بن بست عاشقی فصل دو(p7)
زمان گذشته.
بعد از شکست هاکماث ادرین بسیار دلتنگ و ناراحت بود.و مدتی بود که با مرینت صحبت نکرده بود 😔به هرحال پدرش...رو...ازدست...داده بود،او بسیار نا امید بود وقتی تمام مردم شهر فهمیدن پدر ادرین همون...همون...هاکماثه...همه ازش متنفر شدن...با ادرین رفتار خوبی داشتن...اما پدرش باید به مجازاتش میرسید...در عمارت آگراست صدایی به جز گریه کردن های ادرین نبود...ناتالی بعد از اون ماجرا...از دنیا رفت...ادرین تنهای...تنها...بود...نه مرینتی!...نه پدری!...نه مادری! ونه...
وقتی گابریل هویتش فاش شد حاظر بود خود را بکشد و پیش امیلی برود...همسر او...عشق او...زندگی او...تمام این فقط برای امیلی بودن...همون عشقی که گابریل تمام زندگیش رو به پاش انداخت اما آخرش هیچی به هیچی شد...😞
ادرین...تنها بود...نه لیدیش کنارش بود...نه کسی که پشتش باشه...شب روز اشک میریخت...فریاد میزد...هیچ کس جز مرینت تو دنیا براش ارزش نداشت...پدرش که بهش پشت کرد...مادرش تنهاش گذاشت...تهنا کسی که برام مونده...مرینته...مای لیدیش...اما...غافل از اینکه...باهم در تماس نیستن...بعد از کلنجار با خودش گوشی را برداشت و دنبال شماره...مرینت میگشت...اولین شماره مرینت بود...به نام پرنسس...ادرین عاشق این اسم بود...شماره مرینت را گرفت...اشک هایش را از گونه اش پاک کرد جلوی آینه ایستاد...پلگ هم حال خوشی نداشت...همه دلشان...لبخند...شادی...خنده...میخواست...اما ادرین...فقط زندگی میخواست...کسی که عاشقش بود...مرینت!لیدی باگ!...اون...عاشق مرینت بود...عاشق لیدیش...شماره ی مرینت را گرفت نفس عمیقی کشید...بعد از چند بوق...صدایی شنیده شد...
-ممم...ررینت...لیدی...پرنسس...
****
مرینت هم در اتاق خود بود...روی صندلیش نشست...کامپیوتر خود را روشن کرد...عکس پست زمینه اش...ادرین خودش بود...روزی که..هویت هم رو فهمیدن...بیشتر از قبل عاشق هم شدن...اشک هایش بر گونه اش ریخت...تیکی از اون پشت مرینت را نگاه میکرد...همه ناراحت بودن...پاریس خوشحال بود...اما از یک طرفی ناراحت بودن...چون قهرمانانشون...رو ندیدن...بعد از اون جنگ هاکماث ...بعد از شکست...آن..بعد فاش شدن هویت...بعد آشکار شدن...حقیقت...لبخندی...بر روی لب هایشان...تابه امروز ننشسته بود...مرینت...عاشق ادرین بود...عاشق پیشی خود...بود...اما روزگار نمیذاشت...نمیذاشت...پیش هم باشند...
همینطوری که...به صفحه مانیتور...نگاه میکرد...مبایلش...به صدا در آمد...مرینت...با بی محلی گوشی...خود را برداشت...وقتی آن شمارع...وقتی آن اسم...را دید...چشم هایش برق زدند...گوشی را برداشت...صدایی آمد...صدای عاشقی که...دارد معشوق خود را صدا میزند...
-ممم...ررینت...لیدی...پرنسس...
ادرین!پرنس من!
-میییدونییی...چقدر...دلم...برات...تنگ...شده...مرینت!
مرینت حرفی نزد همینطور فقط اشک میریخت...
-قربون...اون...چشم های...آسمونیت...برم...گریه نکن...گریه نکن لیدی من!
ادرین...من...میخوام...بمینتم...میخوام...بغلت...کنم...میخوام...
-لیدی...من...خونه...تنهام...بییا...پیشم...
باشه...حتما پرنس من...
-میبینمت مای لیدی.
گوشی را قطع کرد...از خوشحالی...برق از چشم هایش میدرخشید...به سرعت به طبقه پایین...رفت از پدر مادر خود اجازه گرفت...آنها وقتی...از بین...ابن همه مدت...لبخند..روی...لب دخترشان را دیدند...خوشحال شدند...و بدون معطلی درخواست...مرینت را قبول کردن...
مرینت بسیار خوشحال بود به اتاق خود رفت و شروع به جمع کردن وسایلش شد...تیکی که...خوشحالی او را دیده بود فقط...لبخند میزد...بعد از چند دقیقه حاظر شد...ساعت 8 شب بود...از پدر مادر خود...خداحافظی کرد...خواست سوار آژانس بشود...که ادرین...برایش ماشین گرفته بود...به راننده سلام...کرد و سوار ماشین شد..
****
ادرین بسیار خوشحال بود...لباس هایش را پوشید...به خدمتکارانش...دستور آماده کردن...یک غذا مفصل را داد...صدای بوق ماشین را شنید...اشک در چشم های سبز رنگش جمع شد...در را باز کرد...دختری به زیبایی فرشته...از ماشین پیاده شد...مرینت بعد...از دیدن...پرنس...خود از خوشحالی به سمت ادرین دوید...اشک های هردو میریخت...بالاخره به بغل هم پریدن...خوشحال بودن...باران میامد...زندگی برای هردو شیرین بود...از ته دل میخندیدن...خدمتکارا...از آن گوشه آن دو مرغ عاشق را نگاه میکردند...و لبخند میزدند...شروع به کارشان میکرد...مرینت ادرین بعد از چند دقیقه بغل و گریه...به هم نگاه کردن...صورت هایشان را بهم نزدیک کردن...بوسه ی دلنشینی بود...عمارت آگراست بالاخره از عشق پر بود...
خوب خوب بگین ببینم نظرتون راجب این پارت چی بود؟؟
بعضی هاتون اومده بودین گفتینوم و سوال کرده بودین که وقنی داشتن با هاکماث میجندگیدن چه اتفاقی افتاده؟خوب منم گفتم صبر بکنین...ایناها دیدین که چیشده؟؟حدود چند پارتی از گذشته براتون توضیح بدم البته جزو داستان حساب میشع.
کامنت فراموش نشه هاااااااا.
عاشق همتونم امیدوارم که رو لبتون همیشه لبخند باشه دوستتون دارم(دخترا):-):-):-):-):-):-):-):-):-)
فعلا بای بای
میراکلس نماد عشقه ❤...