خود را ب نرده ها تکیه داده بود 
ک متوجه حضور کسی شد 
*الیا من...
-مرینت داری گریه میکنی؟
سریع برگشت 
*لوکا !...
-من نمی تونم تورو اینطور ببینم 
* چی شده 
همان صدای نحیب لحظه رعد برق در اسمان خود نمایی کرد
- می خواستم بگم ک ...
*چی ؟
-فک کنم ادرین و کاگامی دعواشون شده دقیقا بعد اینک امروز تو و الیا از خونشون رفتین این اتفاق افتاد چند ساعت پیش کاگامی رفت ژاپن ادرینم ....
دیگه ادامه نداد
*ادرین چی ؟
-ادرین هم داره میرع نیویورک
*چییییییییی؟؟؟؟ نیویورککک؟؟؟؟
بدون اینک بیشتر ازین وقت را تلف کند چترش را برداشت و دوید بیرون
.
.
.
بارون محکم ب زمین میزد
دوربین ناتالی بیرون اومد :بله
*ب ... با ادرین کار داشتم 
$ادرین داره وسایلش رو جمع میکنه میگم بیاد دم در 
*باشه ... فقط ...
$بله
*نَگین منم
$باشه
مرینت پشت نرده های در اهنین عمارت اگرست منتظر ایستاده بود{نکرده درو باز کنه😒...با ناتالی ام}
ادرین ارام ارام از پله ها پایین می امد
ب در نزدیک شد
خواست در را باز کند ک از لای نرده ها مرینت را دید اخمی کرد و پشتش را کرد خواست برود ک مرینت صدای مرینت اجازه نداد قدم از قدم بردارد
*ادرین
سرجایش ایستاد
مرینت با صدایی لرزان گفت : فقط اومدم بعضی چیزا رو بهت یاد اوری کنم
ادرین سر جاش ایستاده بود
مرینت با چشمانی خیس لبخند زد و گفت : یادته اولین باری ک عشقتو اعتراف کردی ... اون موقع گفتم عاشق یکی دیگه ام ولی...
بعد خنده ای کوچیک کرد و ادامه داد : اعتراف کردم عاشق خودتم
بعد چتر را ول کرد ب در تکیه داد و با همان صدای بغض دار گفت: اما می دونی... اولین باری ک فهمیدم گلوی منم پیشت گیره وقتی بود ک فهمیدم ... حاضری بخاطرم دنیا رو نابود کنی ...همون تماس یهویی {اشاره ب قسمت کت بلنک}بعد تبسم کوتاهی بر لبش نشست اما پس از چند ثانیه لب ور چید و ادامه داد : اما می دونی وقتی فهمیدم بدون تو نمی تونم ... ک خواستی خودت رو از ایفل پایین بندازی اون موقع فهمیدم ... خیلی عاشقتم ... ن فقط عاشق ادرین ...عاشق کت نوار ... ادرین ... اگ هنوز شبایی ک رو پات خوابم می برد رو یادته جواب بده
ی قطره ی اشک روی گونه های ادرین سر خورد 
احساس کرد پاهایش بی حس شده
ب در تکیه داد و روی زمین نشست
مرینت نفس گرمش رو بیرون داد و گفت : اما ... امروز...فقط اومدم ی چیزی رو یاد اوری کنم...
دوباره صدای رعد و برق اسمان را لرزاند
داغی اشک هایش گونه هایش را گرم کرده بود ادامه داد : ... یاداوری کنم ک من همون لیدی باگم... همون دختر ... با لباس قرمز ،موهای سورمه ای و چشمای ابی ... تو هم هنوز ... پیشی منی ... اومدم یاد اوری کنم زندگی بدون تو برام جهنمه ... ادرین من ی ماهه تو جهنم زندگی میکنم ... می خواستم حرف خودت رو یاد اوری کنم خودت گفتی همیشه کنارت می مونم 
صدایش را بالا تر برد
*خودت گفتی کنارت می مونم 
دوباره لحن صدایش همان صدای سراسر بغض و ارام شد 
* پس چرا الان پشتم خالیه
دیگه نتونست چیزی بگه
روی زمین نشست
هر دو ب در تکیه داده بودند و هیچ نمی گفتند تنها صدایی ک ب گوش میرسید صدای برخورد قطره های باران با زمین های خیس بود
بالاخره پس از چند دقیقه صدایی از پشت در مرینت را متعجب کرد
+بازم حرف بزن دلم برای صدات تنگ شده 
اول کمی تعجب کرد تما بعد بغضش را خورد  و گفت:
*چی بگم این یاد اوری ها قلب خودمو اتیش میزنه چی بگم
صدایی پر از بغض ولی ارام گفت : بگو دوستت دارم ... پیشی صدام کن 
*دوستت دارم پیشی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


