🖤ویلای وحشت فصل 1 پارت 9🖤
درسا منو تو بغلش گرفت و موهامو نوازش کرد:«منظورت کیه؟ دیدن کی زجرت میده؟»
- اون... تو آینه دیدمش... اما وقتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم هیچ کس نبود.
- کی؟ کیو دیدی؟
- اون دختر...یک دختر هفت هشت ساله...همونی که عکسش توی سالنه.
ویدا با چشمای گرد شده گفت:« همون عکس قدیمی که به نظر مال چندین سال پیشه؟ اما چرا تو باید مرتبا اون رو ببینی؟»
از شدت ترس می لرزیدم:« نمی دونم...نمی دونم.»
حرکت دستای نوازشگر درسا آرومم می کرد. خودمو تو آغوشش پنهان کردم.
صدای زمزمه وار ویدا که انگار با خودش حرف می زد تو گوشم پیچید:«آینه... آینه روح رو منعکس می کنه...من اینو یه جایی خوندم... به خاطر همینه که میگن خون آشام ها تصویری ندارن...چون اونا روح ندارن...طبق چیزی که تو میگی...تو تصویر اون دختر رو تو آینه دیدی... اما...اما کنارت کسی نبود...پس می تونیم نتیجه بگیریم...»
صدای غریدن درسا که از عصبانیت می لرزید حرفش رو قطع کرد:« این مزخرفات رو تموم کن... اونقدر اون کتابای چرند رو خوندی که مغزت به کل مختل شده... به جای این حرف ها پاشو برو تو آشپزخونه غذای مرینت رو گرم کن.»
چشم غره ی درسا کارساز بود چون ویدا از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت اما حرف هاش مثل پتکی تو سرم کوبیده می شد.
آینه روح رو منعکس می کنه...
خون آشام ها تصویری ندارن...
چون اونا روح ندارن...
تو تصویر اون دختر رو تو آینه دیدی...
اما کنارت کسی نبود...
پس می تونیم نتیجه بگیریم...
دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده اما من می دونستم چی می خواد بگه...می دونستم نتیجه چیه...پس اون تصویر... متعلق به یک روح بوده...
با صدای زنگ در هردو از جا پریدیم. نگاهمو که حالا رنگ تعجب گرفته بود به درسا دوختم.
- یعنی این موقع روز کیه؟
شونه هامو بالا انداختم. واقعا نمی دونستم.
درسا از کنارم بلند شد به طرف پنجره اتاق رفت. به پایین خیره شد و بعد از چند دقیقه نگاه متحیرش رو به من دوخت.
زیر لب زمزمه کرد:« همون...پسره...آدرین با لوکاست.»
منم تعجب کردم. به سرعت از جام بلند شدم و لب پنجره رفتم.
- اینا اینجا چی می خوان؟
- نمی دونم.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم. دوباره همون احساس به سراغم اومد. یه جور ترس. حتی از این دوتا پسر هم می ترسیدم.درسا از اتاق بیرون رفت. منم سرم رو تا آخر از پنجره بیرون بردم. آروین و پویا همونطور که به طرف ویلا می اومدن مشغول بحث کردن بودن.
وقتی زیر پنجره اتاقم رسیدن تونستم یکم از حرف هاشون رو بفهمم.
- آدرین ... اونا باور نمی کنن...
- نمی تونم دیگه تحمل کنم... من اونو حس می کنم... می تونم اون امواج رو احساس کنم... این بار قوی تره...
- آدرین... نباید بهشون چیزی بگی... بیا برگردیم...
آدرین سرجاش ایستاد و رو به لوکا گفت:« نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم... دارم دیوونه میشم... پویا تو سال ها با من بودی می دونی که وقتی چیزی رو حس می کنم حقیقت داره... من سال های زیادی این جا بودم و اونو حس کردم از همون بچگی ولی این بار قوی تره...»
- ابله اونا حرف هاتو باور نمی کنن... می خوای بهشون بگی...
با فاصله گرفتنشون از پنجره اتاق صداها کمتر شد.
چیزی از حرفاشون سر در نمیاوردم. با کلافگی پرده رو کشیدم. شالی روی سرم انداختم. می خواستم جلو آینه خودمو مرتب کنم که یاد اتفاق چند دقیقه پیش افتادم. با ترس نگاهی به اطراف انداختم و به سرعت از اتاق بیرون زدم. وقتی در رو بستم نفس عمیقی کشیدم.
آروم از پله ها پایین رفتم. درسا و ویدا جلوی در ایستاده بودن و داشتن با پویا و آروین حرف می زدن. معلوم نیست چی شده.
آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. به طرفشون رفتم.
