عاشق دلباخته پارت دوازدهم
زبان ادرین:
رفتم رو تخت و دراز کشیدم که...
خوابم برد (انتظار اینو نداشتین نه😁)
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.ساعت حدودای شش و نیم بود.نینو بود که زنگ زده بود.
من:الو داداش چیه؟؟
نینو:سلام خوبی؟؟ساعت چند باید بریم؟؟
من:ساعت هشت و نیم دم در خونتم
نینو:نه دیگه داداش.اونطوری فکر میکنه که ماشین ندارم من میام دنبالت.
من:باشه هر جور راحتی
نینو:ساعت هشت و نیم دمه درم.
من:باشه.بای
نینو:بای
بلند شدم و رفتم حموم.تا ساعت های هشت بود که توی حموم بودم.چی کار کنم خوب تنبلیم می شد که بیام بیرون.(من:تنبل.ادرین:دیگ به دیگ میگه روت سیاه.من:😒)
همون تیپ ظهری رو زدم و مو هام رو به سمت بالا دادم و شونه کردمش.یکی از عطر خوب هام رو زدم.هیییییییی... من کی اینقدر جیگر شدم که خودم نفهمیدم(من:از بس نفهمی😁.ادرین:باشه تو با فهم.من:با فهم نشنیده بودم که شنیدم😲)
ساعت حدودای هشت و نیم بود که زنگ خونه به صدا در اومد و بعد دو دقیقه یکی از همون دختر خدمتکارا که همیشه رو من زوم میکرد اومد بالا و در اتاقم رو زد و با کلی عشوه گفت:اقا ادرین،اقا نینو اومدن از اتاق اومدم بیرون.رفتم سمته دختره.یه نگاه خیلی مهربون به خودم گرفتم جوری که فکر کرد می خوام بغلش کنم.خیلی ذوق کرده بود.سریع یه نگاه برزخی بهش کردم و یه تنه بهش زدم که افتاد زمین.یه نگاه وحشتناک بهش کردم و رفتم.وای که چقدر حال داد.کلا اذیت کردن دخترا حال میده.توی طول راه که داشتم میومدم پایین یه لبخند زده بودم که رسیدم با پایین پله ها و نینو رو دیدم.
خیلی خوشحال بود یه تیپه عالی زده بود.
یه جعبه کادوی طوسی با روبان نارنجی دورش رو میز بود که حدس زدم توش دستبند باشه.با هم دست دادیم و چون دیر شده بود سریع سواره فورد نینو شدیم.
توی طول راه نینو لبخند رو لبش بود.اهنگ مورد علاقش رو گذاشته بود:
وقتی که دستاتو میگیرم تو دستم
وقتی که میدونی عاشق تو هستم
وقتی که با چشمات دلو میلرزونی
من دیوونت میشم به همین آسونی
دستاتو میگیرم تو پر از احساسی
من دوست دارم و تو منو میشناسی
♪♪♪
وقتی که میخندی واسه تو میمیرم
پیش من میمونی با تو جون میگیرم
من عاشقت شدم می خوام بهت بگم
تو دنیای منیتوئی عشق خودم
دوست دارم تورو دنیا تو دستمه
میدونی جای تو کوچه ی قلبمه
♪♪♪
توی چشمای تو عشق و من میبینم
پای من میمونی من به پات میشینم
من دارم هر لحظه به تو دل میبازم
بهترین روزهارو من برات میسازم
این یه حس خوبه اینکه باهم هستیم
دست تو تو دستم ما بهم دل بستیم
♪♪♪
من با تو فهمیدم زندگی شیرین
تو تموم حرفات به دلم میشینه
من عاشقت شدم می خوام بهت بگم
تو دنیای منیتوئی عشق خودم
دوست دارم تورو دنیا تو دستمه
میدونی جای تو کوچه ی قلبمه
روی فرمون ضرب گرفته بود و زمزمه می کرد خیلی خوشحال بودم.بالاخره به کافه رسیدیم.وقتی رسیدیم دمه در کافه متوجه شدم که دخترا از اون طرفه خیابون دارن میان.به نینو علامت دادم.پشتمون رو به دخترا کرده بودیم جوری که الیا ما رو نبینه .تا دخترا به پشته ما که دقیقا کنار کافه بودیم رسیدن رو مون رو برگردوندیم و نینو و الیا فیس تو فیس شدن.مرینت با لحن ضایعی گفت:عه اقایون شما هم اینجایید.چه اتفاقه جالبی.
الیا به نگاه برزخی به مرینت انداخت که من مو به تنم سیخ شد چه برسه به مرینت.الیا که ظاهرا متوجه نقشه شده بود رو به من و نینو گفت:ببخشید اقایون من از طرف دوستام از شما عذر می خوام.ببخشید که وقته شما رو تلف کردیم.دیگه بهتره بریم.بابت این اتفاق واقعا شرمندم.
