی =5 نظر
امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...