دونم.»
سپس به طرف یکی از ماشین هایی که کنار خیابون نگه داشته بودن رفت.
یک ساعت بعد به مکان مورد نظرمون رسیدیم. ویدا با همین طور که محو ویلا بود از ماشین پیاده شد. سوتی زد و گفت:« اوه مای گاد. اینجا کجاست قصره یا ویلا؟»
درسا هم با تعجب به ساختمان مقابلش زل زده بود. منم کم از اونا نمیاوردم. یک ویلای خیلی بزرگ با دیوار های سفید بلند مقابلمون بود.
- درسا نگفته بودی دوست بابات اینقدر پولداره.
- خودمم شک کردم آخه اینجا اصلا شبیه ویلایی که ما شش سال پیش اومده بودیم نیست. خیلی متفاوته...انگار...انگار دارم برای اولین بار می بینمش.
ویدا با تمسخر گفت:« خیلی ببخشین ها اون مال شیش سال پیش بود توقع داری همونطور بمونه؟»
- نمی دونم اما اینجا خیلی برام ناآشناست.
با کلافگی گفتم:« خیلی خب بابا بیا در رو باز کن خسته شدم.»
درسا نگاه دیگه ای به اطراف انداخت:« چرا آسمون اینجا ابریه جای ایستگاه قطار که آفتابش خیلی داغ بود.»
- درسا خفه شو و بیا این در رو باز کن.
به در خیلی بزرگی که رو به روم بود اشاره کردم. درسا هم که انگار فهیده بود قوه تخیلش زیادی پیشرفت کرده سریع کلیداش رو از داخل کیفش برداشت و در را باز کرد. همینطور که وارد باغ بزرگی می شدم به درسا که در حال بررسی کلیدا بود خیره شدم:« میشه بگی داری چیکار می کنی؟»
- شک کردم یه وقتی کلیدا به در نخوره. بعید هم نبود اما خورد.
ویدا بازوی درسا رو که با گیجی به کلیداش نگاه می کرد گرفت و به داخل باغ کشاند.
- خدا شفاتون بده. باد شمال به سر و کله هردوتون خورده خل شدین.
هرسه کنار هم ایستادیم و مشغول قدم زدن در باغ شدیم. ویدا با حیرت گفت:« عین این خونه های جن زده می مونه چه شکلی شبا اینجا بخوابیم؟ تازه شنیدم تو این طور خونه ها ارواح سرگردون...»
- خفه شو ویدا.
- خب راست می کم دیگه باید اون کتابه رو بهت نشون بدم که توش نوشته...
با دست جلو دهنش رو گرفتم وگرنه تا فردا صبح می خواست شجره نامه ارواح سرگردن رو برامون شرح بده. یا احساس سوزشی سریع دستم را عقب کشیدم و با عصبانیت به ویدا گفتم:« سگ هار دستم درد گرفت.»
- منم کردم که درد بگیره دفعه ی دیگه خودتو عین سیب زمینی نندازی وسط و جلو دهن خوشگل منو بگیری.
- به خدا تو یه تختت کمه.
- تو که اصلا تخته نداری.
با حرص رومو برگردوندم و به درسا که هنوز تو فکر بود نگاه کردم.
- کشتی هات غرق شده؟
درسا نگاه موشکافانه ای دیگه به اطراف انداخت:« اینجا اونجایی نیست که من شش سال پیش اومدم. هیچی این باغ برام آشنا نیست.»
نگاه درسا را دنبال کردم. درختان بلند و کهن سالی اطراف ویلا را در بر گرفته بودن مانع رسیدن نور خورشید می شدن و هوای باغ را تاریک کرده بودن. راه سنگی که رویش قدم بر میداشتیم جلوی در ویلا ختم میشد و صحنه ی ترسناکی را ترسیم کرده بود.
- شاید این یک ویلای دیگه باشه که آدرسشو به ما داده.
- نمی دونم. شاید.
جلوی در ویلا ایستادیم تا درسا در را باز کند. بوی خاصی را در باغ حس می کردم. یک نفس عمیق کشیدم.
- باز سگ شدی؟
با حرص دست ویدا را نیشگون گرفتم:« به سگی تو نیستم.»
ویدا هم نامردی نکرد و تا می تونست کتکم زد. درسا که دیگه به کارهای ما عادت کرده بود با خونسردی گفت:« بس کنین تورو خدا بذارین بریم تو بعد دیوونه بازی دربیارین.»
با حرص ویدا را هل دادم. ویدا از پشت با در ویلا برخورد کرد و در با صدای ترقی باز شد. هر سه با حیرت به داخل ویلا زل زده بودیم. از دیدن چیزی که مقابلمون بود نفس هایمان در سینه حبس شده بود. 
در مقابلمون یک سالن خیلی بزرگ با دیوارهای بلند و قاب عکس های بزرگ و عجیبی که روش نصب شده بود خودنمایی می کرد. هرسه آب دهنمون رو قورت دادیم و وارد ویلا شدیم. احساس عجیبی داشتم. ویلا خیلی بزرگ بود اما اصلا شیک و مدرن نبود. به نظر می رسید صدها سال از ساختنش گذشته باشه. پله های مارپیچ و بزرگی به طبقه بالا می خورد. شاید عجیب به نظر بیاد اما سوز سردی رو تو اون هوای گرم حس می کردم. پرده های ضخیم و سفیدی که پنجره های بزرگ را در بر گرفته بود با وزیدن باد تاب می خورد و حرکت می کرد. با تعجب به طرف پنجره ها رفتم اما با کمال حیرت متوجه شدم هیچ پنجره ای باز نبود. دیگه نمی تونستم جلوی لرزش دستای سردم رو بگیرم. سریع از پنجره ها فاصله گرفتم و کنار ویدا و درسا ایستادم.
ویدا سوتی کشید و گفت:« عین این خونه های جن زده می مونه چه ویلای باحالیه ها.»
درسا نگاه دقیقی به اطراف انداخت:« بچه ها...من ....من به جرئت می تونم بگم تا حالا همچین ویلایی ندیدم من اصلا شیش سال پیش اینجا نبودم.»
ویدا با بی خیالی دستی تکان داد:« من یادم نمیاد دیروز ناهار چی خوردم حالا تو توقع داری یادت بیاد شیش سال پیش ویلای دوست بابات چی شکلی بوده؟ دیوونه.»
- ویدا من احساس بدی دارم.
ناخودآگاه از دهنم پرید:« منم همینطور.»
ویدا نگاه متعجبش را به ما دوخت و گفت:« بی خیال شما ها چتون شده؟ شاید اینجا به نظر کمی ترسناک بیاد اما ویو رویایی داره. 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

انچه خواهید خواند....... 

درسا هم با چیزی که در مقابلش بود جیغ کشید... 

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

با ترس و لرز پرسیدم:((وی.... ویدا..... چرا اینجوری شدی....))

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

تصویری در ذهنم شکل گرفت..... دست هایی رنگ پریده با پوستی چروک که به طرفم دراز شده بود و همراه با صدایی خش دار که میگفت:((ازادم کن.))

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤


خب تمومید ​​​​​​

2 ساعت برای تایپیدنش وقت گذاشتم​​​​​

برای پارت بعدی =5 نظر ​​​​​​

امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید ​​​​​​

بای بای تا بعد