🖤ویلای وحشت فصل 1 پارت 7🖤
آهی تاسف بار از سینه ام خارج شد... پله های مارپیچ را تا طبقه ی دوم بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. سرم شدید درد می کرد. خودم را روی تخت پرت کردم. به یک ثانیه نرسید که خواب چشمامو ربود.
صدای تق تق باعث شد تا با ترس از جام بپرم. تو تخت نشستم و نگاهی به اطراف انداختم. تو اون تاریکی غلیظ بعید بود بتونم چیزی رو ببینم. چه زود شب شده بود. از رو تخت پایین اومدم و به طرف پنجره اتاقم رفتم. باد پرده رو تکون می داد. من که پنجره رو بسته بودم. پرده رو کنار زدم. نفسم بند اومده بود. با حیرت به پنجره بسته شده خیره شده بودم. چطوری پرده تکون می خورد. هیچ درزی هم نداره که.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. شاید از یک جای دیگه باد زده. آروم باش مرینت
. هیچی نیست. خواستم دوباره تو تختم برگردم که سایه پاهایی رو از زیر در دیدم. استرسم دو برابر شده بود. دستم رو به دیوار گرفتم و به طرف در اتاق رفتم. سعی کردم با لمس کردن دیوار کلید برق رو پیدا کنم. وقتی دستم به یک برجستگی رسید نفس راحتی کشیدم و کلید رو فشار دادم. منتظر نور موندم اما خبری نشد. آب دهنمو قورت دادم. هنوز هم اون سایه ها رو پشت در می دیدم.
با صدای لرزانی گفتم:� ویدا؟ درسا؟�
سکوت.
دیگه داشتم زهره ترک می شدم. چشمامو بستم و با یک حرکت ناگهانی در رو باز کردم. چشمامو باز کردم. چند قدم به عقب سکندری خوردم. هیچکس نبود. به آرومی تو راهرو قدم گذاشتم. صدای تق نقی که از سمت راست می اومد رو اعصابم بود. به همون سمت رفتم. شیشه پنجره باز بود و باد باعث می شد از به هم خوردنش صدا ایجاد بشه. نفس راحتی کشیدم و به سرعت پنجره رو بستم داشتم زهره ترک می شدم.
می خواستم به اتاقم برگردم که دستایی از پشت گرفتنم. تو جام پریدم و جیغ بلندی کشیدم.
- خفه شو بی شعور... الان ویدا رو بیدار می کنی.
شنیدن صدای درسا باعث شد تا نفس آسوده ای بکشم. به طرفش برگشتم و با حرص گفتم:� ترسوندیم دیوونه.�
- این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟
- از خواب بیدار شدم فکر کردم یه صدایی شنیدم اومدم بیرون تا... ولش کن... خودت چی؟
- خوابم نمی برد.
- درسا... تو چند دقیقه پیش... پشت در اتاقم بودی.
با تعجب سرش رو تکون داد:� نه... من همین الان دیدمت. چیزی شده.�
- نه نه چیزی نیست... فراموشش کن.
حالت متفکری به خودم گرفتم. پس اون سایه هایی که پشت در افتاده بود چی بود؟ ویدا که تو اتاقشه. درسا هم که ادعا می کنه تازه منو دیده؟ یعنی... شخص چهارمی هم تو ویلا هست؟
درسا نگاه کنجکاوی بهم انداخت و گفت:� چیزی شده؟�
سعی کردم لبخند بزنم:� نه... چیزی نیست.�
دستش رو دور بازوم حلقه کرد:� میای بریم یه قهوه بخوریم؟�
با تعجب گفتم:� این وقت شب؟�
لباشو جمع کرد:� مگه چی میشه؟�
از دیدن قیافش خنده ام گرفت. همونطور که دستم رو می کشید هر دو از پله ها پایین رفتیم. روی کاناپه نشستم و درسا هم با دو فنجان قهوه از آشپزخونه بیرون اومد. یکیشون رو به طرف من گرفت و کنارم نشست.
یک جرعه نوشیدم. تلخیش رو تو دهنم حسی کردم. لبخندی زدم. همیشه از این تلخی خوشم می اومد.
- چرا می خندی؟
نیم نگاهی به درسا انداختم که با تعجب بهم خیره شده بود.
- نمی دونم.
- دیوونه.
- درسا؟
- هوم؟
- تو... تو این مدت... با چیز عجیبی رو به رو نشدی؟
- خب اگه بخوایم اون اتاق آینه و دستشویی پر از خون و این آسمون همیشه ابری رو نادیده بگیریم... فکر کنم نه... تو چیزی دیدی؟
- خب... راستش...بی خیال... چرا خوابت نمی برد.
انگشتاش رو دور فنجانش حلقه کرد.
- دلم برای پارسا تنگ شده.
با لبخند به گونه های سرخش خیره شدم.
- وقتی پیشنهاد این سفر رو دادی باید به اینجاش هم فکر می کردی.
