مرینت: من فقط همین طوری اشک میریختم. خنجر رو از تو جیبش دراورد. جیغ کشیدم. داشت میومد نزدیکم، دوباره جیغ بلندی کشیدم. اون میخواست منو بکشه، چرا چرا. داشت میومد نزدیک.

همون موقع دستگیره در که به بیرون راه داشت تکون میخورد. من و کلارا به در نگاه کردیم. در شکست،،،

آدرین بود!!!!

داد زدم: آدریییییننننن... کمکککک... آدریییننن...

همون لحظه سوزش شدیدی توی شکمم حس کردم. خنجر تو شکمم بود. انقدر درد میکرد که قابل توصیف نبود. دوباره خنجر رو کرد تو شکمم، درش اورد. خیلی درد میکرد، حس کردم خون شدیدی داره از بدنم خارج میشه. از شدت درد پهن زمین شدم، دیگه هیچی نفهمیدم.

پایان فلش بک، زمان حال


ادرین: در رو شکستم و وارد شدم. با صحنه ای که رو به رو شدم قلبم میخواست از جاش کنده بشه. یه خانم چاقو گرفته بود سمت مرینت.

مرینت با گریه داد زد: آدریییییننننن... کمکککک... آدریییننن...

همون لحظه اون خانمه دو بار خنجر کرد تو شکم مرینت. قلبم خیلی درد گرفت. ناخوداگاه اشکام جاری شد. مرینت بیهوش پهن افتاد روی زمین.

زنه یه دفعه ناپدید شد.

رفتم سمت مرینت، بغلش کردم، با گریه گفتم: مرینت چشماتو باز کن... مرینت... تنهام نزار... چرا اون چشم های قشنگت رو بستی؟... مرینتتتت...

بلندش کردم گذاشتمش روی کمرم. به اولین بیمارستانی که رسیدم وارد شدم. مرینت رو با برانکارد بردن اتاق عمل. قلبم تند تند میزد، اشکام تمومی نداشت، نشستم روی صندلی و گریه کردم. ساعت ۳ شب بود. دو ساعت بعد دکتر اومد بیرون، رفتم سمتش و ازش پرسیدم: ببخشید زنده میمونه؟؟

دکتر: فکر نکنم. ببخشید من کار دارم.

ادرین: با اون حرفش رفتم تو خودم. هیچی نگفتم و نشستم روی صندلی. قطره قطره اشکام از روی گونم سر میخودن. یعنی اون تنهام گزاشت؟ رفت؟ چرا؟ چرا باید این طوری بشه، چرا من جای اون نیستم، چرا اون باید زجر بکشه، اگه فقط کمی زود تر میرسیدم، دیگه... دیگه... من خیلی احمقم، چرا گذاشتم این بلا سرش بیاد، چرا زود تر نرسیدم، قلبم خیلی درد میکرد،،، سعی میکردم آروم باشم ولی نمیشد، خورشید داشت طلوع میکرد. چشمام از بیخوابی سوز میزد. یه پرستار اومد بالا سرم و گفت: ببخشید، آقا.

سرمو اوردم بالا: بله کاری داشتید؟

پرستار: شما همراه خانم دوپن چنگ بودید؟

آدرین: آه،، بله.

پرستار: چه نسبتی با ایشون دارید؟

ادرین: با اون حرفش رفتم تو فکر. من چه نسبتی باهاش دارم؟ همسرشم؟ یا نامزدشم؟ نه، اگه بگم دروغ گفتم، تازه اون ازم متنفره، کجا نامزدشم. بگم چی؟

پرستار: آقا با شما هستم، میگم چه نسبتی با ایشون دارید؟

ادرین: برای چی میپرسید؟

پرستار: چون اگه همسرش یا برادرش هستید باید این پوشه رو پر کنید.

ادرین: باشه، بده من.

اون پوشه رو پر کردم و دادم بهش.
انقدر خسته بودم که خوابم برد.

