🖤ویلای وحشت فصل 1 پارت 3🖤
جیب بود نمیدونم چرا احساس بدی نسبت بهش داشتم.
- اسم من آتریساست.
خواستم اسم خودمو بهش بگم که با دست اشاره کرد:« خودم می دونم.»
باحیرت به چهره ی عجیبش خیره شدم:« فکر نکنم تا حالا ملاقاتی با هم داشته باشیم.»
- درسته نداشتیم.
- پس از کجا...
- من که گفتم شبیه شما نیستم.
- منظورت چیه؟
آتریسا از جایش بلند شد و از کوپه بیرون رفت. با تعجب روبه درسا گفتم:« این دختره خیلی عجیبه.»
- آره اسمشم مثل خودشه تا حالا جایی نشنیدم... آتریسا...معنیش چیه؟
ویدا کتابش را بست و گفت:« یعنی مانند آتش.»
- بهش میاد.
شانه هایم را بالا انداختم و از پنجره به بیرون خیره شدم. گندم زار ها و آسمان صاف و آبی منظره ی زیبایی را پدید آورده بود.
ویدا با کلافگی گفت:« چند ساعت راهه تا ساری؟»
درسا نگاهی به ساعتش انداخت:« الان ساعت دهه شبه چندساعتی تا اونجا راهه. شاید فردا صبح برسیم.»
ویدا با غرغر گفت:« مسخره با ماشین می رفتیم چرا بلیت قطار گرفتی؟»
- گفتم که ماشین خراب بود...
- مگه میشه؟
- برای منم خیلی عجیب بود تا دیروز خوب کار می کرد...
استرسی که خودمم دلیلش را نمیدانستم سراسر وجودمو گرفت. چرا باید با قطار می رفتیم؟ چرا باید ماشین درسا قبل از سفر خراب بشه؟ اصلا چرا باید این دختر عجیب تو کوپه ی ما بیفته؟ شاید هم من زیادی دارم سخت می گیرم.
برای منحرف کردن ذهنم از این موضوع رو به درسا گفتم:« راستی از آوید چه خبر؟»
درسا با شیطنت گفت:« فعلا که سرش خیلی گرمه دلت واسه داداشم تنگ شده؟»
- گمشو دختره دیوونه.
- خیلی هم عجیب نیست داداش گلم خوش بر و رو که هست هیکل هم که قربونش برم خارج رفته هم که هست ماشالله دکتراش هم که گرفته دیگه چی میخوای؟
- خل و چل من بمیرم هم دلم واسه اون داداشت تنگ نمیشه.
- ایشش از خداتم باشه. اصلا عمرم بذارم داداشم با تو ازدواج کنه.
- حالا کی خواست با داداش تو ازدواج کنه؟
درسا نگاه شیطنت آمیزی بهم انداخت و گفت:« من حرفت رو از تو دلت می خونم.»
- بیشعور.
ویدا با تعجب گفت:« فکر می کنین آتریسا کجا رفت؟»
قبل از اینکه ما سعی کنیم جوابش رو بدیم شانه هایش را بالا انداخت و خودش گفت:« به ما چه؟»
در همین موقع قطار تکان خیلی شدیدی خورد و بعد صدای ترسناکی به گوش رسید. نور خیره کننده ای چشمم را اذیت کرد. هر سه از روی صندلی های قطار پرت شدیم. چمدان ها از جای خودشون به پایین پرتاب شدند. چشمام بسته شد و دیگه هیچی حس نکردم.
صداهای مبهمی به گوش می رسید. همهمه عجیب اطرافم را حس می کردم.
- مرینت جون تو رو خدا چشماتو باز کن حالت خوبه؟
به سختی پلک های سنگینم را باز کردم. چهره های نگران ویدا و درسا مقابل صورتم قرار داشت. دستی به سرم کشیدم و گفتم:« چه اتفاقی افتاد؟»
صدای آتریسا را شنیدم:« درباره ی کدوم اتفاق حرف می زنی؟»
آخرین تصاویری که قبل از تکان قطار در ذهنم بود را مرور کردم و با تعجب گفتم:« اون صدای ترسناک و نور خیره کننده؟»
آتریسا یکی از اون خنده های ترسناکش را تحویلم داد و گفت:« من صدایی نشنیدم و نوی هم ندیدم...»
ویدا و درسا سرشان را تکان دادند و گفتند:« ما هم چیزی ندیدم... خوبی مرینت؟ یکدفعه بی هوش شدی...»