و پشتش رو کرد که بره ولی نینو دستش رو گرفت و گفت:الیا خانم خواهش می کنم بیاین بریم داخل.من باید با شما صحبت کنم.باید کاره نیمه تمومم رو تموم کنم(من:منظورش از کار نیمه تموم اینه که من اون دفعه عاشقت شدم و الان هم باید کار رو یه سره کنم و بهت ابراز علاقه کنم.نینو:واقعا من خودمم نمی دونستم این همه منطور داشتم😲)الیا گفت:اگه من نخوام چی میشه؟؟
نینو:اونوقت همین جا کارم رو انجام میدم(من:منظورش خواستگاریه)الیا سفید شد.خب معلومه کی می خواد تو خیابون ازش خواستگاری شه.
الیا :باشه ای گفت و با نینو داخل رفت.
مرینت و کوشینا و شیرو هم خداحافظی کردند.در اخرین لحظه که دخترا داشتند سوار ماشین می شدند ،مرینت با همون لبخندش برگشت و به من یه چشمک زد و گفت :ممنون بابت کمک...ادرین
ماتم زده بود.هنوز متعجب بودم.فکر کنم یه دو دقیقه ای بود که رفته بودند اما من هنوز به جایی که ماشینش رو سوار شد و رفت خیره بودم.خدایا من چم شده.سرم رو تکون دادم.نه بابا این امکان نداره.عشق من یکی دیگه است.من عاشق میشل هستم.من اونو دوست ددارم.اصلا این دختره فکر کرده کیه؟؟نه به روز اول که به رگبار فحش منو بست نه به الان که بهم چشمک میزنه.
به هر حال اصلا مهم نیست که اون چی کار میکنه تنها حسی که من بهش دارم...خب حسی بهش ندارم فقط دوست دارم اذیتش کنم...این چه حرفیه من دوست دارم همه دخترا رو اذیت کنم اون با بقیه فرقی نداره که.(من:دوستان این خوددرگیری داره.اگه یه روانشناس خوب می شناسید بگید که اینو ببرم بهش نشون بدم.ادرین:برو بابا مخه خودت عیب داره)برای اینکه بیشتر از این به فاطمه ثابت نشه که من دیوونه ام سوار ماشینم شدم و دیگه در موردش فکر نکردم.به محض اینکه به خونه رسیدم رفتم خونه و روی تختم خوابیدم.
از زبان نینو(لیلی:چه عجب😒):
با الیا رفتیم و وارد کافی شاپ شدیم.پشت یه میزه دو نفره نشستیم.الیا به نظر کمی استرس داشت.بهش گفتم:الیا...سرش رو بالا اورد و بهم نگاه کرد.اب دهانم رو قورت دادم و گفتم:می تونن الیا صداتون کنم؟؟
الیا لبخند زد و گفت:بله
من:الیا اگه اجازه بدی ...خب راستش من می خواستم بگم...که اگه اجازه بدی...با هم بیشتر اشنا بشیم.
الیا با چشمای اندازه تخم مرغ گفت:چیییی؟؟؟
من:م...منظورم اینه که خب...الیا من...در فکر نینو:اه پسر گند زدی.یعنی حتی نمی تونی به کسی که دوسش داری اعتراف کنی...به الیا فکر کن...به اینکه چقدر دوسش داری...به این فکر کن که جز الیا هیچ وقت نمی تونی عاشق کس دیگه ای بشی...به این فکر کن که چقدر دوسش داری...اگه دوسش داری پس باید اعتراف کنی...چشمام رو بستم و تند گفتم:الیا من بهت علاقه دارم.مطمئن باش از ته دل دوستت خواهم داشت.قلبه من متعلق به توعه.بهت قول میدم که عاشقت باشم.من از همون لحظه ای که دیدمت عاشقت شدم.الیا...دوستت دارم
الیا با بهت بهم نگاه می کرد،همون لحظه فهمیدم،چطور می تونه عاشق کسی مثل من بشه،معلومه که منو انتخاب نمی کنه،من با خودم چی فکر کردم.بغض بدی به گلوم چنگ میزد.چرا من نمی تونم با کسی که دوسش دارم باشم...چرااااا...خدایاااا.اخه چراااا😭😭😭
الیا یه سیلی اروم به خودش زد.سرش رو تکون داد.چشماش هنوز همون قدر بود و تعجب رو میشد از توی چشماش دید.با بهت گفت:این امکان نداره😲😲
من:الیا...جوابه تو به ابراز علاقه من چیه؟؟البته می تونی هر چقدر که می خوای صبر کنی؟؟من حاضرم هر چقدر که بگی صبر کنم.
الیا:اگه یک سال ازت وقت خواستم چی؟؟
تعجب کرده بودم.فکر می کردم همین اول بگه نه و بزاره بره.حتی مهلت برای فکر کردن هم نخواد و بره.اما اون ازم مهلت خواست.یعنی امکان داره اونم دوسم داشته باشه.😲؟؟
گفتم:من هر چقدر که بخواین صبر می کنم
الیا:و اگه جوابه من منفی بود چی؟؟خودتون رو سرزنش نمی کنید که چرا یک سال رو به خاطر من صبر کردین؟؟
من:نه،چون ارزش صبر کردن رو داشته،تازه دله من به همین هم خوشه که شما یک سال تمام به من و پیشنهادم فکر کردین.این خودش خیلی ارزش داره؟؟
الیا خیلی جدی شد و گفت:خوب فکر کنم لازم نباشه یک سال منتظر جوابم بمونید چون من همین الان جوابتون رو میدم.
