درسا هم که انگار از وضع پیش اومده زیاد راضی نبود، چشم غره ای به ویدا رفت و همونطور که وسایل صبحانه رو جمع می کرد گفت:« ببخشین ما یکم عجله داریم باید بریم.»
منم از خدا خواسته سریع از جام بلند شدم و کمکش کردم.
ویدا هم با غرغر بلند شد و دنبال ما وارد باغ شد. می تونستم تا آخرین لحظه نگاه سنگین آدرین و لوکا رو حس کنم. نمی دونم چرا احساس خوبی نسبت بهشون نداشتم. شاید هم من زیادی حساس شدم.
دوباره با نگرانی به درسا که گوشی تلفن رو نزدیک گوشش گرفته بود خیره شدم. با تاسف سری تکان داد و گوشی عجیب غریب قرن بوقی رو سر جاش گذاشت.
- فایده نداره... اصلا بوق نمی خوره.
ویدا که اصلا عین خیالش نبود. همونطور که لیوان آبمیوه اش جرعه جرعه می نوشید گفت:« حالا چرا اینقدر نگران شدین؟ دو هفته اس دیگه سیزده روز دیگه برمی گردیم.»
با حرص به طرفش رفتم و لیوان رو از تو دستش بیرون کشیدم:« تو چرا همش درحال خوردنی؟»
ویدا اخمی کرد و درحالی که تقلا می کرد لیوان رو از دستم بقاپه گفت:« نذاشتی یک صبحانه درست و حسابی بخورم. گشنمه خوب.»
لیوان رو روی میز کوبوندم:« نمی دونم تو که اینقدر می خوری چرا چاق نمیشی... یعنی اصلا نگران نیستی که ما، سه تا دختر، تو این ویلای در اند دشت تنهاییم و هیچ راهی هم برای برقراری ارتباط با دنیای بیرون نداریم؟»
ویدا با خونسردی یک جرعه دیگه از آبمیوه اش رو نوشید و گفت:« نه... چون من یه راه خوب میشناسم.»
این خونسردیش خیلی اعصابم رو به هم می ریخت. کلا ویدا یه همچین دختری بود. حتی اگه همین الان اینجا آتیش سوزی بشه اون با خونسردی به خوردن آبمیوه اش ادامه میده و این واقعا اعصاب خرد کنه.
درسا که از حرف ویدا تعجب کرده بود به ما نزدیک شد و روی صندلی رو به روی ویدا نشست:« چه راهی سراغ داری؟»
می تونستم برق شیطنت رو تو چشمای ویدا ببینم.
- می تونیم بریم از همسایه بغلمون کمک بگیریم. مطمئنم اونا هم با آغوش باز ازمون استقبال می کنن.
من و بگو خون خونم رو می خورد. دختره پررو منو مسخره کرده. با غیض از جام بلند شدم. ویدا هم که اوضاع رو خیط دید سریع بلند شد و به طرف پله ها دوید.
منم مثل میرغضب دنبالش دویدم. درسا که از کارای ما خنده اش گرفته بود با صدای بلند گفت:« ولش کن مرینت... شوخی کرد دیگه.»
بین راه سرجام ایستادم و با کلافگی دستی به موهام کشیدم:« آخه الان موقع شوخیه؟ من دارم از نگرانی می میرم اونوقت اون بیشعور...»
دوباره حرصی شدم:« مگر دستم بهش نرسه.»
سریع از پله ها بالا رفتم و نگاه عصبیم رو به راهروی خالی دوختم. همینطور که با نگاه دنبال ویدا می گشتم حس کردم یک چیزی به سرعت از کنارم گذشت. سریع جهت نگاهمو عوض کردم اما کسی نبود. لرز خفیفی به تنم نشست. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. بدنم مور مور شده بود. قدم به تو راهرو گذاشتم و به آرومی ویدا رو صدا زدم.
- ویدا...
سکوت سنگینی که حکم فرما بود ترسم رو بیشتر می کرد. نمی تونستم این وحشتی که این روزا بیشتر به سراغم می اومد رو درک کنم. با کلافگی طول راهرو رو طی کردم. پس این دختره بی فکر کجا رفت؟
با هر قدمی که بر می داشتم، صدای ناله های پارکت چوبی هم زیر پام بیشتر می شد. دوباره نگاهم به همون اتاق ته راهرو افتاد. به نظر میومد اتاق در تاریکی احاطه شده چون حتی تو این موقع از روز هم تاریکی ترسناکی همه جارو در بر گرفته بود. نگاهم ناخودآگاه به طرف همون اتاق کشیده می شد. نمی تونستم ازش چشم بردارم. پاهام بر خلاف میلم به سمت اون اتاق می رفت. انگار یک نیرویی منو به طرف خودش می کشوند. یک نیروی اهریمنی. حسش می کردم. امواج منفی اطرافم بیشتر شده بود. دستم روی دستگیره در نشست. حرارت از زیر در اتاق به بیرون ساطع می شد. پوست پام می سوخت. انگار بین شعله های آتیش گیر افتاده باشم. قبل از اینکه دستگیره رو پایین بکشم و در اتاق رو باز کنم یه دستی به طرف در اتاق هولم داد.
محکم با در بسته برخورد کردم. سرم رو که در می کرد مالیدم و به عقب برگشتم. ویدا با صدای بلند می خندید. فهمیدم رو دست خوردم. از بس که بیشعوره دختره نفهمِ گاو.
- رو آب بخندی...
دلش رو گرفته بود و از شدت خنده صورتش مثل لبو سرخ شده بود:« وای مری خداییش خیلی حال کردم.»
اخم غلیظی کردم. با دیدن اخمم خنده اش شدت گرفت. روی زمین ولو شده بود. دوباره به در اتاق نگاهی انداختم. دیگه اون حرارت رو حس نمی کردم. بی توجه به ویدا از کنارش رد شدم و به طرف پله ها رفتم. زیر لب به آبا و اجدادش فحش می دادم. درسا با دیدم قیافه تو همم با تعجب گفت:« چیزی شده مرینت؟»
با حرص خودمو رو مبل پرت کردم.
- من حتی نمی تونم یک ثانیه دیگه این ویدا رو تحمل کنم حالا چجوری باید تو این سیزده روز دووم بیارم... اه... لعنتی... سیزده عدد بدشانسیه.
درسا خندید و هیچی نگفت. صدای قدم های ویدا که از پله ها پایین می اومد و اون نیشخند روی لبش ثابت می کرد قصد نداره این اتفاق رو که منو ترسونده فراموش کنه.
اخممغلظ تر شد و سرم رو برگردوندم. نزدیک شدن ویدا رو حس می کردم. طولی نکشید که دستاش دور گردنم حلقه شدن و کنار گوشم با لوس ترین لحن ممکن گفت:« ماری... مارماری... مرمر... قهر نکن دیگه.»
از یک طرف به خاطر لحن لوس ویدا خنده ام گرفته بود و از طرف دیگه سعی داشتم جدیتم رو حفظ کنم.
- برو اونور حوصلتو ندارم.
عین میمون خودش رو از گردنم اویزون کرد و گفت:« ماری جون مارمار خودم... ببخشین دیگه.»
دیگه نتونستم مانع لبخند کمرنگ روی لبم بشم. با این حال گفتم:« دارم بهت میگن حوصله ندارم. برو اونور.»
ویدا که لبخندم رو دید با شیطنت گفت:« می خوای حوصلتو سر جاش بیارم؟»
با شک نیم نگاهی به طرفش انداختم.
- کافیه فقط یک توک پا با من بیای خونه همسایه... اونوقت همه چی حل میشه.
تو جام نیم خیز شدم که سریع ازم فاصله گرفت و خودش پشت درسا پنهان کرد. این دختره آدم بشو نیست من از همون اولش می دونستم.************
با وحشت از خواب پریدم. نفس نفس می زدم و نگاه هراسونم رو اطراف اتاق می چرخوندم. وقتی مطمئن شدم هیچ کس تو اتاق نیست با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم.
نگاهی به ساعت مچیم که روی میز بود انداختم. عقربه کوچیک روی عدد پنج بود. با اینکه هنوز همه جا روشن بود اما هوای ابری و پرده های کشیده شده مانع ورود نور به اتاق می شد.
پاهام رو از تخت آویزون کردم و با ترسی که دلیلش رو نمی دونستم از رو تخت بلند شدم. به طرف آینه ی بزرگی که گوشه اتاق بود رفتم و به تصویر رنگ پریده ام خیره شدم. دوباره خوابی که دیده بودم رو تو ذهنم مرور کردم.
همون دختر ترسناک با بدن سوخته روی یک تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. اشک تو چشماش جمع شده بود.
پلک زدم و چشمامو باز و بسته کردم. وقتی برای بار دوم این کارو کردم با تصویر ترسناکی تو آینه مواجه شدم. جیغ بلندی کشیدم و چند قدم عقب رفتم یا بهتره بگم پرت شدم. همون دختره داشت از تو آینه بهم پوزخند می زد. موهای بلند و صاف سیاهش روی صورتش ریخته شده بود اما باعث نشده بود نتونم رد اون پوزخند رو روی لبش تشخیص بدم.
دستای چرکیده اش به طرفم دراز شده بود. شکه شده بودم و از شدت ترس، بغض گلومو گرفته بود. تصویر دختر از تو آینه داشت بهم نزدیک می شد.
درحالی که از شدت ترس نفس نفس می زدم به پشت سرم نگاه کردم. اما هیچکس نبود. دوباره به طرف آینه برگشتم. دو قدم مونده بود تا بهم برسه. دوباره سرم رو چرخوندم. این حرکت بارها تکرار شد. اما کسی پشت سرم نبود. به آینه خیره شدم. تقریبا بهم رسیده بود. دیوونه شده بودم. جیغ بلندی کشیدم و شونه ی روی میز توالت رو برداشتم. با وحشت به شیشه آینه کوبیدم.
آینه ترک برداشت اما تصویر اون دختر محو نمی شد. دوباره جیغ کشیدم و روی زمین زانو زدم. سرم رو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم. اشک روی گونه هام می غلتید. با احساس دست هایی که روی شانه هام نشست هراسون از جام پریدم و چند قدم عقب رفتم.
صدای نگران درسا تو گوشم پیچید:« مرینت؟...مرینت حالت خوبه؟»

