🖤ویلای وحشت فصل 1 پارت 10🖤
وشحالی دستش رو مشت کرد و کنار صورتش گرفت:� yes... همینه.�
هر سه لبخند می زدیم. کاش این لبخند می تونست برای همیشه روی لبامون بمونه... حیف که این تازه اول ماجرا بود...برای سومین بار نفس عمیقی کشیدم و عطر دریا رو به مشام کشیدم. تمام وجودم تازه شد. صدای امواج دریا یه حس خوبی بهم می داد. لبخندی روی لبم نشست. به این میگن زندگی. دیگه از اون فضای سنگینی که تو ویلا احساس می کردم خبری نبود. احساس می کنم الان می تونم پرواز کنم. دستام رو دو طرف بدنم باز کردم و دوباره نفس عمیقی کشیدم.
یکدفعه احساس کردم چیزی به سرعت از کنار سرم رد شد. با ترس خودمو کنار کشیدم و به توپ والیبالی که حالا رو زمین افتاده بود خیره شدم.
اخمام تو هم رفت. دنبال صاحب توپ می گشتم که پسر بچه ای به طرفش دوید و برش داشت. چشم غره ای بهش رفتم اما اون بدون اینکه توجهی به من بکنه به طرف دوستاش رفت.
بیشعور یه معذرت خواهی می کردی چیزی ازت کم نمی شد.
دستی به شالم کشیدم و رو سرم مرتبش کردم. نگاهم به ویدا افتاد که پاچه های شلوارش رو تا زانو بالا زده بود و تو آب های دریا جلو می رفت. درسا با نگرانی هی می گفت ویدای دیوونه بیا عقب بیشتر از این بری خطرناکه.
ویدا گوش نمی کرد و جلو تر می رفت. داد زد:� نه... نگران نباش... اتفاقا خیلی حال میده... بیا تو هم امتحان کن.�
درسا که کاملا معلوم بود داره حرص می خوره گفت:� من مثل تو منگول نیستم.�
ویدا اصلا به حرف های درسا گوش نمی داد. جلو تر رفت. حالا منم دیگه داشتم می ترسیدم. وقتی آب تا گردن ویدا رسید. یکدفعه انگار زیر پاش خالی شد چون سرش هم زیر آب رفت. درسا جیغ بلندی کشید. منم با وحشت به طرفشون دویدم. کنار درسا ایستادم و با فریاد اسم ویدا رو صدا زدم.
- ویدا...ویدا....
درسا از شدت ترس رنگش پریده بود. دیگه نمی تونست رو پاهاش بایسته. زانوهاش خم شد و روی شن ها افتاد.
منم مونده بودم چی کار کنم. به مردم اطرافم نگاه کردم اما هر کس مشغول کار خودش بود انگار اصلا متوجه ما نشده بودن.
مجبور شدم خودم دست به کار بشم. خودمو تو آب انداختم و به طرف جایی که ویدا چند لحظه پیش ایستاده بود شنا کردم. سرم رو تو آب فرو بردم. اثری از ویدا نبود. برای تنفس اکسیژن تازه سرم رو بالا اوردم و نفس عمیقی کشیدم. دوباره تو آب فرو رفتم.
هیچ کس نبود. داشتم از ترس می مردم. نفس کم اورده بودم و از شدت استرس هم قدرت حرکت کردن نداشتم.
ناگهان چشمم به یک چیز قرمز افتاد که نیم متر ازم فاصله داشت. من که از پیدا کردن ویدا نا امید شه بودم با دیدن مانتو قرمز رنگش انگار یک آمپول انرژی زا بهم تزریق کرده باشن با یک سرعت غیرعادی به طرفش شنا کردم و بازشو گرفتم. چشماش نیمه باز بود. به نظر می رسید بر اثر دست و پا زدن زیاد انرژیش تحلیل رفته بود.
همونطور که بازوش تو دستم بود سرم رو بالا گرفتم و پا زدم. به یک ثانیه نرسیده بود که هردو روی آب بودیم.
ویدا سرفه می کرد و آب هایی که خورده بود از دهنش بیرون می ریخت. کمی که آروم شد نفس عمیقی کشید. منم با خیال راحت نفسی کشیدم و دستم رو دور بازوش محکم تر کردم. سرش روی شانه ام افتاد. کم کم خودمم به خاطر سنگینی وزن ویدا و لباسای خیسمون داشتم به پایین کشیده می شدم.
تامل رو جایز ندونستم و سریع به طرف ساحل شنا کردم. چند دقیقه بعد به ساحل رسیدیم. ویدا رو روی شن ها دراز کردم تا کمی حالش جا بیاد.
