در پس پرده ها {part 3}
مدام عرق میریخت و پهلو عوض میکرد
اخرین چیزی ک دید سیاهی بود و ناگهان از خواب پرید
تیکی از حرکت ناگهانی او بیدار شد
-بازم کابوس دیدی؟
مرینت سرش را ب نشانه ی تایید تکان داد
ب پشت بام رفت و خود را ب نرده ها تکیه داد
.
.
.
ب عکس های بی مانند او خیره بود
پلگ اینبار بجای سرزنش با ترحم و دلسوزی نگاهش میکرد
لحظه ای بعد قطره های اشک از اسمان چشم های ابری اش راه گونه های نرمش پیش گرفتند
چشمانش را بست و یکی پس از دیگری عکس هارا پاک کرد
و زیر لب زمزمه کرد : اخرین سیم عشقم هم پاره شد
بعد سرش را پایین انداخت و ب سمت پنجره های شیشه اتاقش رفت
ب اسمان شب چشم دوخت
شب از نیمه گذشته بود
از نفس های گرمش شیشه بخار گرفت
دلش ارام و قرار نداشت
ب ارامی گفت :اما هیچکس جاشو نمیگیره
و سپس پشت ب پنجره نشست
نمی توانست ب او فکر نکند توانش را نداشت
اجازه داد برای اخرین بار قلبش برای اون بتپد و ضخم دلش را با اندیشیدن ب خاطرات او ترمیم بخشد
اما فکر معشوقه ی عاشق ما نیز برعکس تصورات مجنون مشغول او بود{امم خب چون خیلی عاشق معشوق و مجنون و اینا شد بزارین معنی سادشو بگم :اما فکر مرینت/لیدی باگ ک الان معشوقه ی ادرینه هم برعکس خیالات ادرین پیش ادرینه خلاصش اینک همونطور ک ادرین ب مرینت فکر میکنه مرینتم ب اذرین فکر میکنه }
.
.
.
.
نسیم خنکی صورتش را نوازش میداد
ب ستاره ها ک اسمان مشکی شب را زینت داده بودند خیره شد
تیکی با نومیدی ب اتاق برگشت
مرینت نیز چندی بعد ب اتاق برگشت
روی تخت نشست دستانش را ب دور زانو های حلقه کرده بود و یرش رو روی زانو هایش گذاشته بود
غرق در تفکراتش بود ک تیکی سکوت سنگین را شکست :بهش بگو
مرینت سرش را بلند کرد و گفت : چجوری؟ من جرعتشو ندارم
@جرعت نمی خواد فقط کافیه ازش بپرسی
مرینت با کلافکی گفت : اونم میگه تو ک از خدات بود
بعد در حالی ک پشت سر هم سرش را ب زانو هایش می کوبید گفت : وای خدا من چقد احمقم چم شده
تیکی ک نمی دانست با کدام مرحم قلب مرینت را ترمیم بخشد جوابی نداد
اتاق تاریک دوباره ساکت شد
ناگهان مرینت از جا برخاست و درحالی ک می ایستاد و حالت پیروزمندانه ای ب خود میگرفت گفت :اینجوری نمیشه من ...
ناگهان سرش ب سقف اتاق برخورد کرد
*اخخخخخخ
از تخت پایین امد
*من بهش میگم مهم نیست چی بگه
و پس از تبدیل شدن اتاق را ترک کرد
.
.
.
.
ماه کامل بود
لیدی باگ بر روی پشت بام ساختمان سر ب فلک کشیده ایستاده بود
دستانش در هم حلقه شده و بر روی قلبش جا خوش کرده بودند و سرش پایین بود
کت نوار خیره ب لب های او ،منتظر ایستاده بود تا ببیند چ امر مهمی این موقع شب اورا ب اینجا کشانده
و لیدی باگ بالاخره موفق شد کلمه ای بر زبان اورد : ت ... تو ... تو ..
اما فقط یک کلمه ن کم ن بیش
چطور می توانست از کسی ک عمری اورا رد میکرد جویای احوال شود
اینبار سعی کرد بیش از قبل تلاش کند
سرش را بالا اورد و گفت : تو ..
از من ...ناراحتی ؟
کت نوار ک از شنیدن چنین سوالی جا خورده بود ب هول و ولا افتاد
چگونه می توانست سوال معشوقه ی دیرین خود را پاسخ دهد
پایان عشق پاسخ درستی بود
او چطور می توانست رفتار سر خوردا با چنین کلماتی توجیح کند ک خودش یقین داشت دروغ است
دل کندن ...
درست ترین پاسخ همین بود
پس او زبان گشود : من ... من فقط ...
او نیز توان بیان احساس خود را نداشت
لیدی باگ ک طاقتش سر رسیده بود با نگرانی گفت : تو چی؟
کت نوار اینبار حتی دمی صبر نکرد
+من فقط دلم کندم
بعد پشتش را کرد تا نگاهش اسیر چشمان بانویش نشود
... و فقط سکوت بود ک حکمفرمایی میکرد ...
و اینبار بجای کلمات صدای نا خوشایندی از دور سکوت را شکست
...
برای بعدی 17 تا
همونطور ک گفتم بعدیو رو شنبه میدم اما قول نمیدم
بچه ها مدرسمون خیلی نامردی کرده

این اولین برنامه هفتگیمونه
معلم ریاضیمون بهمون سپرد کل فصل 2 رو حل کنید
منم گفتم ما سه شنبه ی هفته ی دیگ ریاضی داریم نمی خواد فعلا حلش کنم
ادبیاتم ی شعر بود ک باید حفظ میکردم ک کردم
هندسه و هنر و عربی هم اولین جلسه بود شنبه
اما امروز یدفعه اینو فرستادن 


زیرش نوشتم اصلاحیه برنامه ی کلاسای انلاین 
منم الان باید کل فصل 2 رو بحلم {فصل 1 مال معلم هندسمونه}
معلممون در حد 1 ساعت توضیح داد{زنگامون 1 ساعت و ربه ک کردنش دو تا 35 دقه هر زنگو}بعدم گفت خودتون بلدین اینا رو
البته بلدیما اما کل فصل ظلمه
خب دیگ وللش
راسی هر اتفاق غیر منتظره ای نسبت ب اکانتتون افتاد حتما بیاین گفتینوم
خب عاشقتونم بابای
وقتی پرده ها کنار میره ،تازه معلوم میشه چند مرد حلاجی
میراکلس نماد عشقه ❤...