خب می خوام براتون نحوه آشنا شدنم با این کارتون سریالی جذاب رو تعریف کنم.همه چیز از اون روزی شروع شد که تبلیغش رو تو جم جونیور دیدم.فکر نمی کردم که خیلی خاث باشه برای همین اهمیت ندادم.چمد وقت بعد رفتم یه مغازه لباس فروشی.دختر صاحب مغازه داشت تو لب تاپ مامانش میراکلس رو می دید.ارش پرسیدم داری چی نگاه می کنی؟مامانش به جای خودش جواب داد:((کارتون ماجراجویی در پاریس.دیدیش؟))منم جواب دادم:((نه))ولی اسمش خیلی برام آشنا می زد.هر چقدر فکر کردم یادم نیومد که کجا اسمش رو شنیدم.(تو جم جونیور شنیده بودم دیگه.ولی یادم نمی یومد.)رفتم تو لب تاپش رو نگاه کردم.داشت قسمت کپی کت رو می دید.اون جاهاش که کت داشت الکی به تئو می گفت ما زوجیم.خب من اون روز چون سر و صدا تو مغازه اش شلوغ بود،درست نشنیدم چی می گه.کت نوار رو که دیدم گفتم ((این کیه؟))دختره گفت:((این گربه سیاهه. ))ازش پرسیدم:((زن گربه ای؟کت وومن رو می گی؟))گفت:(( نه گربه سیاه))با خودم گفتم چه مسخره😑زن گربه ای شنیدم ولی گربه سیاه نشنیده بودم. حالا می فهمم که چقدر احمق بودم.خلاصه رفتیم خونه.چند روز بعدش جم جونیور کارتونش رو پخش کرد و از شانس خوب من داشت قسمت اولش رو می داد.استورمی ودر.(هوای طوفانی)من رفتم نگاه کردم دیدم که اوا چقدر قشنگه!خلاصه کم کم قسمتای دیگه رو دیدم تا این که شب و روزم شد دختر کفشدوزکی.فقط یه بدی داشت.گروه سورن(گروه دوبله اش )خیلی محتوا عوض کرده بود و بی رویه سانسور داشت.تازه جم جونیور هم خودش هر کارتونی که می ذاره سانسور می کنه.هر کارتونی.دیگه خودتوت تصور کنید میراکلس دیدنم چه فضاحتی بود.😂مامان و بابام همش می گفتن چقدر کفشدوزک می بینی یا روزی چند بار ابنو می بینی؟من اون وقتا باشگاه والیبال هم می رفتم و عاشق باشگاهم بودم.من چند بار یادم رفت که باشگاه دارم.مامان و بابام هم که فهمیدن این کارتون نقطه ضعفه منه،شروع کردن به اذیت کردن من.به طوری که هاکماث می گفت زک.خلاصه چشمتون روز بد نبینه.دیگه تا تقی به توقی می خورد،می انداختن گردن این کارتون و همش می گفتن که دیگه حق ندارم نگاه کنم.هر وقت یادم می رفت برم باشگاه یا نمره ام تو مدرسه بیست نمی شد دیگه روزگار من سیاه بود.همش می گفتن:دیگه حق نداری نگاه کنی-یا-همش به خاطر این کارتونه و ..........

ولی سخت ترین دوران من از موقعی شروع شد که مامانم گفت:((بهار یا باشگاه یا دختر کفشدوزکی. تصمیم خودتو بگیر. ))نمی تونید تصور کنید که اون موقع چه حالی بهم دست داد.مثل این بود که بگه یا ماما یا بابا.نمی تونستم یکی رو انتخاب کنم.من بی رویه به باشگاهم عشق می ورزیدم و از طرفی نمی تونستم یک روزم رو بدون دیدن این سریال شب کنم.مامانم بدون توجه به گریه هام و بغض هایی که توی گلوم گیر می کرد،اجازه نداد برم باشگاه.حتی الان هم که دارم این روزا رو به یا. می یارم،چشمام خیسه.واقعا برام سخت بود.یه مدت افسردگی گرفتم و دیگه تصمیم گرفتم تلویزیون هم نگاه نکنم.خیلی سرد شده بودم.به نظرم همه چیز مسخره شده بود.از هیچی خوشم نمی اومد.حتی تو مدرسه هم حالم خوب نبود.دیگه کم پیش می اومد که بخندم.واقعا روحیه ام رو از دست داده بودم.من از کوچیکی دختر پر حرف و پر انرژی بودم و مامانم همیشه خدا شکایت داشت که چرا این قدر حرف می زنم و دهنم از این همه حرف زدن خسته نمی شه. همیشه دوست داشتم برم بیرون و جنب و جوش رو دوست داشتم.ولی اون موقع اصلا خالم خوب نبود.دست به دامن بابام شدم ولی بابام جمله ای رو گفت که از بچگی آویزه گدشم شده بود و اون جمله نفرت انگیز هیچ وقت عوض نمی شد.