درسا با ترس کنارش زانو زد و گفت:� چی شد؟ حالش خوبه؟�
لبخند اطمینان بخشی زدم:� آره حالش خوبه... فقط یکم خسته شده... هرچی آب خورده بود بالا اورده لازم نیست نگران باشی.�
درسا نفسش رو فوت کرد. حالا که از ترسش کاسته شده بود با حرص به ویدا که چشماش نیمه باز بود خیره شد و گفت:� تو احمق ترین دختری هستی که تا حالا دیده بودم...�
لبخند کمرنگی روی لب ویدا نشست که باعث شد درسا بیشتر حرص بخوره. ضربه نسبتا محکمی به بازوش زد و گفت:� بیشعورِ نفهم... الان موقع خندیدنه.�
ویدا که به خاطر ضربه کمی دردش گرفته بود اخم کمرنگی کرد و با صدای ضعیفی گفت:� احمق... مگه مریض رو میزنن؟�
سپس دوباره خندید.
منم خندم گرفت. به اطراف نگاهی انداختم. توقع داشتم الان همه دورمون جمع شده باشن اما هر کس سرش تو کار خودش بود و این بیشتر متحیرم می کرد. انگار اصلا مارو نمی دیدن. حتی مردم این جا هم عجیبن.
کمی که حال ویدا بهتر شد بهش کمک کردیم تا از جاش بلند بشه. لباساش شنی شده بود. بازوهاشو گرفتیم و به آرومی به طرف ویلا راه افتادیم. خدا رو شکر که ویلا نزدیک بود.
وقتی رسیدیم هر سه از شدت خستگی وسط حال پذیرایی افتادیم. مخصوصا من که شونه ام بدجوری درد می کرد. عضلات پام هم گرفته بود.
به سختی بلند شدم و رو به دخترا گفتم:� من میرم یه دوش بگیرم.�
درسا هم ویدا رو روی مبل نشوند و درحالی که به طرف آشپزخانه می رفت تا براش آبمیوه بیاره گفت:� باشه... راستی ناهار هم که نخوردی... گشنه نیستی؟�
- بعد از حمام یه چیزی می خورم.
از پله ها بالارفتم. با دیدن راهرو خالی و تقریبا تاریک دوباره ترس تو دلم نشست. سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق و منظم خودم رو آروم کنم. زیر لب مشغول صحبت کردن با خودم شدم.
- آروم باش دختر... آروم...هیچی نیست... همه چی مرتبه... هرچی اتفاق افتاد فقط یه کابوس بود... بهتره فراموشش کنی... همه چی رو فراموش کن...
دستامو روی سینم گذاشتم و به آرومی در اتاق رو باز کردم. اولین چیزی که چشمم بهش افتاد تیکه های شکسته آینه بود.
چشمامو بستم تا مانع تداعی اون تصاویر بشم. سعی کردم به خودم مسلط بشم. بدون اینکه به اطراف نگاهی بندازم سریع در سفیدی که گوشه اتاق بود رو باز کردم.
خودمو تو حمام دستشویی پرت کردم و در رو بستم. به پشت در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. این مرحله تموم شد.
به طرف وان بزرگ و سفیدی که رو به روی دستشویی فرنگی بود رفتم. بدون اینکه نگاهی به آینه ی کوچکی که بالای سینک دستشویی بود بندازم سریع وان رو آب کردم و پرده اطراف وان رو کشیدم.
می خواستم لباسامو عوض کنم که یادم افتاد حوله نیاوردم. سریع پرده رو کشیدم و از حمام بیرون رفتم.
با احتیاط از کنار تیکه های آینه رد شدم تا تو پام فرو نرن. در کمدم رو باز کردم وحوله سفیدم رو بیرون کشیدم.
دوباره در سفید رنگ رو باز کردم و خودمو داخل حمام انداختم. بخار حمام رو گرفته بود.
رو به روی آینه ایستادم اما به تصویرم تو آینه نگاه نکردم و مشغول دراوردن لباسام شدم. وقتی می خواستم حوله رو به دیوار آویزون کنم یک لحظه نگاهم به تو آینه افتاد.
ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم. سایه ی یک نفر که به خاطر بخارهای حمام خوب دیده نمی شد تو آینه، پشت سرم بود. فقط موهای بلند و سیاهش که روی صورتش ریخته شده بود واضح بود.
با یک حرکت سریع به پشت برگشتم. اما کسی نبود. می ترسیدم دوباره به آینه نگاه کنم اما نتونستم تحمل کنم و دوباره به طرف آینه برگشتم.