حتما دوباره ذهن من شروع به خیال پردازی کرده. آتریسا لیوان آبی با یک شکلات به طرفم گرفت:« بیا اینا رو بخور فشارت افتاده.»
با دستان لرزانم لیوان آب را گرفتم و به لبم نزدیک کردم. چند جرعه از آب را نوشیدم. نگاه های ویدا و درسا اذیتم می کرد:« چیه اینطوری بهم زل زدین مرده که ندیدین.»
ویدا با شیطنت گفت:« مرده که نه اما رنگ و روت عین ارواح شده.»
با بی حوصلگی لیوان آب را به آتریسا بر گردوندم:« مرسی بهترم.»
درسا خمیازه ای کشید و گفت:« من رو تخت بالایی می خوابم.»
درسا صندلی تخت مانند قطار را بیرون کشید و به کمک نرده ای که گوشه ی کوپه بود بالا رفت. من و آتریسا روی تخت های پایینی خوابیدیم ویدا هم بالای تخت من خوابید.
با خستگی چشمام را روی هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرور رفتم.
یا سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم. روی تخت نشستم و نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. دوازده و نیم بود. کش و قوسی به بدنم دادم و سعی کردم دوباره بخوابم. ناگهان صدایی به گوشم رسید. صدایی مثل صدای گریه. با تعجب به آتریسا که با هق هق خفه ای اشک می ریخت خیره شدم.
- آتریسا...حالت خوبه؟
مو های مشکی و پریشانش روی شانه هایش ریخته بود. با دست جلوی صورتش را پوشانده بود. از رو تختم بلند شدم و کنار او نشستم:« حالت خوبه آتریسا؟»
با تماس دستم روی شانه اش از جایش پرید. هنوز با دستانش روی صورتش را پوشانده بود.
با صدای خفه ای گفت:« اون...داره میاد...من ازش می ترسم...»
موهایش را نوازش کردم دیگه اون احساس بد رو نسبت بهش نداشتم. نمی دونستم چرا.
- آتریسا منظورت کیه؟
- اون...یاشا...اینجاست...
- یاشا کیه؟
ناگهان بدنم یخ کرد. لرزشی به پوست بدنم راه یافت. احساس کردم در قعر تاریکی فرو میرم. به پنجره خیره شدم. داشتیم از داخل یک تونل می گذشت
یم. صدای قطار مثل ناقوس مرگ گوشم را نوازش می کرد. در کوپه باز شد. دختری هشت ساله با موهایی بلند و لخت مشکی که روی صورتش ریخته بود بهم خیره شده بود. نمی تونستم صورتش را ببینم.
ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم. دختر با همون صدای خش دار گفت:« پس بالاخره اومدی...»
صدای خنده شیطانی اش گوشم را می آزرد. دستانم را روی گوش هایم گذاشتم و چشمانم را بستم. زیر لب با خودم زمزمه کردم:« همش خوابه تو خوابی مرینت اینا همه خوابه.»
وجود دستان سردی را روی شانه هایم حس می کردم. انگار یک باره همه ی وجودم یخ بست. با وحشت چشمانم را باز کردم و به آتریسا خیره شدم اما به جای اون تصویر همون دختر هشت ساله جلوی چشمانم ظاهر شد. پوست ترک خورده ی سبز رنگ با چشمای سیاهی که شرارت ازشون می بارید. صدای خش دار دوباره در ذهنم طنین انداخت:« آزادم کن.»
دوباره چشمانم را باز و بسته کردم. اینبار آتریسا را دیدم که با نگاهی سرد بهم خیره شده بود.
- چرا روی تخت منی؟
تازه متوجه موقعیتم شدم. اما انگار زبانم بند اومده بود نمی تونستم تکان بخورم.
- بلند شو.
به خودم اومدم و از روی تخت بلند شدم. با نگرانی گفتم:« آتریسا...تو حالت خوبه؟»
به سردی گفت:« چرا باید بد باشم؟»
- تو... هیچی یادت نمیاد؟
- خوابم میاد . شب به خیر.
آتریسا بالشتش را مرتب کرد و روی تخت دراز کشید.
با ذهنی آشفته و ترسی که دلیلش را نمی دانستم روی تخت خوابیدم. با خودم گفتم:« اینا همش یه خوابه مسخره است...همش خیال پردازیه.»
دوباره اون امواج منفی رو حس می کردم. چشمانم را بستم و سعی کردم بخوابم.
- هی خانم خرسه بیدار شو دیگه رسیدیم.