آروم چشمامو باز کردم. اولین چیزی که مقابلم دیدم چهره ی نگران درسا بود. نفسام مقطع شده بود. ویدا هم با یک لیوان آب وارد اتاق شد. با دیدن حالم سریع به طرفم اومد.
لیوان رو روی میز توالت گذاشت و منو در آغوش کشید. می لرزیدم و سرم گیج می رفت. تو معده ام احساس سنگینی می کردم. ویدا رو پس زدم و به سرعت به طرف دستشویی دویدم.
خم شدم و محتویات معده ام رو بالا اوردم. بالاخره راه گلوم باز شد و نفس عمیقی کشیدم. به سختی رو پاهام که حالا می لرزید ایستادم. اون تصاویر هراسناک از مقابل چشمام کنار نمی رفتن. با نگاهی که به اطراف انداختم متوجه آینه کوچکی که تو دستشویی بود شدم. نفهمیدم چطور با ترس به سرعت از دستشویی بیرون دویدم.
درسا و ویدا که داشتن با تعجب به تیکه های شکسته آینه نگاه می کردن با دیدن من به طرفم اومدن.
درسا به آرومی شونه ام رو نوازش کرد و بهم کمک کرد تا روی تخت بشینم.
ویدا لیوان رو به طرفم گرفت:« یکم بخور حالت جا بیاد.»
دستش رو پس زدم و سرم رو تکون دادم.
هر دوشون کنارم نشستن. درسا به آینه ی شکسته اشاره کرد و آروم گفت:« تو شکستیش؟»
اشک تو چشمام جمع شده بود. فقط تونستم سرم رو تکون بدم.
- چرا؟
چیزی نگفتم و با نگاهی مات به تیکه های شکسته آینه خیره شدم.
ویدا کنار گوشم با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:« شکستن آینه هفت سال بدبختی میاره.»
درسا اخمی کرد و غرید:« میشه خفه شی؟ الان وقت فکر کردن به این خرافات و چرندیاته؟»
- اینا خرافات نیست من پیامداش رو تو دنیای واقعی دیدم.
درسا با تمسخر گفت:« ندیدی تو اون کتاب های مزخرف خوندی.»
- اون کتابا مزخرف...
- کافیه...
صدای بلند و محکم درسا باعث شد اخم ویدا غلیظ تر بشه.
درسا با لحن آرومی رو به من گفت:«چرا این کارو کردی؟»
با صدای خفه ای به سختی گفتم:« دیدمش... این اولین باری نیست که می بینمش... دیدنش زجرم میده... می ترسم... درسا... من می ترسم..... 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