با دیدن من ساکت شدن.
- سلام...
آدرین همونطور که خیره به من نگاه می کرد سرش رو تکون داد. لوکا هم با لبخند جوابم رو داد.
با کنجکاوی گفتم:« اتفاقی افتاده؟»
نگاه خیره آدرین معذبم می کرد. با جدیت بهم زل زده بود. سرمو پایین انداختم و با استرس مشغول بازی با ناخن هام شدم. لوکا که انگار متوجه شده بود ضربه آرومی به بازوی آدرین زد و با یک لبخند زورکی رو به درسا و ویدا گفت:«خب... پس خیالمون راحت شد... با اجازه.»
سرم رو بالا گرفتم. آدرین هنوزم بهم خیره شده بود. طوری که انگار می خواست یک چیزی رو تو چشمام کشف کنه. لبم رو گاز گرفتم.
پویا که بازوی آدرین رو گرفته بود، سعی می کرد به زور اونو عقب بکشه اما آروین از جاش تکون نمی خورد.
لوکا که دید تلاشش بی فایده اس با حرص زیر گوش آروین گفت:« بیا بریم بی شعور... به اندازه کافی گند زدی...»
آدرین با شنیدن لحن حرصی لوکا به خودش اومد و نگاهش رو ازم گرفت. با دستپاچگی گفت:« آره آره... بهتره بریم.»
با سر ازمون خداحافظی کرد و همراه لوکا به طرف در باغ رفتن. قبل از این که بیرون برن آروین نگاه دیگه ای بهم انداخت.
ناخودآگاه ضربان قلبم تند شد و سر انگشتام یخ زد. نمی دونستم چی تو نگاهشه که منو می ترسونه و باعث میشه احساس نا امنی کنم. دستم رو بهدر گرفتم تا نیفتم.
با خروجشون از باغ منم از در فاصله گرفتم و خودمو روی اولین مبل پرت کردم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و درحالی که چشمامو بسته بودم پرسیدم:« چی می خواستن؟»
ویدا کنارم نشست و با گیجی گفت:« نگران بودن.»
- چرا؟
کمی تو جاش جابه جا شد. درسا به جاش جواب داد:« صدای جیغت رو شنیده بودن.»
با بهت چشمامو که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه باز کردم:« منظورت چیه؟... فکر نمی کنم صدای جیغ من اونقدرا هم بلند باشه... تازه... ویلای به این بزرگی و باغ بزرگترش... فکر نمی کنی که این کمی غیرعادیه؟»
درسا شونه هاشو بالا انداخت:« نمی دونم والله.»
ویدا که حالت متفکری به خودش گرفته بود گفت:« اون نگفت شنیده...»
هر دو با تعجب بهش خیره شدیم.
با تردید ادامه داد:« اون گفت...»
مکث ویدا اعصابم رو به هم می ریخت:« چی گفت؟»
- گفت... حس کرده.
پوزخندی روی لب درسا نشست:« تو چرا از هر حرف مردم یک برداشت دیگه می کنی؟ حتما منظورش از حس کردن همون شنیدن بوده دیگه. قوه تخیل تو با خوندن اون کتابای چرت و پرت داره زیادی پیشرفت می کنه.»
ویدا با حرص گفت:« من همیشه اون چیزی رو که فکر می کنم به زبون میارم... اصلا من نمی فهمم تو چرا اصرار داری هر حرفی رو که میزنم به پای خوندن اون کتابا بندازی؟»
پوزخند درسا پررنگ تر شد:« مگه غیر از اینه؟»
هیچوقت درسا رو اینطوری ندیده بودم. اون همیشه خیلی خوب و مهربون با دیگران رفتار می کرد مخصوصا دربرابر ویدا خیلی دختر صبور و خوش خلقی بود. احساس می کنم از موقعی که تو این ویلا اومدیم جنگ و جدل بینمون خیلی بیشتر شده.
ویدا با غیض ادامه داد:« اصلا به تو چه؟ من مسئول گفتار و رفتار خودمم و دوست دارم این طوری حرف بزنم به هیچ کس هم مربوط نیست... تو هم خواهشا تو کارای من دخالت نکن.»
با کلافگی از جام بلند شدم. حوصله جر و بحث هاشون رو نداشتم. می خواستم به اتاقم برم که با به یاد اوردن اتفاق چند دقیقه پیش منصرف شدم و مسیرم رو به طرف آشپزخانه تغییر دادم.
پارچ آب روی میز بود. یک لیوان برداشتم و برای خودم آب ریختم. چند جرعه که نوشیدم خودمو روی صندلی انداختم و چشمامو بستم.