- فکر نمی کردم اینقدر زود دلم براش تنگ بشه.
با شیطنت گفتم:� عاشقیه و هزار دردسر دیگه.�
ضربه آرومی به بازوم زد و اخم بانمکی کرد. محتویات فنجان رو یک نفس سر کشیدم و رو به درسا گفتم:� پاشو پاشو... بی خوابی زده به کلت.�
اونم قهوه اش رو سر کشید و دنبالم از پله ها بالا اومد. بین راه از هم جدا شدیم. قبل از اینکه وارد اتاقم بشم، احساس کردم یکی ته راهرو کنار همون دره که قفل بود ایستاده. اما فقط یک لحظه. با خودم گفتم شاید به خاطر تاریکی بوده.
صبح با شنیدن صدای جیغ های ویدا از خواب بیدار شدم. دختره هالو اتاق رو رو سرش گذاشته.
- اه چقدر می خوابی پاشو دیگه ماری...ماری...مارمار....ماری ماری...پاشو دیگه.
بالشت رو روی سرم کشیدم و با حرص گفتم:� یک باره بگو مرمر دیگه...بی شعور... گمشو بیرون خوابم میاد.�
بالشت رو به زور از تو دستم کشید و جیغ زد:� پاشو دیگه... چرا عین خرس می خوابی؟ پاشو پاشو پاشو.�
با حرص تو تخت نشستم:� مرگ و مرض پاشو...درد بی درمون پاشو... کوفت و زهر پاشو.�
درسا درحالی که یک لیوان بزرگ شیر دستش بود وارد اتاق شد. لیوان رو به طرفم گرفت و گفت:� بیا یه لیوان شیر بخور سرحال میشی.�
اینا چرا امروز اینقدر مهربون شدن؟ با انزجار به لیوان شیر نگاه کردم.
- ازش متنفرم.
ویدا لیوان رو گرفت و با یک حرکت ناگهانی همه محتویاتش رو تو دهنم ریخت. نزدیک بود هرچی خورده بودم بالا بیارم. با یک لبخند مسخره از رو تخت بلند شد و لیوان خالی رو به درسا داد.
- دیدی چقدر خوشمزه بود؟ چه نازی هم میاره. من اگه بودم به یک ثانیه همشو می خوردم.
با حرص دور دهنم رو که سفید شده بود پاک کردم.
- در اینکه تو گاوی هیچ شکی نیست.
- باز از دنده چپ بلند شدی؟
- آدم دوستایی مثل شما داشته باشه به دشمن احتیاجی نداره که.
بازومو به محکم کشید و به زور از رو تخت بلندم کرد. درحالی که به طرف حمام هولم می داد گفت:� سریع برو یه دوش بگیر بعد می خوایم بریم تو باغ صبحانه بخوریم.�
منو تو حمام انداخت و در رو بست. چند لگد محکم به در زدم و دندونام رو روی هم فشردم. ویدا مگر دستم بهت نرسه.
یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و از حمام بیرون اومدم. یک تونیک سفید و شلوار جین یخی پوشیدم. موهای خیسم رو با کلیپس پشت سرم بستم. شال قرمزی رو سرم انداختم و از پله ها پایین رفتم.
ویدا با دیدنم، سریع به طرفم اومد و سبد پیکنیک چوبی رو تو بغلم انداخت. چشم غره ای بهش رفتم که یک لبخند بانمک تحویلم داد.
با غیض سبد رو تو دستم گرفتم و از ویلا خارج شدم. بازم هوا ابری بود. نمی فهمم چرا تو این موقع از سال هوای اینجا همش ابریه.
درسا و ویدا هم دنبالم از ویلا بیرون اومدن.
ویدا با ذوق گفت:� بریم بیرون باغ. من یک فضای سبز قشنگ رو به روی ویلا دیدم.�
با بی حوصلگی زیرانداز رو از دست درسا قاپیدم و زیر یک درخت پهن کردم.
- پیشنهاد های تو به درد عمت می خوره. همین جا خوبه.
می خواستم بشینم که ویدا سریع زیر انداز رو جمع کرد و گفت:� توی بی ذوق که اصلا حرف نزن. بیرون باحال تره.�
بدون اینکه منتظر اعتراضی بمونه سبد رو ازم گرفت و به طرف در باغ رفت. منم که از حرص دندونام رو روهم می ساییدم. درسا خندید و بازومو گرفت.
- ویداست دیگه. می شناسیش که.
برخلاف میل دنبالش راه افتادیم و از باغ بیرون رفتیم.
ویدا با سرخوشی رو چمن هایی که رو به رو باغ بود روی زیرانداز نشسته بود و به آسمون نگاه می کرد.
کنارش نشستم و مشغول ور رفتن با گوشیم شدم. از دیروز به بابا زنگ نزده بودم. به احتمال زیاد نگرانم شده بود. یکم منتظر شدم. وقتی دیدم که اصلا بوق نمی خوره کوشی رو از گوشم فاصله دادم و به صفحش خیره شدم.