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. الو؟

نینو: تو کجایی؟ بدون من رفتی بیرون؟؟

ادرین: نینو.

نینو توی دلش: صداش بغض داشت، معلومه اتفاقی افتاده. گفتم: حالت خوبه؟ من نبودم اتفاقی افتاده؟

ادرین: مرینت...

نینو: چرا گریه میکنی؟ مرینت چشه؟

ادرین: اون... اون...

نینو: اصلا تو الان کجایی؟

ادرین: بیمارستان.

نینو: چیییی؟؟ چه بلایی سرت اومد؟؟

ادرین: من هیچیم نیست،، مرینت،، اون...

نینو: گریه نکن، بگو الان کدوم بیمارستانی؟

ادرین: ٫ ٫ ٫ ٫ ٫ ( مثلا اسم یه بیمارستان توی لندن )

نینو: باشه اومدم خداحافظ.

ادرین: خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم چند دقیقه بعد نینو اومد کنارم نشست.

نینو: مرینت چش شده؟

ادرین: چاقو خورده.

نینو: چییییی؟ چرا؟؟

ادرین: نمیدونم...

نینو: بغلم کرد و اشک ریخت. سرشو نوازش کردم و گفتم: آروم باش ادرین.

ادرین: پرستار از اتاق مرینت اومد بیرون. رفتم سمتش: ببخشید وقت ملاقات کِی هستش؟

پرستار: اگه زنده بمونه فردا ساعت ۱۲ ظهر.

ادرین: چیی؟ خیلی دیره. نمیشه الان ببینمش خواهش میکنم.

پرستار: نه.

ادرین: فقط میخوام ببینمش. هیچی نمیگم. دارم میمیرم، باید ببینمش.
پرستار: گفتم نه.

ادرین: بی توجه به حرف پرستار رفتم سمت در. دستمو گرفت: گفتم نمیشه آقا.

دستشو از دستم جدا کردم و رفتم تو.دستگاه تنفس و سرم بهش وصل بود. بیهوش بود. یکم رفتم جلو، اشکام قطره قطره میریختن، پاکشون کردم تا صورت قشنگش رو بهتر ببینم. بالاخره بعد از اینهمه مدت پیداش کردم. فقط دعا میکردم زنده بمونه.

روی صندلی کنار تختش نشستم. هیچی نگفتم تا حالاش بد تر نشه. فقط نگاهش میکردم. گوشواره هاش تو گوشش بودن. یعنی تیکی کجاس؟ با صدای آرومی گفتم: تیکی؟ اینجایی؟

تیکی با ناراحتی از زیر تخت اومد بیرون، نشست روی دستم. همون موقع در باز شد.

سریع رفت تو لباسم.

دکتر: بیا بیرون الان وقت ملاقات نیست.

ادرین: ولی من کاریش ندارم. همین جا نشستم، توروخدا بلندم نکنید.

دکتر: بیا بیرون.

ادرین: با ناراحتی رفتم بیرون: ببخشید زنده میمونه؟

دکتر: معلوم نیست ولی احتمال مرگش زیاده.

ادرین: رفتم کنار نینو.

نینو: چی شد؟

ادرین: هیچی.

چند ساعت بعد یه پرستار اومد کنارم و گفت: متاسفم اینو بهتون میگم ولی خانم دوپن چنگ،،

ادرین: نگو که م.. مرده.

پرستار: نه، رفته تو کما.

ادرین: چییی؟ نه، نهههه.

پرستار: لطفا آروم باشید.


آنچه خواهید خواند...

پیش خودم میگفتم اگه بمیره چی؟ قطره قطره اشک میریختم.

گفتم: مرینت،، طاقت بیار،،، توروخدا از پیشم نرو،، مرینتتت.


خب دوست داشتید؟!

لطفا لطفا کامنت بدید❤❤❤

هر وقت نظرات زیاد شد پارت بعدی رو میدم😊

بای خوشگلا(دخترا)