کنارت می مونم {the last /mini part }
+بگو دوستت دارم ... پیشی صدام کن
*دوستت دارم پیشی...
ناتالی هراسان ب حیاط امد
ادرین روی زمین های خیس نشسته و ب در تکیه داده بود
$ادرین بیا ...
مرینت متوجه ناتالی شد و سریع از جا پرید
ناتالی متوجه حرکتی از پشت در شد
حرفش را نصفه گذاشت و ارام گفت : مرینت توئی
دیگر ناتالی رفتار سردی نداشت {منظور اینه ک از بعد اون حادثه }
ادرین هنوز ب در تکیه داده بود
سریع سمت ادرین رفت
$ادرین بلند شو سرما می خوری
مرینت ک نمی دانست چ کند سرجایش ایستاده بود
ادرین ارام بلند شد
ناتالی در را باز کرد
$بیا داخل بیرون سرده
مرینت با ابهام وارد شد
سرش پایین بود
ادرین با بغض در چهره ی مرینت خیره شد
ناتالی منتظر عکس العمل مرینت ماند
باران کمتر شده بود
مرینت ک متوجه نگاه ادرین شده بود ب ارامی سرش را بالا اورد
هر دو با چشمانی خیس ب یک دیر خیره شدند
نگاهی سبز در نگاهی اسمانی گره خورد
دستان مرینت میلرزید
طاقت نیاورد و خورد را در اغوش ادرین انداخت
ادرین ک بی صبرانه منتظر این لحظه بود نیز دستانش را دور او حلقه کرد
هر دو بی وقفه اشک میریختند
ناتالی از تماشای چنین لحظه ای بغض کرده بود
از طرفی او ب مرینت مدیون بود ک گابریل را متوقف کرده و از طرفی می دانست گابریل با اینک از خیر معجزه گر ها گذشته اما دل خوشی از مرینت ندارد
اشک های ان دو تمامی نداشت
انگار ک می خواستند تمام جداییشان را جبران کنند
ناتالی ک می ترسید هر دو سرما بخوردند
سرفه ای کرد و ب ارامی گفت : بچه ها سرما می خورین ... بیاین بریم داخل بقیش باشه برا بعدا
هر دو ارام عقب امدند
هماهنگ دل میزدند{دل زدن یعنی همون هق هق }
با راهنمایی ناتالی وارد شدند
.
.
.
.
مرینت و ادرین در کنار یکدیگر زیر یک پتو نشته بودند
هر دو قهوه های گرمشان را می نوشیدند و از در کنار هم بودن لذت میبردن
مرینت ک دید ادرین قهوه اش را تمام کرده لیوانش را روی میز گذاشت
ادرین با لبخند نگاهش کرد و ارام ارام سرش را جلو برد چشمانش را بست و ...
ناگهان ناتالی سرفه ای کرد
هر دو ب خود امدند و عقب پریدند
مرینت با اضطراب گفت : ام ... من ... چیزه یعنی ما ...
ناتالی ک از رفتار هر دو خنده اش گرفته بود گفت : مرینت اقای اگرست با تو کار دارن
مرینت سریع از جابلند شد و از اتاق بیرون رفت
ادرین با نیشخند ب ناتالی خیره شده بود ک ناتالی رفت و در را بست
.
.
مرینت با لبخند وارد شد
دست ب کمر زد و رو ب روی ادرین ایستاد
ادرین به بهت پرسید : چیزی شده
* اره باید ی چیزی بهت بگم
ادرین سوالی نگاهش کرد
*تو می دونی چرا می خواستی بری نیویورک
+امم خب برای درمان
مرینت خندید و گفت : ن یعنی اره یعنی هم ن هم اره باید ی چیزی بهت بگم اروم باش لطفا .. پدرت و ناتالی قبلا بهت نگفتن چون حالت خوب نبود الان من بهت میگم ... خب قول میدی نارات نشی
ادرین لبخندی سراسر عشق زد و گفت : گرچه نمی دونم چیه ولی چون تو میگی باشه
*پدرت و ناتالی می خواستن ازدواج کنن اما می ترسیدن اگ ب تو بگن ناراحت میشی
مرینت این حرف را با تردید زد
ادرین چند لحظه پوکر نگاهش کرد
مرینت ترسید
ناگهان صدای خنده ی ادرین در فضا پیچید
*ا ناراحت نشدی ؟
+ ن چرا ناراحت بشم خوشحالم هستم ک پدرم از تنهایی در میاد
مرینت لبخندی از سر رضایت زد
هر دو در سکوت و با لبخندی پر عشق ب یکدیگر می نگریستند
مرینت رو ب روی ادرین ک روی مبل نرم نشسته بود ایستاده بود
مرینت لبخندش را تجدید کرد و ب ارامی خم شد
ادرین نیز سرش را بالا تر اورد
هر دو با گونه هایی سرخ لب ب لب نزدیک میکردند ...
قهوه ی داغ ، اتاق گرم و نیمه روشن ، باران سرد بیرون پنجره ، قلب هایی پر از عشق
ب راستی چه کسی فکر می کرد ک این دو چنین زیبا اغوش هم را دریابند و دل دیگری را بدزدند
چ کسی می اندیشید ک این دو عاشق دلتنگ ک سختی ها را ب جان خریدند تا لحظه ای کنار هم باشند روزی چنین با ارامش طعم خوشبختی را بچشند ...

دوست حتی اگ 10 سال اینده هم داستانو خوندین و خوشتون اومد کامنت بدین
میراکلس نماد عشقه ❤...