درسا با تعجب گفت:�چیزی شده مارسا؟�
با گیجی گفتم:� نمی دونم چرا بوق نمی خوره...آنتن هم داره.�
درسا گوشی خودش رو برداشت و مشغول شماره گیری شد. کمی بعد با حیرت گفت:� مال منم همینطور.�
- حتما تا الان بابا نگرانم شده.
ویدا هم گوشیشو برداشت و این بار اون امتحان کرد.
- مال منم همینطوره.
درسا به آرومی گفت:� بیاین بعد از صبحانه بریم از تلفن تو ویلا زنگ بزنیم.�
ویدا وسایل صبحانه رو از تو سبد دراورد و با ذوق دستاشو به هم زد:� فکر خوبیه. من که داشتم می مردم از گشنگی.�
خیلی سعی کردم جلو پوزخندم رو بگیرم. هر چه قدر هم بخوره بازم کمشه.
لیوان چایی که درسا برام ریخته بود رو به لبام نزدیک کردم و یک جرعه نوشیدم. داغی چایی تا زبون کوچیکه ته حلقمم سوزوند.
با شنیدن صدای هیجان زده ویدا نگاهم رو بهش معطوف کردم.
- وای این پسره اینجا چیکار می کنه؟
نگاهش رو دنبال کردم و به پسر قد بلندی که چشمای سبز تیره و موهای طلایی رنگی داشت خیره شدم. الحق که خیلی خوشگل بود. به نظر بیست و پنج شش ساله می اومد.
درسا آروم کنار گوشم زمزمه کرد:� این همون پسره اس که همسایمونه.�
پسره بهمون نزدیک شد. انگار اونم از دیدن ما تعجب کرده بود.
- سلام... توقع نداشتم اینجا ببینمتون.
درسا لبخند مودبانه ای زد:� ما هم همینطور.�
قبل از اینکه پسره چیزی بگه یکی اسمش رو صدا زد.
- آدرینن...
پسره که حالا فهمیدم اسمش آدرینه نیم نگاهی به پشت سرش انداخت. یکی داشت با عجله به سمتمون می اومد. وقتی بهمون رسید نفس نفس می زد. یک پسری هم سن و سال آدرین با چشم ها و موهای ابی.
- آدرین... یه مشکلی پیش امده... اون آزمایشی که...
وقتی متوجه ما دخترا شد، حرفش رو خورد. نیمچه لبخندی زد و گفت:� خیلی ببخشین که دیر متوجه شما شدم... شما باید ساکنین اون ویلا باشین.�
به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم:� بله... و شما؟�
لبخندش پررنگ تر شد:� من لوکام دوست آدرین...�
ویدا با همون لبخند مزخرف که به نظر خودش خیلی پسر کش بود رو به لوکاگفت:� شما باید مال همین ویلای بغل باشین.�
با حرص به ویدا نگاه کردم. آخه این چه سوال مسخره ای بود وقتی دوست آدرینه یعنی مال همون ویلا بغلیه اس دیگه.
انگار متوجه نگاه تهدید آمیزم شد چون تک سرفه ای کرد و خودش رو جمع و جور کرد.لوکا با همون لبخند مسخره گفت:� افتخار آشنایی با چه کسایی رو دارم؟�
اینم که چه زود پسرخاله میشه.
ویدا که هیچوقت دهنش چفت و بست نداشت سریع گفت:� من ویدام اینا هم درسا و مرینت.. برای تعطیلات امدیم اینجا.�
نمی دونم با چه تضمینی به اینا اعتماد کرده که اینجوری همه چی رو میریزه کف دستش.....
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
آنچه خواهید خواند......
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
نگاهم ناخودآگاه به طرف همون اتاق کشیده می شد. نمی تونستم ازش چشم بردارم. پاهام بر خلاف میلم به سمت اون اتاق می رفت. انگار یک نیرویی منو به طرف خودش می کشوند. یک نیروی اریمنی. حسش می کردم. امواج منفی اطرافم بیشتر شده بود. دستم روی دستگیره در نشست و......
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
با تصویر ترسناکی تو آینه مواجه شدم. جیغ بلندی کشیدم و چند قدم عقب رفتم یا بهتره بگم پرت شدم. همون دختره داشت از تو آینه بهم پوزخند می زد. موهای بلند و صاف سیاهش روی صورتش ریخته شده بود اما باعث نشده بود نتونم رد اون پوزخند رو روی لبش تشخیص بدم.
دستای چرکیده اش به طرفم دراز شده بود. شکه شده بودم و از شدت ترس، بغض گلومو گرفته بود. تصویر دختر از تو آینه داشت بهم نزدیک می شد......
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
تمومید
بعدی وحشتناکه
بعدی =5 نظر
امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...