همون لحظه تمام خاطراتم رو به یاد اوردم.

حافظم برگشت.

سرم گیج میرفت، کل بدم از بارون خیس شده بود. از شدت درد بیهوش پهن زمین شدم.

آراس: در حیاط رو باز کردم. مرینت رو خواب روی زمین دیدم. مگه دیونه شده زیر بارون میخوابه؟؟
رفتم کنارش.

آراس: مرینت، بیدار شو، اینجا جای خواب نیست.

جوابی نداد. تکونش دادم، بیهوش شده بود!! بلندش کردم گذاشتمش روی تختش. از اتاقش رفتم بیرون تا راحت باشه.

مرینت: صبح آروم چشمامو باز کردم. حالم خوب شده بود. من ابنجا چیکار میکنم؟ حتما آراس منو اورده اینجا. از حالت دراز کشیدگی دراومدم و نشستم. یه ساعت دیگه باید میرفتم کارهامو انجام بدم. من حالا حافظمو به دست اوردم. ولی چرا دیشب؟ چرا قبلا حافظم بر نگشت؟ مگه من دیشب چی کار کردم؟ بلوبری،؟ من، من دیشب بعد از خوردن این میوه حالم بد شد و حافظمو به دست اوردم. آره! به خاطر بلوبری بود! ولی،،، ولی مگه بلوبری درمان فراموشیه؟؟ چرا مامانم میگفت به بلوبری حساسیت دارم در حالی که باعث شد حافظم بر گرده؟؟! ولی شاید نمیدوسته، شاید یه کسی شبیه ادرین بوده و پردمو کشته.

توی این فکرا بودم که آراس اومد تو: خوبی مرینت؟

مرینت: خوبم ممنون.

آراس: دیرت نشده؟

مرینت: مگه ساعت چنده؟

آراس: ۱۰.
مرینت: نهههه!! من باید ساعت ۹ کارامو میکردم!!

آراس: منم تعجب کردم نیومدی.

مرینت: وای نه! من باید برم.

سریع سریع کارامو کردم تا یه فقط اونا دعوام نکنن. کارام که تموم شد یادم اومد که گوشوارمو بر نداشتم!!!

بدو بدو رفتم تو حیاط. خداروشکر سر جاشون بودن. از روی زمین برشون داشتم و کردم تو گوشم. تیکی اومد بیرون. بغلش کردم: سلام تیکی!! دلم برات تنگ شده بود!!

سریع از بغلم اومد بیرون و با عصبانیت گفت: چرا دیروز گوشواره هاتو دراوردی؟؟ دیونه شدی؟؟؟

مرینت: با ناراحتی گفتم: اوه،،، تیکی.

تیکی: مرینت چرا داری گریه میکنی؟ من نبودم اتفاقی افتاده؟!

مرینت: سرمو به نشونه تایید تکون دادم.

تیکی: اشکاتو پاک کن و همه چیز رو برام تعریف کن، ناراحت نباش باشه؟

مرینت: اشکامو پاک کردم و نشستم روی زمین: تیکی، اون روز یادته که من و ادرین معجزه گرامون رو تحویل دادیم؟

تیکی: آره.

مرینت: من و ادرین بعدش بستنی خوردیم و رفتیم خونه.

تیکی: خب که چی؟

مرینت: وقتی رفتم خونه پدرمو دیدم که مرده. بعدش حافظمو از دست دادم ولی نمیدونم چه جوری. دیشب هم به دستش اوردم. ببخشید‌ تیکی، من نمیدونستم گوشواره های تو گوشم چین. من بدترین لیدی باگ تاریخم، حتما حاکماث معجزه گر کت رو برداشته. تیکی من باید چیکار کنم؟؟

تیکی: مرینت ما حلش میکنیم! هیچ وقت نا امید نشو!

مرینت: ممنون تیکی. اوه،، داره دیم میشه، باید برم سراغ کار هام.قایم شو تیکی.

تیکی رفت توی لباسم.