امم خب 

😭
خودم اخرشو خیلی دوست داشتم
اممم خب نمی خواستم بگم اما گفتم شاید بعضی ها نفهمیده باشن
الان همه چی ب خوبي  و خوشی تموم شده
از کحا میفهمیم؟
+بازم حرف بزن دلم برای صدات تنگ شده 
 : بگو دوستت دارم ... پیشی صدام کن 
*دوستت دارم پیشی...
اممم خب این دو جمله ی ادرین نشون میده حرفای مرینت روی ادرین تاثییر گذاشته و باعث شده بتونه با شرایطش کنار بیاد البته این ربطی ب دعوای کاگامی و ادرین نداره چون ادرین ی جورایی دیوونه شدع بود کاگامی کلافه میشه و دعواشون میشه و این دعوا بستر رو برای مرینت اماده میکنه
و خب وقتی ادرین حالش خوب بشه... 
خب امممم نزنیدم ولی می خوام ی پارتچه ی کوچیک دیگه هم بزارم 
امم ک بفهمین گابریل چ چیزی رو نمس خواست ب ادرین بگه و ادرین چرا داشت میرفت نیویورک
خب این ازین 
حالا ی چیزی
 امممم یبار یکی بهم گفت فک کنم داستانای غمگین دوست داری؟
شاید باور نکنین اما تاحالا بهش فکر نکرده بودم 
من از فیلمای غمگین بدم میاد چون افسردگي میگیری 
مثلا بچه بودم ی فیلمی دیدم اسمش ارغوان بود اصن خوشم نیومد از اول تا اخر مریضی و مرگ بود اصن انگار کلا تو خونشون شب بود
البته مثلا ب وقت شام و شبی ک ماه کامل شد رو با نهایت غمشون دوست دارم درواقع اونایی رو نمی دوستم ک افسردگی میاره
ولی خب موقع داستان خوندن اممم خب دوست دارم غمگین داشته باشه اما لحظه های خوب هم باشه{نگین کنارت می مونم اینطوری نیست ک نامردی کردین}
و داستانای خودم 
امم خب امممم بنظرم من چیزی ک باعث میشه خواننده جذب داستان بشه اینه ک داستان طوری باشه ک ...خب اصن چرا انقد ادبی بنظرم باید خواننده ب اصطلاح تو خماری بمونه 
امم و غمگین بودن یکی ازین شیوه هاس یعنی خب فقط یا اتفاقای غم انگیزه ک میشه نصفه گذاشت و فرد خواننده رو مجذوب کرد
اممم خب یعنی شما هیچوقت نمی تونین ی مراسم رقص پر از عشق رو نصفه بزارین یا اگرم بزارین ب اون حد خواننده رو در هول و ولا نمی اندازه ک یک صحنه ی گریه_ از شخصیت اصلی _اونم ب دلیلی نامعلوم می اندازه
پس یکی از دلایل وجود غم تو داستانم اینه
و دلیل دیگش برمیگرده ب خود میراکلس
امم ب ظاهر میراکلس ی کارتون بچه گونس اما اگ توی ظریف بشی درک درد غمی ک هر کدوم میکشن فراتر از حد توانه 
پس من این موضوع رو تو داستان پر نگ تر کردم و حرف دل کاراکتر ها ک تو کارتون نمیشه ب تصویر کشید رو توی داستان بیان کردم
خب  زیاد حرف زدم
امممم پارت بعدی اسمش پارتچه ی نهایی کنارت می مونمه{پارت +چه[کوچک] =پارتچه}
و جز پارتا نیست چون من در اصل داستانو اینجا تموم کردم 
فقط می خوام ته داستانو ببندم
خب دوستتون دارم {دخترا}
اینک پارت اخره دلیل نمیشه کامنت ندین {هر نفر هر چن تا ک خواست می تونه کامنت بده}
 

بابای