پایان فصل اول من و آدرین و قدرت های جادویی😜
به نام خدا
😊☺😊😊☺😊😊☺😊😊😊😊☺😊☺
از زبون هاکماث 
با عصبانیت حلقه و گوشواره های کفشدوزک و گربه سیاه و انداختم اونور اون یک قدر نشناس من اون و به این دنیا باز گردوندم و اون قبول نکرد خیلی اعصبانی بودم. کاگامی :قربان من یک نقشه دارم حالا که زنتون اونجوری زحمتای شمارو نادیده گرفت شما میتونید از تمام آدم های بی لیاقت این دنیا انتقام بگیرید فقط باداشتن قدرت خورشید و ماه 
لبخندی شیطانی زدم دیگه به این دو معجزه گر نیازی ندارم بندازشون اونور 
کاگامی:بله قربان😎
از زبون مرینت
نمیدونم چرا هاکماث از اون روزی که بیهوش شدیم کسی رو شرور نکرده حس بدی دارم دیگه تحملم تموم شده میخوام تبدیل شم و برم یکم توی شهر بچرخم پاشدم وایستادم 
دختر کفشدوزکی آماده چی چرا تبدیل نشدم دوباره گفتم
دخترکفشدوزکی آماده    وا چرا تبدیل نمیشم 
دستم و بردم سمت گوشم که گوشواره هام ‌و لمس کنم اما هیچ گوشواره ای تو گوشم نبود  چچچیییییییی یعنی چی شده گوشوارم نیییسستت نه یعنی نکنه همه ی اون اتفاقا زیر سر ارباب شررراااررتتت 
نه م ن /م ن یک بی ارضه ام نه روی زمین افتادم دیگه تحمل ندارم وقتی حالا از عشقم جدا شدم و معجزه گرهم دست ارباب شرارت من برایچی باید زنده بمونم زنده بودنم به چه معنی هستش پاشدم رفتم جای تراس یک تیکه شیشه برداشتم رفتم توی تراس 
گربه سیاه من خیلی دوست داشتم به امید دیدار
چشمام و بستم و شیشه رو روی رگم کشیدم حالم اصلا خوب نیود به روی زمین افتادم و دیگه هیچی یادم نبود 
توی همون قصری بودم که قبلا توی خوابم دیده بودم همونجایی افتادم که وقتی تاج و روی سرم گذاشتم افتادم و از خواب بیدار شدم والان دوباره دقیقا همون نقطه ام پاشدم اون تاج روی سرم بود 
مگه من نمردم پس اینجا چیکار میکنم
میراندا:مرینت به نظرت خود کشی راهش بود؟
من:پوزخندی زدم  شاید باورت نشه میراندا ولی بهترین راه بود 
میراندا:مرینت اوکه دختر قوی بودی 
من:نه من دختر قوی نیستم میرندا من فقط تظاهر به قوی بودن میکنم من نمیتونم قوی باشم مممییییییی. فففففهههههههممممییییی
عشششققققممممم وو ممممننننوووععع کککررردم.   فقققققططط به خاطر نننجااااتتت ددددننننییاا. من حتی نتونسسستممم معجزه گرم ونگه دارم من اونقدر دست و پاچلفتیم که حتی نتونستم مممواااظظبب ییییککک ممممعججزززهه گرررر باشممممم
زدم زیر گریه 
میراندا اومد جلو و دستش و روی شونم گذاشت یادت نره مرینت تو از اونی که فکر میکنی هم قوی تر هستی ومن و توی بغلش گرفت همینجور تا ده دقیقه گریه میکردم بعد ده دقیقه که آروم شدم میرندا من و از توی بغلش بیرون آورد و گفت مرینت تو خودکشی که کردی کارمون و عقب انداختی ارباب شرارت قرار بره و قدرت ماه و بدست بیاره تو باید جلوش و بگیری نباید بزاری دستش به قدرت ماه برسه 
من:چی قدرت ماه
میرندا:آره یادته وقتی قهرمان شدی ومیخواستی با اون قول سنگی بجنگی اون قول انداختت یک طرف دیگه و خواست بهت مشت بزنه ولی یک نور زرد حالت حصار دورت و گرفت و نزاشت مشت به سمتت فرود بیاد
من:کمی فکر کردم آها فهمیدم که همون موقع بیهوش شدم 
میراندا:درسته اون قدرت خورشید سرنوشتی که در انتظارت مرینت تو  باید به سمت قدرت ماه بری و نزاری که ارباب شرارت اون قدرت و بگیره 
اما هنوز قدرت خورشید کامل نیست تو باید از پنج سرزمین عبور کنی و به اون ها کمک کنی باید معمای اون سرزمین و بفهمی در هر سرزمین که موفق بشی از آن عبور کنی کلمه یا جمله هایی گیرت میاد که وقتی موفق شدی از پنج سرزمین عبور کنی آن هارا کنار هم میچینی و قدرت خورشید را کامل مسکنی باید به سمت سرزمین ماه بری و نزاری سنگ ماه به دست ارباب شرارت بیفته
من:ببین میراندا من نمیتونم من وقتی یک مزه گرو نتونستم نگهش دارم پس نمیتونم از پس این کار هم بربیام
میراندا :یکم به خودت اعتماد داشته باش  
من:دستش و به سمت سرم برد و گفت به حرف عقلت گوش کن مرینا
نفس عمیق کشیدم من نمیزارم ارباب شرارت دنیا رو نابود کنه 
خیله خوب قبول میکنم 
میراندا :این خیلی خوب مرینت 
و غیب شد 
باتعجب اعتراف و نگاه کردم که دوباره مادرم و با همون لباس طلایی جلوم دیدم
مامان :تو میتومی همه ی مارو آزاد کنی دخترم من مطمعنم
من:بهروی زمین افتادم و دیگه هیچی ندیدم 
از زوبن آدرین :
دلم برای خواهریم تمگ شده تا عبد که نمیتونم توی این اتاق بمونم و هیچ کس و نبینم سک دونه شاخه گل برداشتم درو باز کردم و به سمت اتاق مرینت رفتم تصمیم گرفتم به ترسونمش برای همین سریع در اتاق و باز کردم و رفتم تو اما نبود رفتم داخل اتاق مرینت نیستی نیستش شاید توی تراس رفتم جای تراس و درو باز کردم با بهت به صحنه رو بروم نگاااههه ککردم ننههه. مممممررریببنتتتتت نفشم گرفت باز نفس تنگی اومد سراغم سعی داشتم به تونم به اتاقم برم و اسپریم و ور دارم تا وسطای اتاق رفتم ولی ناگهان افتادم 
از زبون راوی 
اوضاع خیلی بدی بود مرینت خودکشی کرده بود

 آدرین نفس کم آورده بود  و سرنوشت اونجوری که باید پیش نمیرفت ولی آیا قهرمان های ما میتونن زنده بمونن 
پایان فصل اول
خوب دوستاتن بگین داستانم چجوری بود دوست دارین فصل دوم رو ادامه بدم یانه؟