بلند شدم و رفتم تو خونه تا کار ها رو انجام بدم. نمیدونم تا کی قراره اینجا بمونم و کلفتی کنم. شام درست کردم و برای مهمانها بردم. یه سینی غذا گرفتم دستم، باید میبردمش برای آراس. موقع بالا رفتن از پله ها متوجه یه در شدم. تا حالا داخلشو ندیدم. کنجکاو شدم بدونم داخلش چیه. ولی غذا سرد میشه. تصمیم گرفتم بعد از کار هام برم.

.

.

.

شب شده بود،ساعت 2 نصف شب بود. انقدر کار داشتم که وقت نکردم سراغ در. وقتی کارام تموم شد رفتم پیش در. بازش کردم، هیچی توش نبود. اتاق خالی خالی بود. یه در دیگه هم داشت، رفتم سمتش. هر چقدر دستگیره در رو بالا پایین میوردم باز نمیشد انگار قفله. از تو سوراخ جا کلیدی نگاه کردم، این در به بیرون راه داشت! صدای یه کسی توجه منو به خودش جلب کرد: اونجا داری چی کار میکنی؟

برگشتم سمتش. مدیر اینجا بود! همون خانم بدجنسه.

اومد تو و در رو بست و قفل کرد. وا؟! چرا؟!

اومد نزدیکم.

گفتم: با من چی کار داری؟

ناشناس: میخوام بکشمت دختره احمق بی دست و پا. چرا به قولی که دادی عمل نکردی؟؟ ترسو.

مرینت: چه قولی؟

ناشناس: کشتن ادرین. این طور میخواست انتقام پدرت رو بگیری آره؟؟؟

مرینت: م،، مامان؟؟ ت،، تو مامانمی؟؟؟

ناشناس: هم آره و هم نه. چون نتونستی بکشیش خودم تو رو میکشم.

مرینت: نمیفهمم داری از چی حرف میزنی؟؟

ناشناس: من کلارام، همون کسی که پدر و مادرت رو کشته. من خودمو زدم جای مادرت، و همین طور حافظتو با یه دارو پاک کردم. توچقدر ساده لوح هستی که با حرفم باور کردی که ادرین پدرت رو کشته، هه هه. مگه من نگفتم بلوبری نخور؟؟ دختره احمق. حالا حافظت برگشته و میخوام بکشمت.

مرینت: مخم با حرفاش هنگ کرده بود. اشکام جاری شد. چرا پدر و مادرم رو کشته؟ خیلی شدید گریه میکردم.

با گریه گفتم: چرا کشتیشون؟.... چراا .... چراااا...

کلارا: این به تو مربوط نیست. ولی چون میخوام بکشمت بکشمت همچین حرفایی رو بهت زدم وگرنه عمرا میگفتم. خب باشه، میگم. من و آقای آگراست سر یه موضوعی با هم دعوامون شد. منم برای اینکه ناراحتش کنم کنم میخوام پسرش رو بکشم. ولی نمیخوام از طرف من باشه. میخواستم از طرف تو باشه. تو ازش متنفر بشی و بکشیش. حالا میبینم که نتونستی کارت رو به خوبی انجام بدی. پس حالا میکشمت.

مرینت: من فقط همین طوری اشک میریختم. خنجر رو از تو جیبش دراورد. جیغ کشیدم. داشت میومد نزدیکم، دوباره جیغ بلندی کشیدم. اون میخواست منو بکشه، چرا چرا. داشت میومد نزدیک.

همون موقع دستگیره در که به بیرون راه داشت تکون میخورد. من و کلارا به در نگاه کردیم. در شکست،،،

آدرین بود!!!!

داد زدم: آدریییییننننن... کمکککک... آدریییننن...

همون لحظه سوزش شدیدی توی شکمم حس کردم. خنجر تو شکمم بود. انقدر درد میکرد که قابل توصیف نبود. دوباره خنجر رو کرد تو شکمم، درش اورد. خیلی درد میکرد، حس کردم خون شدیدی داره از بدنم خارج میشه. از شدت درد پهن زمین شدم، دیگه هیچی نفهمیدم.


آنچه خواهید خواند...

ادرین: مرینت چشماتو باز کن... مرینت... تنهام نزار... چرا اون چشم های قشنگت رو بستی؟... مرینتتتت...

اگه فقط کمی زود تر میرسیدم، دیگه...


خب خب😁

حالا همه چی رو فهمیدین؟؟!!😅

لطفا نظر بدید❤