ادرین: خواهش میکنم بزارید بمونم.

دکتر: گفتم وقت ملاقات تمام شده، باد استراحت کنه، چقدر لجبازی تو؟؟

مرینت: لطف،،، لطفا ،،، بزارید ،،، بموه،،، خوا ،،، خواهش میکنم.

دکتر: واقعا حالتون خوبه؟

مرینت: آ،، آره.

دکتر: باشه من رفتم.

ادرین: با حرف مرینت تعجب کردم!! اون مگه از من بدش نمیاد؟! از دکتر خواهش کرد من بمونم؟؟! مرینت داشت با لبخند نگاهم میکرد. درسته که ماسک اکسیژن زده بود ولی لبخندش معلومه. لاغر تر هم شده بود. کنارش نشستم: مرینت؟ مگه تو از من بدت نمیاد؟ چرا از دکتر خواهش کردی که بمونم؟

مرینت: بی صدا اشک ریختم.

ادرین: چرا گریه میکنی؟ با دستام اشکاشو پاک کردم.

مرینت: گرمی دستاش روی صورتم،،، دلم براش تنگ شده بود.

ادرین: مرینت حالت خوبه؟

مرینت: آره.

ادرین: میتونی حرف بزنی؟

مرینت: اهوم.

ادرین: خوبه. میتونی به سوالاتم جواب بدی؟

مرینت: آره، حالم خوبه، می،، می تونم حرف بزنم.

ادرین: تو،، تو هنوز ازم متنفری؟؟

یه قطره اشک از گوشه چشمش رد شد، پاکش کردم : گفتم گریه نکن، چرا تا این سوال رو ازت میکنم گریه میکنی؟ من نبودم اتفاقی برات افتاده؟

مرینت: ادرین،،، من،،، من خیلی بدم.

ادرین: چرا؟؟

مرینت: من احمقم، خیلی.

ادرین: این حرف ها رو نزن، درست بگو ببینم چی شده.

مرینت: باورم نمیشه همچین کاری میخواستم با تو بکنم. ( منظورش کشتن ادرینه )
ادرین: چه کاری؟

مرینت: اگه اون کار رو میکردم هرگز خودمو نمیبخشیدم. ببخشید، من واقعا متاسفم، نمیدونم باید چطور جبرانش کنم، خیلی پشیمونم.

ادرین: میشه درست حرف بزنی؟ نمیفهمم.

مرینت:با گریه گفتم: آدرین... منو... منو ببخش... منو میبخشی؟ حق داری نبخشی...

ادرین: ها؟ مگه چی کار کردی که ببخشم؟ اگه هر کاری هم کرده باشی من میبخشم.

مرینت: من واقعا پشیمونم... من... من خیلی اذیتت کردم... من... من ناراحتت کردم، باهات دعوا میکردم... منو بیخشی؟ ادرین.

ادرین: با حرفاش مخم هنگ کرده بود! این داره چی میگه؟؟ گفتم : ت،،، تو ،،، تو،،، حافظتو،، به دست اوردی؟؟؟؟

مرینت: سرمو به نشونه تایید تکون دادم.

ادرین: چند قطره اشک از گوشی چشمم رد شد. خیلی خوشحال بودم!! انگار کل دنیا رو بهم دادن!! اصلا باورم نمیشد!

مرینت: چرا داری گریه میکنی؟

ادرین: گریه خوشحالیه... بانوی من!

مرینت: ادرین،،، من،،، من دوستت دارم، خیلی. منو ببخشی بهت تهمت زدم و اذیتت کردم.

ادرین: معلومه که میبخشمت! منم دوستت دارم، منم عاشقتم!! ،، چرا ناراحتی؟ داری به چی نگاه میکنی؟ نگاهشو دنبال کردم،،، داشت به دستم نگاه میکرد. با ناراحتی به پایین نگاه کردم : ببخشید. بدون تو نتونستم موفق بشم، ما درستش میکنیم مگه نه؟ ما حاکماثو شکست میدیم.

مرینت امید وارم،،، تیکی کو؟

ادرین: تو لباسمه.

مرینت: خوبه! بهش بگو جاش پیش تو راحته؟!!

ادرین: خیلی!!!

دوتامون خدیدیم!

ادرین: میگم تو این دو ماه کجا بودی؟

مرینت: خیلی سختی کشیدم. تو چیکار میکردی؟

ادرین: منم خیلی سختی کشیدم. کل این مدت دنبالت بودم. دیگه جونی برام نمونده بود.از صبح تا شب تو خیابون ها دنبالت میگشتم ولی نمیتونستم پیدات کنم، اون شب هم اتفاقی پیدات کردم، چون گم شده بودم. مرینت هیچ وقت تنهام نزار، چرا رفتی؟ نمیگی نگرانت میشم؟؟

مرینت: من خودم نرفتم. دزدیدنم.

ادرین: چی؟!!