آینه روح رو منعکس می کنه...
خون آشام ها تصویری ندارن...
چون اونا روح ندارن...
تو تصویر اون دختر رو تو آینه دیدی...
اما کنارت کسی نبود...
پس می تونیم نتیجه بگیریم...
دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده اما من می دونستم چی می خواد بگه...می دونستم نتیجه چیه...پس اون تصویر... متعلق به یک روح بوده...

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

- آدرین... اونا باور نمی کنن...
- نمی تونم دیگه تحمل کنم... من اونو حس می کنم... می تونم اون امواج رو احساس کنم... این بار قوی تره...
- آدرین... نباید بهشون چیزی بگی... بیا برگردیم...
آدرین سرجاش ایستاد و رو به لوکا گفت:« نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم... دارم دیوونه میشم... لوکا تو سال ها با من بودی می دونی که وقتی چیزی رو حس می کنم حقیقت داره... من سال های زیادی این جا بودم و اونو حس کردم از همون بچگی ولی این بار قوی تره...»

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

ناخداگاه ضربان قلبم تند شد و سر انگشتام یخ زد. نمی دونستم چی تو نگاهشه که منو میترسونه و باعث می شه احساس ناامنی کنم. دستم رو به دستگیره گرفتم تا نیفتم........ 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤


تمومید 

بعدی =5 نظر 

امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید 

بای بای تا بعد