((حرف مامانت حرف منه.رئیس اونه.اول حرف اون الویت داره. هر چی که مامان می گه باید اونو انجام بدی))

همیشه همین رو می گفت.دیگه حالم از این جمله به هم می خورد. ما معمولا شب ها ساعت 11 می خوابیدیم.یه شب رفتم پیش مامانم و ازش خواستم که اجازه بده برم باشگاه.تا ساعت سه بامداد گریه کردم ولی اجازه نداد.می گفت که اگه باشگاهت رو دوست داشته باشی یادت نمی ره که چه ساعتی باید بری.

ولی من می خواستم برم.دلم برای جو باشگاه تنگ شده بود.دلم برای مربی امون تنگ شده بود.یه فرشته بود.یه فرشته بی بال روی زمین.خیلی مهربون بود.همیشه تشویقم می کرد و با مهربونی اشکالاتم رو می گرفت.همیشه دوستم داشت.دلم برای هم باشگاهی هام تنگ شده بود.دلم برای همه چیز باشگاه تنگ شده بود.دلم برای تمرین های باشگاه تنگ شده بود.دلم برای اون موقع که می رفتیم توی زمین و والیبال بازی می کردیم تنگ شده بود.فرداش وقتی رفتم مدرسه اصلا حواسن به درس نبود و همش بغض بودم.بغل دستی ام ازم پرسید چی شده؟گفتم هیچی.سر کلاس علوم برای این که سر و صدا راه نیفته روی یه کاغذ نوشت زنگ تفریح بیا فلان جا کارت دارم.منم براش نوشتم باشه.خلاصه.جونم براتون بگه که دیگه زنگ تفریح خورد و اون زود تر از من از کلاس رفت بیرون. منم چون حال و حوصله دویدن نداشتم آروم آروم راه رفتم.وفتی رسیدم ازم پرسید:((بهار چت شده؟ )) گفتم:((چیزی نیست ))گفت:(( چرا یه چیزی شده)) گفتم:((من چیزیم نشده ))گفت:((پس واسه چی یه ماهه که انگار کشتی هات غرق شدن؟چرا یه ماهه که این قدر بی حالی؟پس اون بهار که باحال و پر انرژی بود کجاست؟پس اونی که با شوخی هاش و مسخره بازیش هاش همه رو از خنده روده برمی کرد کو؟بهار چی شده؟اون بهار پر حرف خودم کجاست؟همونی که این قدر سر کلاس باهام حرف می زد که باعث می شد بریم دفتر کجاست؟اون بهاری که سر کلاس منو اون قدر می خندوند که باعث می شد به دردسر بیفتم کو؟))گفتم:((الان یکم بی حوصله ام))و بی توجه به بقیه حرف هاش رفتم.طاقت نداشتم به حرفاش گوش بدم.رفتم یه جای خلوت و اون قدر گریه کردم تا زنگ کلاس خورد و مجبور شدم برم کلاس.بعد از مدرسه رفتم خونه تا یه دوش بگیرم.بعدا کاشف به به عمل اومد که وقتی من تو حمومم بغل دستیم به مامانم زنگ می زنه و می گه که من افسردگی گرفتم.مامانم هم وقتی از حموم بیروم می یام،می گه که اجازه داده من برم باشگاه ولی برام شرط گذاشت.به شرطی که یادم نره که باشگاه دارم.منم این قدر از شنیدن این خبر خوش حال شده که همش داشتم تو خونه می دویدم و جیغ می زدم.بعد از این که جم جونیور دیگه ماجراجویی در پاریس نداد،رفتم تو اینترنت و اون موقع بود که فهمیدم قضیه از چه قراره و همه چیز رو در مورد میراکلس فهمیدم.

حالا نوبت شماست خواننده عزیز شما هم زیر همین پست بگید که چطور با میراکلس آشنا شدید.برام بگید از چالش هاتون و کسایی که مسخره اتون کردنبرام بگید.منتظر کامنت هاتون هستم.لطفا شما هم تجربیات و خاطراتتون رو باهام در میون بذاريد.خدا نگهدار تا پست بعدی.دوستون دارم دخملای خوشمل💗