مرینت: کل ماجرارو به طور خلاصه خلاصه براش تعریف کردم.

ادرین: که این طور، تو هم خیلی سختی کشیدی، من واقعا متاسفم که پدر و مادرت رو از دست دادی.

مرینت: آه ،،، کِی مرخص میشم؟

ادرین: من برم بپرسم.

رفتم پیش دکتر: ببخشید خانم دوپن چنگ اتاق شماره 113 کِی مرخص میشن؟

دکتر نگاهی به لیست انداخت و گفت: سه روز دیگه.

ادرین: ممنونم، با اجازه.

دوباره اومدم پیش مرینت: گفت سه روز دیگه.

مرینت: من گرسنمه.

ادرین: منم گرسنمه. برم بخرم بیارم.

مرینت: کمی بعد ادرین با دو تا سادویچ اومد تو.

ادرین: بگیرش.

مرینت: ممنونم، ولی،، چطور بخورم؟ ماسک اکسیژن جلو دهنمه.

ادرین: وایسا برم دکتر رو خبر کنم. دکتر اومد تو و گفتم: میشه مرینت غذا بخوره؟ اخه اون جلو دهنشه.

دکتر: چه غذایی؟

ادرین: ساندویچ.

دکتر: براش خوب نیست، باید سوپ بخوره.

مرینت و ادرین: چییی؟؟

مرینت: نههه.

ادرین: اون یکی ساندویچ رو دادم نینو. دکتر ظرف سوپ رو داد بهم و گفت بدمش به مرینت. وارد اتاق شدم: باید سوپ بخوری!

مرینت: بده.

ادرن: نه، خودم بهت میدم. نمیتتونی دستاتو تکون بدی و بلند شی.

مرینت: تو هم خوب شانس داری ها!

ادرین: با خنده: آره دیگه! دهنتو باز کن.
مرینت: یه قاشق خوردم. خیلی بد مزه بود. حالم بهم خورد ولی حداقل بهتر از غذایی بود که اونجا میخوردم.

ادرین: چرا قیافت اینجوری شد؟ بدمزس؟

مرینت: اره.

ادرین: ولی مجبوری.

کل سوپ رو دادم بهش و خورد. سه بعد مرخص شد. با نینو رفتیم فرودگاه تا بریم پاریس.

.

.

.

مرینت: بالاخره رسیدیم. ولی من جایی ندارم که برم. گفتم: ادرین، من، من جایی ندارم که برم.

ادرین: نکنه مخوای بری خونه خودت تک و تنها؟؟؟ معلومه که میای خونه ما.

مرینت: چی؟؟ نه، یه هتل بگیری برام کافیه.

ادرین: نخیر، میای خونه ما. همین که گفتم.

مرینت: باشه.
سوار تاکسی شدیم. تو راه یادم اومد که هیچ لباسی ندارم. گفتم: آدرین، اول ببرم خونم لباس بردارم بعد.
ادرین: ببخشد میشه اول ما رو ببرید ٫ ٫ ٫ ٫ ٫ ٫ ٫( مثلا ادرس خونه مرینت )

راننده: چشم.

مرینت: رفتم خونه و چند تا لباس برداشتم و گذاشتم تو کیفم. قاب عکس مامان بابام روی طاقچه بود. اشکام جاری شد. دلم براشون تنگ شده بود. هیچ وقت فراموشتون نمیکنم. اشکامو پاک کردم و رفتم سوار تاکسی شدم.

ادرین: مرینت گریه کردی؟

مرینت: اره، بیا بریم.
رفتیم خونه.

ناتالی: برای چی این خانم همراهته؟؟

ادرین: اون یه مدت اینجا زندگی میکنه. من و مرینت رفتیم تو اتاق.

گفتم: مرینت من میرم بیرون تو همین جا بمون باشه؟

مرینت: باشه.

کیفمو گذاشتم روی زمین. نشستم روی تخت. تمام خاطراتی که اینجا بودم و از ادرین متنفر بودم اومد تو ذهنم. از فکر اومدم بیرون. همون موقع شیطنتم گل کرد!! تصمیم گرفتم قایم بشم و ادرین رو بترسونم!
رفتم پشت مبل.

کمی بعد ادرین اومد داخل.

ادرین: مرینت؟ کجایی؟ مگه نگفتم نرو؟

مرینت: هیچی نگفتم. با چیزی که تو دستش دیدم خیلی تعجب کردم!!!

 


آنچه خواهید خواند...

کلارا: میکشمش! کاری نداره!

مرینت: نفس نفس میزدم، قلبم درد میکرد. ناخوداگاه اشکام جاری شدن. نمیتونستم جلوی گریمو بگیرم. حالم اصلا خوب نبود.


خب به نظرتون ادرین چی توی دستش بود؟؟!😁

فکر کنم فهمیدی دیگه!

توی نظرات بگید.

و همین طور نظر بدید❤❤

دوستتون دارم(دخترا)