زندگی برای هردو بسیار شیرین بود...شیرین تر از شکر آبنبات...شیرین تر از همه چیز...چون اونا شیرینی عشق رو داشتن...عشق بود که بینشون بود...

زندگی هرچی رو بخواد بهت هدیه نمیده...

مرینت.

بعد از اون بوسه منو ادرین هزاران هزارن بیشتر عاشق هم شدیم...عشقی که بین ما بود میتونست همیشه باهامون باشه...البته اگه خراب نشه...

وارد عمارت شدیم خدمتکارا سریع کتم رو در اوردن تا سرما نخورم رفتم تو اتاق خدمتکار گفت اتاق خودمه تو کمدمو باز کردم...پر از لباس بود...یکی از اون لباس هارو انتخاب کردم...رفتم جلوی آینه...به خودم رسیدم در اتاق رو باز کردم...ادرین پشت در بود...با یک شاخه گل رز...خنده بر روی لب هردومون نشست...دست های همو گرفتیم...بعد از کمی قدم زدن توی راه رو...تو آینه بهم نگاه کردیم...لبخندی بر لب هردومون نشسته بود...بعد چند وقت احساس آرامش داشتیم...

هیچ وقت فراموش نمیکنم...که زندگی هرچی که بخوای بهت هدیه نمیده...پس خودت اون رو به دست بیار...این جمله رو مادر بزرگم بهم گفته بود...همیشه نیگفت از تلاشت دست نکن...

یک هفته بعد.

همه خوشحال بودیم...از زندگییمون...از همه چی...اما...این وسط...قلب من...به دو نفر...وصل شده بود...ادرین...کت...میدونم که دوتاشون یکی هستن اما...خیلی ناراحتم به خاطر رفتارام با کت نوار/ادرین...اوههه.

چترو برداشتیم و شروع کردیم به قدم زدن...دست همو گرفته بودیم...با صدای نم نم بارون...زندگی شیرین بود...خوشحال بودیم بالاخره پس از مدت ها...پیش همیم...باهمیم...

یاد آهنگی افتادم همینطوری زمزمه میکردم...تا اینکه...ادرین یکهو شروع کرد به سلفه کردن...سریع از تو کیفم دستمال کاغذی در اوردم...دوتامون فکر میکردیم سرماخوردگیه...اما...اما...روی دستش خون بود...قلبم تیر کشید...دستمال رو بهش دادم...خودش رنگش پریده بود...نشست یک گوشه...خیلی استرس داشتم...

ادرین!!رروو دستت خونه!!

-اوه چیز مهمی نیست مرینت:-)...حتما حتما خستمم...نگران نباش...

چیچیو نگران نباشم ادرین!!!خستگی چه ربطی به این داره!!

 

ادرینننننن نهههههه....!!!!


پایان.

​​بله توقع داشتین از این بیشتر باشه؟خوب شدیدا خوابم میاد برای همین دیگه کم بود و میخواستم بدقولی نکنم چون گفته بودم که امشب میدم

کامنت لطفا فراموش نشه خوشگل خانمااااااا

وقتی کامنت میدین از داستاتم تعریف میکنین قیافه ام دقیقا اینطوریه

اما الان اینم

شبتون بخیر