نفس نفس می زدم. اما با دیدن تصویر خودم که چشمام از ترس گشاد شده بود و رنگ صورتم پریده بود آروم شدم.
آب دهنم رو با خیال راحت قورت دادم. همش خیالاته. باورش نکن مارسا... همش توهمه.
به طرف وان رفتم. تقریبا پر شده بود. کمی شامپوی بدن و صابون مایع مخصوص توش ریختم و شیر آب رو بستم.
یک پامو توش گذاشتم. از ولرمی آب ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. تامل نکردم و سریع تو وان دراز کشیدم. سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. حس فوق العاده ای بهم دست داد. انگار خستگی هام دود شدن رفتن تو هوا. به لبه وان لم دادم و پامو درازتر کردم.
چشمام کم کم گرم شده بود. داشتم از دقایقم لذت می بردم که احساس کردم آب سرد شد.
تصاویری به سرعت از جلو چشمام گذشتن. دختری که جیغ می کشید و کمک می خواست و چند نفر به زور سرش رو تو وان حمام فرو کرده بودن. راه نفسش بسته شده بود انگار راه نفس منم بسته شد.
دست و پاهاشو تکون می داد و تقلا می کرد از دست افرادی که گرفته بودنش نجات پیدا کنه. صدای جیغ هاش با فرو کردن سرش تو آب خفه شده بود.
آب تو گلوش رفته بود و راه نفسش رو بسته بود. داشت خفه می شد.
منم احساس خفگی می کردم. سریع چشمامو باز کردم. آب ها تا بینی ام پیشروی کرده بودن و راه نفسم رو بسته بودن.
سریع خودمو بالا کشیدم و سرم رو بلند کردم. شیر آب باز بود. به سختی بدنم رو تو آب ها حرکت دادم و شیر رو بستم. من کی اینو باز گذاشتم؟
بلند شدم و تو وان ایستادم. ناگهان از چیزی که مقابلم بود به شدت جا خوردم. جریان خون تو رگ هام متوقف شده بود.
همه ی بدنم یخ زده بود. کم کم ضربان قلبم تند شد و من تازه به خودم اومدم. سریع خودمو از تو وان بیرون کشیدم.
به خاطر خیس بودن سرامیک ها و کف پام، سر خوردم و روی زمین افتادم. آب وان مثل خون قرمز بود.
خودمو رو زمین می کشیدم و سعی می کردم از اون وان با آب های قرمز فاصله بگیرم. تا جایی که سردی کاشی های دیوار رو پشتم احساس کردم.
نمی تونستم نگاه وحشت زده ام رو از وان بگیرم. آب داشت تغییر رنگ می داد. داشت سیاه و غلیظ می شد.
دستم رو به دیوار گرفتم و سعی کردم از جام بلند بشم. هنوزم نگاهم به وان قفل شده بود. ناگهان متوجه شدم یه چیز سیاه داره از تو وان های آب بیرون میاد.
یک چیزی شبیه موهای مشکی و صافی که حالا خیس بودن. جیغ بلندی کشیدم و سریع حوله ام رو که روی دیوار آویزون شده بود کشیدم.
سریع بلند شدم و خواستم از حمام بیرون برم. اون سر هر لحظه بیشتر از آب بیرون می اومد. حالا می تونستم پوست سبز رنگ قسمتی از پیشونیش رو ببینم.
دوباره جیغ کشیدم. نزدیک بود چندباری سر بخورم که با گرفتن دستم به دیوار مانع شدم. دستگیره در رو پایین کشیدم اما باز نمی شد.
دوباره نگاهمو به وان دوختم. حالا پوست سبز و چروکیده گردنش دیده می شد. موهای سیاهش روی آب قرمز شناور بود.
اشک هام از شدت ترس می ریختن. فریاد می زدم و گریه می کردم. دستگیره در رو بیهوده بالا و پایین می کردم.
- تورو خدا باز شو... تو رو امام زمان باز شو.... لعنتی می گم باز شو.
یکدفعه یادم افتاد در رو قفل کردم...............
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
آنچه خواهید خواند.....
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
با احساس دستای قوی که دور کمرم حلقه شدن، گریه ام بند اومد.
صدای نگرانی تو گوشم پیچید:« حالت خوبه؟»
نفسام هنوز تند بودن اما دیگه اشک نمی ریختم. یه حس امنیت و آرامش به وجودم تزریق شد.
آب دهنم رو قورت دادم.
وقتی لرزش بدنم قطع شد. دستاش دور کمرم شل شد. کمی ازش فاصله گرفتم. وقتی سرم رو بلند کردم اولین چیزی که دیدم دو چشم سبزو آرام بود....
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
تمومید
بعدی =6 نظر
امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...