هر چه قدر سعی داشتم به خودم بقبولونم که اونا همش یک خواب تو بیداری بود، یک رویا که براثر پیشروی بیش از حد قوه تخیلم ساخته شده بود، فایده ای نداشت.
با کلافگی خواستم از روی صندلی بلند بشم که درسا و ویدا وارد آشپزخانه شدن. دست به سینه به دیوار تکیه دادن و بهم خیره شدن.
ترجیح دادم بدون توجه به اونا از آشپزخانه بیرون برم که صدای درسا متوقفم کرد.
- تو چیزی برای گفتن نداری؟
با گیجی گفتم:« چی باید بگم؟»
ویدا سرش رو کج کرد و با لحنی که به نظر می اومد داره میگه خر خودتی گفت:« در مورد اتفاق یک ربع پیش... چیزی برای گفتن نداری؟»
خوب می دونستم درمورد چی حرف می زنه با این حال خودمو به اون راه زدم:« کدوم اتفاق؟ چیزی نشده که.»
می خواستم از آشپزخانه بیرون برم که درسا بازومو گرفت:« پس اون چیزایی که می گفتی چی بود؟ تو که نمی خوای بگی همش دروغ بوده؟ می خوای؟»
متوجه لحن تهدید آمیز درسا شدم. به چشماش خیره شدم. چشمای دختری که می دونستم همیشه عاقلانه و منطقی فکر می کنه و تصمیم می گیره. پس امکان نداشت اون باور کنه. چطوری توقع دارم حرف هایی که خودمم به صحتش شک دارم رو باور کنه؟ حتما فکر می کنه من خل شدم.
بازومو از تو دستش بیرون کشیدم:« من دروغ نگفتم... چیزی هم برای گفتن ندارم چون همه چیزایی که دیدم یک کابوس بود.»
نگاهشون رنگ تعجب گرفت. ویدا که انگار نمی تونست حرفم رو باور کنه با حیرت گفت:« یه کابوس بود؟»
به سردی گفتم:« متاسفم که نگرانتون کردم.»
درسا که انگار کمی قانع شده بود نفس راحتی کشید و گفت:« آره خب... باور این برام راحت تره.»
ویدا هنوزم نمی خواست باور کنه ولی چیزی نگفت و نگاه مشکوکش رو بهم دوخت. از حالت نگاه کردنش لجم گرفت.
- چیـــــــه؟ خب من که معذرت خواستم... شما هم هرچی گفتم رو فراموش کنین.
می دونستم که اونا می تونن همه چیز رو فراموش کنن اما شک داشتم که من بتونم این کارو کنم. اون تصاویر هر دقیقه از مقابل چشمام عبور می کرد.
درسا که انگار خیلی راحت تر می تونست با این دروغم کنار بیاد با ذوق دستاشو به هم کوبید و گفت:«خیلی خب... این یکی هم حل شد...بچه ها... ما خیر سرمون اومدیم مسافرت تا خوش بگذرونیم اونوقت عین این گوسفندا خودمون رو تو ویلا حبس کردیم...»
ویدا هم ترجیح داد دیگه به حرف های من فکر نکنه چون رو به درسا گفت:« تشبیه خوشگل تر از این پیدا نکردی... به هر حال باهات موافقم... بچه ها بیاین بریم کنار دریا.»
قبل از اینکه مخالفت کنم با لحن تدید آمیزی گفت:« اگه بخوای بچه بازی دربیاری و بگی نمیای... می کشـــــــمت.»
لحن بامزه ویدا باعث شد لبخندی هر چند کمرنگ روی لبم بشینه. با اینکه سرم درد می کرد اما حق رو به اونا دادم. اون طفلکی ها چه گناهی کردن که با آدم چرتی مثل من همسفر شدن؟
- باشه میام.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
آنچه خواهید خواند.....
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
ناگهان متوجه شدم یه چیز سیاه داره از تو وان های آب بیرون میاد.
یک چیزی شبیه موهای مشکی و صافی که حالا خیس بودن. جیغ بلندی کشیدم و سریع حوله ام رو که روی دیوار آویزون شده بود کشیدم.
سریع بلند شدم و خواستم از حمام بیرون برم. اون سر هر لحظه بیشتر از آب بیرون می اومد. حالا می تونستم پوست سبز رنگ قسمتی از پیشونیش رو ببینم.
دوباره جیغ کشیدم. نزدیک بود چندباری سر بخورم که با گرفتن دستم به دیوار مانع شدم. دستگیره در رو پایین کشیدم اما باز نمی شد.
دوباره نگاهمو به وان دوختم. حالا پوست سبز و چروکیده گردنش دیده می شد.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
تمومید
بعدی =5 نظر 
امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...