🖤ویلای وحشت فصل 1 پارت 6🖤
دستم روی دستگیره گذاشتم. انگار هزاران سوزن توش فرو رفت. به سرعت عقب کشیدم و نگاه متعجب و ترسیده ام را به دستگیره دوختم. چرا اینقدر داغ بود؟ چند قدم عقب رفتم. اینبار به جای سوز سرد نوری روشن و گرمایی غیرقابل وصف از زیر در احساس می کردم. انگار تو اتاق آتیش سوزی شده باشه.
چند قدم دیگه هم عقب رفتم و به سرعت از پله ها پایین رفتم. دستم رو روی قفسه سینم فشردم. نفس نفس می زدم. احساس عجیبی داشتم انگار بین هوا و زمین معلق بودم. روی اولین پله نشستم تا کمی حالم جا بیاد. نمی تونستم چیزایی که دیدم رو باور کنم.
درسا و ویدا با دیدن که با اون حال روی پله ها نشسته بودم تعجب کردن.
ویدا- حالت خوبه مرینت؟
از جام بلند شدم:« آره آره خوبم...تمیز کردین؟»
-هوم...
- مرسی...
درسا خودش رو روی مبل انداخت و گفت:« فکر می کنین اون خونا چی بودن؟»
با خستگی کنارش نشستم:« نمی دونم...درسا...تو تاحالا تو اون اتاقی...که ته راهرو بالا بود رفتی؟»
درسا کمی فکر کرد و گفت:« منظورت همون اتاقیه که درش سفیده؟»
- آره آره...همون.
- نه...چرا می پرسی؟
- چیز مهمی نیست.
ویدا با تعجب گفت:« من رفتم.»
با حیرت به سمتش برگشتم:« جدی واردش شدی؟»
- نتونستم چون درش قفل بود.
- قفل بود.
- اوهوم...حالا مگه چی شده؟
- هیچی هیچی ... فقط کنجکاو بودم.
با صدای زنگ در هر سه از جا پریدیم. یعنی کی بود؟
ویدا با تعجب گفت:« کیه؟»
درسا سری تکان داد:« نمی دونم.»
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. ویدا با تمسخر گفت:« تو باغ که نیست پشت در باغه.»
- خودم می دونم.
به موقعیتم اشاره کرد و گفت:« کاملا مشخصه.»
- میشه یه امروز دست از سرم برداری؟
- وا من به تو چی کار دارم؟
- نمی دونم والا.
درسا با حرص گفت:« به جای اینکه اینجا وایستین کل کل کنین پاشین برین در رو باز کنین.»
سپس از ویلا بیرون رفت و در باغ رو باز کرد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. کمی بعد درسا و پسر جونی وارد باغ شدن. ویدا با دیدن پسره گفت:« خدای من...فرشته های زمینیتو بگردم الهی.»
چشم غره ی وحشتناکی بهش کردم که نگاهشو دزدید.
- چطور درسا به این پسره اعتماد کرده و تو ویلا راش داده؟
- حتما میشناسدش دیگه...وای فکر می کنی اسمش چیه؟ با این قیافه ای که داره حتما یه اسم خوشگل هم داره دیگه.
- ویدا یا خفه شو یا خودم خفت می کنم.
- ایششش حالا نگاش کن تو چی حالا عین این تارک دنیاها می مونی تو دانشگاه پسرا دنبالت راه می افتن اما توی خسیس یه چشمک یا لبخند پسرکش هم بهشون نمیزنی.
- ویدا از جلو چشمم برو کنار.
- خیلی خب بابا تا وقتی این پسره اینجاست چرا باید جلو چشم توی بیام؟
محلش ندادم و به درسا و پسره نگاه کردم. داشتن با هم حرف می زدن. کمی بعد پسره از در بیرون رفت و ویدا هم به داخل ویلا بازگشت.
نگاهش گیج و سرگردون بود. با کنجکاوی گفتم:« این پسره کی بود؟»
خودشو روی میل انداخت. چشماشو بست و گفت:« همسایه بغلی.»(نورا پارازیت =ادرین اگراست بوده است
نورا=میشه تو ساکت شی داری داستان رو لو میدی
نوراپارازیت =نچشم
نورا=
)
- چی می گفت؟
- می گفت براش عجیب بوده که ما اینجا اومدیم.
- چرا عجیب بوده؟
- این خونه...چندین ساله که خالیه.
- چی؟
- سر در نمیارم...ما شش سال پیش اومدیم اینجا اگه این پسره با خانوادش همیشه اینجا زندگی میکرده پس چطوری میگه تا حالا هیچکس اینجا نیومده و چندین ساله که این خونه خالیه؟
نگاه منم گیج شد. برای منم عجیب بود.
ویدا دستی به شکمش کشید و از جاش بلند شد:« بچه ها...من گشنم شده... بریم یه چیزی بخوریم؟»
درسا به آشپزخانه رفت و نگاهی به یخچال انداخت. دهنش بازمونده بود. با حیرت رو به ما گفت:« بچه ها...یخچال پره.»
من و ویدا نگاهی به هم انداختیم و به سرعت به طرف آشپزخانه دویدیم. با چشمایی که اندازه توپ تنیس شده بود به تو یخچال زل زدیم
. هر چی می خواستیم از میوه های رنگارنگ گرفته تا انواع نوشیدنی تو یخچال بود.
ویدا آب دهنشو قورت داد و گفت:« فکر کنم آذوقه ی یک هفتمون تکمیله.»