چشمامو باز کردم و با خواب آلودگی به ویدا زل زدم:« چی میگی تو سر صبحی؟»
- سر صبح کجایه؟ساعت دهه رسیدیم دیگه. پاشو چمدان هارو از اون بالا بیار پایین.
روی تخت نشستم و با غرغر کاری رو که ویدا ازم خواسته بود انجام دادم. ناگهان لحظه به لحظه شب گذشته را به یاد اوردم. اون دختر ترسناک با موهای مشکی و گریه های آتریسا. با وحشت به اطراف کوپه نگاهی انداختم.
- پس آتریسا کو؟
ویدا با تعجب نگاهی به اطراف انداخت و گفت:« ندیدمش.»
- منظورت چیه؟
از رو تخت بلند شدم و به درسا که در حال مرتب کردن مانتوش بود گفتم:« درسا تو آتریسا رو ندیدی؟»
درسا هم با تعجب گفت:« نه از موقعی که بیدار شدم ندیدمش.»
ویدا نگاه مشکوکی بهم انداخت:« حالا چرا آتریسا اینقدر برات مهم شده؟»
- چون که...چون که...اصلا کی گفته اون واسم مهمه؟ من فقط تعجب کردم از اینکه ندیدمش.
- آره منم که گوشام دراز.
با دست پسش زدم:« اه چرا چرت و پرت میگی؟ مزخرف.»
چمدان خودم هم از بالای کوپه برداشتم و هرسه از کوپه خارج شدیم. هنوز هم از نبودن آتریسا متعجب بودم. به خودم نهیب زدم:« اه بس کن دختر...حتما زودتر از قطار بیرون رفته همه ی اتفاقات دیشب هم فقط یه خواب بود...یه خواب.»
ویدا با نیشخندی روی لبش کنار گوشم گفت:« مطمئنی حالت خوبه مرینت؟ چی میگی زیر لب؟»
چشم غره ای بهش رفتم و با غیض گفتم:« خفه.»
دستاش رو به حالت تسلیم بالا آورد:« خیلی خب خیلی خب چرا می زنی؟»
پوفی کردم و در حالی که به سختی چمدان سنگینم را حمل می کردم از قطار پیاده شدم. نگاهی به آسمان آبی انداختم و عطر تابستان را با همه ی وجود به مشام کشیدم.
- چرا مثل سگا داری بو می کشی؟
درحالی که از حرف ویدا شکه شده بودم به طرفش برگشتم:« چی؟»
- هیچی سر راه وایستادی.
تازه متوجه موقعیتم شدم با عصبانیت خودمو کنار کشیدم تا بقیه رد بشن. زیر لب گفتم:« به بو کشیدن منم کار دارن.»
- من به همه چی تو کار دارم بابات تو رو دست من سپرده.
- بمیرم و دست تو نیفتم.
- حالا که افتادی.
- ویدا گمشو اونور یه وقت دیدی همین امروز جناب عزراییل رو ملاقات کردی ها.
- فعلا که دارم توی غزمیت رو می بینم.
- ای خدا من نمی دونم به خاطر کدوم گناهم با این بوزینه همسفر شدم.
- از خدات هم باشه شامپانزه.
ترجیح دادم به جای کل کل با ویدا به درسا که به طرفمون می امد نگاه کنم.
- چرا اینجا وایستادین بچه ها؟
ویدا با لحن تمسخر آمیزی گفت:« ببخشین که آدرس دست شماست.»
- آها یه لحظه صبر کنین.
درسا چمدانش را روی زمین گذاشت و مشغول زیر و رو کردن کیفش شد. دو دقیقه بعد با خوشحالی گفت:« ایناها پیداش کردم.»
به کاغذ زرد رنگی که دستش بود نگاه کردم و گفتم:« زودباش ببین ویلا کجاست.»
درسا با تعجب کاغذ را باز کرد و گفت:« این چرا اینطوریه؟»
ویدا کاغذ را گرفت و نگاهی بهش انداخت:« مطمئنی این همون کاغذه چرا زرد شده؟»
درسا با حیرت گفت:« نمی دونم اما یادمه کاغذه سفید بود.»
با کلافگی کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم:«خب شاید شما اشتباه کردین. درسا آدرسو بخون.»
ویدا که به نظر قانع نشده بود گفت:« من مطمئنم کاغذ سفید بوده اما عجیبه چون آدرس رو روش نوشته.»
با بی حوصلگی کاغذ رو از دست درسا چنگ زدم و گفتم:« یه تاکسی بگیرین.»
درسا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:« حتما یه جا گذاشتمش زرد شده چه می دونم.
تمومید
امیدوارم از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...