الیا:اقای لحیف...
این رو که گفت قلبم لرزید.
الیا:من پیشنهادتون رو با کمال احترام...قبول می کنم...خوب ...منم اعتراف می کنم...شاید منم یه حسی به تو داشته باشم...پس فکر کنم ارزش یک سال صبر کردن رو داشته باشه که توی این یه سال با هم بیشتر اشنا بشیم..نینو.
ای جاااان
من:جان نینوووو...ای خاک تو سرم سوتی دادم که...
الیا خندید:خب چطوره از همین الان شروع کنیم...از خودتون بیشتر بگید برام...
من همه ماجرای زندگیم رو گفتم.از اینکه دی جی دانشگاه هستم.از خواهرم که توی تصادف از دست دادم.از پدر و مادرم که بعد اون واقعه افسرده و خونه نشین شدن و من مجبور شدم برای دو سال قید درس و مدرسه رو بزنم...بعد هم با کمک ادرین یه روانشناس خوب برای پدر و مادرم پیدا کردیم و حال و اوضاع اون ها خوب شد..از ادرین براش گفتم که توی تموم لحظات زندگیم مثل کوه پشتم بود و هوام رو داشت...از اینکه کمکم کرد توی سخت ترین شرایطم...کمکم کرد که بتونم دو سالی که عقب موندم رو جهشی بخونم و بالاخره به دانشگاه برسم...از این که کمکم کرد روحیه خراب شدم برگرده...و در اخر تنها اتفاق تلخی که توی زندگیم افتاد و بهش نگفتم رو گفتم:اولین بلیک...کسی که ردم کرده بود..منو به بازی گرفته بود...و در اخر بهم گفته بود که همه این ها مسخره بازی بوده و جز برای تفریح این کار رو نکرده...و حالا رفته بود با یه پسره دیگه...
به وضوح می تونستم عصبانیت الیا رو ببینم از توی چشماش وقتی که داشتم در مورد اولین بلیک حرف میزدم.بالاخره حرفام تموم شد و لبخند زدمو گفتم:این بود زندگی من...من تموم سختی ها و خوشی هایی که توی زندگی کشیده بودم رو تعریف کردم .اما امیدوارم که تو اینقدر اذیت نشده باشی.
لبخند زد و گفت:خب نه من اینقدر اذیت نشدم ولی هر کس تو زندگی سختی های خودش رو داره....راستش من از دروغ و پنهون کاری بدم میاد...همه ماجرای زندگیم رو که اون دفعه توی بستنی فروشی گفتم..
مادر و پدرم توی لندن هستن و منو و مرینت هم اومدیم اینجا و با شیرو و کوشی اشنا شدیم...من از وقتی که یادمه مرینت همیشه مثل یه خواهر کنارم بود...خانواده هامون هم با هم دوستن...ما خیلی به هم نزدیکیم...من هم مرینت و شیرو و کوشینا رو مثل خواهران دوست دارم...می دونی چیه؟؟حالا که فکر می کنم می بینم چقدرخوب شد که اون اتفاق افتاد..اگه ما با هم تصادف نمی کردیم هیچ وقت اشنا هم نمی شدیم...کی فکرشو می کرد یه حادثه اتفاقی دو نفر رو بهم نزدیک کنه...
از زبان نینو(قبلش هم از زبان نینو بود):
نمی دونستم چی بگم...حرفاش رو مخم رژه می رفت...کی فکرشو می کرد یه اتفاق باعث بشه...اتفاق...اما اون تصادف که اتفاق نبود...اما ایا باید بهش می گفتم...خودش گفت که از دروغ و پنهون کاری بدش میاد..نمی تونستم که از همین اول پنهون کاری کنم..تازه با این اگاهی که میدونم از این کار بدش میاد..بالاخره تصمیمم رو گرفتم...عزمم رو جزم کردم..
الیا:به داغون شدن عقب ماشینه مری می ارزید این حادثه...
من:الیا..من باید یه حقیقتی رو بهت بگم...راستش اون شب...اون اتفاق...یه حادثه نبود...راستش...همش یه نقشه بود...
الیا:م...منظورت چیه؟؟؟
کی دوست داره نینو رو خفه کنه؟؟؟؟؟
گند زد به همه چییی😠
بچه ها کامنت یادتون نره
تازه دو پارت پشت سره هم دادم هاااا
دیگه خودتون قضاوت کنید که ایا درسته که کامنت ندید با این که من دو داستان سو طولانی و پشت سره هم دادم.
دیگه خود دانید
شما رو با وجدانتان تنها می گذارم
خداحافظ خوشگلا البته فقط دخترا
بای بای
میراکلس نماد عشقه ❤...