سپس به طرف میوه ها هجوم برد و چندتا سیب و آلو برداشت. نگاه تاسف باری بهش انداختم و سرم رو تکون دادم:« نچ نچ نچ چرا عین این قعطی زده ها رفتار می کنی؟»
لباشو جمع کرد و گفت:« خب گشنمه چی کار کنم؟»
از پله ها بالا رفتم و نگاهی به اتاق ها انداختم. چهارتا اتاق تو راهرو بود. یکی که همون اتاق ته راهرو یکی هم اتاق آینه ها اون دو تا اتاق دیگه رو ندیده بودم. در یکی از اتاق ها رو که سمت چپ قرار داشت باز کردم. یک تخت دو نفره که ملافه ی گلبهی رنگی روش کشیده شده بود زیر پنجره ی بزرگی قرار داشت. میز دراور چوبی و سفیدی هم رو به روی تخت بود. از دکور ساده ی اتاق خوشم اومد. چمدونم رو که کنار در انداخته بودم برداشتم و وارد اتاق شدم.
خودمو رو تخت انداختم و با لذت نفس عمیقی کشیدم. دستامو روی سینم گذاشتم و به سقف زل زدم. نا گهان تصاویری از ذهنم گذشتن.
دختر هشت ساله ای لباس سفیدی پوشیده بود و روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش به سقف بود و اشک تو چشماش جمع شده بود. شعله های آتیش اطرافش رو در بر گرفته بودن.
از جا پریدم. سرم رو بین دستام گرفتم و شقیقه ام رو ماساژ دادم. چرا همش باید اون دختر هشت ساله رو ببینم. از رو تخت بلند شدم و به طرف پنجره اتاق رفتم. کل باغ زیر پام بود. پنجره رو باز کردم. نسیم خنکی تو اتاق پیچید اما آسمان گرفته و ابری بود. ناگهان سایه ی از زیر پنجره اتاق گذشت. با دقت بیشتری به بیرون خیره شدم. یعنی کسی تو باغ بود؟
در اتاق رو باز کردم و خواستم بیام بیرون که سینه تو سینه درسا شدم. با تعجب گفت:« چرا اینقدر ترسیدی؟»
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم. همینطور که از پله ها پایین می رفتم گفتم:« سایه ی یه نفر زیر پنجره اتاق بود...یکی تو باغه...ویدا کجاست؟»
با دست به یک جا اشاره کرد. نگاهش رودنبال کردم و به ویدا که پشت میز نشسته بود و تند تند میوه می خورد رسیدم. با تمسخر نگاش کردم...انگار صد ساله هیچی نخورده.
نیم نگاهی به درسا انداختم و سرم رو با تاسف تکون دادم. اونم شانه هاشو بالا انداخت و دوباره به ویدا نگاه کرد.
دستش رو گرفتم و هردو از ویلا خارج شدیم. آب دهنمو قورت دادم و نگاهی به اطراف انداختم. نسیم سردی می وزید.
- مطمئنی کسی بود؟
- اوهوم... کاملا... سایه اش رو دیدم.
همونطور که دست درسا تو دستم بود از پله ها پایین رفتیم. گردنم رو مثل غاز دراز کردم و کنار ویلا زیر نظر گرفتم. اما کسی نبود.
درسا نگاه مشکوکی بهم انداخت:« مرینت..مطمئنی؟»
با گیجی گفتم:« چطور ممکنه؟ باید همینجا باشه.»
درسا پوفی کرد و گفت:« بس کن... می بینی که کسی اینجا نیست... بیا برگردیم تو ویلا.»
برخلاف میلم دنبالش راه افتادم و وارد ویلا شدم. ویدا با دیدن ما با دهن پر گفت:« چیزی شده؟»
نگاه مسخره ای بهش انداختم:« نه... تو اصلا خودتو ناراحت نکن... به خوردنت ادامه بده... می ترسم اشتهات کور بشه.»
خندید و دوباره مشغو خوردن شد:« نگران نباش بابام همیشه میگه معده من اندازه معده خوکه... هر چی بخورم بازم سیر نمی شم.»
با حرص زیر لب گفتم:« احتمالا خوک رو با گاو اشتباه گرفته.»
- حالا که بیشتر فکر می کنم آره... گفت گاو...
دوباره سرش را پایین انداخت و مشغول شد...
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
آنچه خواهید خواند
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
از رو تخت پایین اومدم و به طرف پنجره اتاقم رفتم. باد پرده رو تکون می داد. من که پنجره رو بسته بودم. پرده رو کنار زدم. نفسم بند اومده بود. با حیرت به پنجره بسته شده خیره شده بودم. چطوری پرده تکون می خورد. هیچ درزی هم نداره که.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
می خواستم به اتاقم برگردم که دستایی از پشت گرفتنم. تو جام پریدم و جیغ بلندی کشیدم.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم:« بله... و شما؟»
لبخندش پررنگ تر شد:« من لوکام دوست ادرین...»
ویدا با همون لبخند مزخرف که به نظر خودش خیلی پسر کش بود رو به لوکا گفت:« شما باید مال همین ویلای بغل باشین.»
با حرص به ویدا نگاه کردم. آخه این چه سوال مسخره ای بود وقتی دوست آدرینه یعنی مال همون ویلا بغلیه اس دیگه.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
درسا با تعجب گفت:«چیزی شده مرینت؟»
با گیجی گفتم:« نمی دونم چرا بوق نمی خوره...آنتن هم داره.»
درسا گوشی خودش رو برداشت و مشغول شماره گیری شد. کمی بعد با حیرت گفت:« مال منم همینطور.»
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
تمومید
امیدوارم خوشتون اومده باشه
بعدی=5 نظر ناقابل
امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...