از زبان شیرو:
وقتی نقشه مون رو کامل کردیم به اتاقامون رفتیم و خوابیدیم.همش به این فکر می کردم که امشب چه شبی بود خیلی حال کردیم به علاوه اگه الیا و نینو رو بتونیم به هم برسونیم بعدها از امشب به عنوان یه شب رویایی یاد می کنند اولین شب دیدارشون.یاد خودم و تاماکی افتادم.
فلش بک به دو سال پیش:
-شیرو عزیزم اگه اماده شدی بیا صبحانه بخور
شیرو:باشه مامان الان میام
بعد صبحانه
-عزیزم مراقب خودت باش انشاالله موفق باشی اصلا هم استرس نداشته باش،باشه؟؟
شیرو در حالی که پیشانی مادرش را می بوسد:باشه مامان.و به سمت محل برگزاری امتحانات می رود(بچه ها الان مثلا داره میره یه ازمون نهایی مثل کنکور بده ولی برای تیزهوشانه )
از زبان شیرو :وقتی به محل برگزاری امتحانا رفتم کوشینا هم اونجا بود دیدم که داره با لایت حرف میزنه یهو دیدم که کوشینا مثل لبو سرخ شد و لایت یه لبخنده پیروزمندانه  زد و خداحافظی کرد و رفت.رفتم به کوشینا گفتم:کوشی خانم مبارکه.
کوشی خندید و گفت:ایشاالله برای شما
خندیم و گفتم:حالا جدی بگو ببینم چه خبره که یهو مثل لبو سرخ شدی؟؟
گفت:نه بابا خبری نیست .فقط نمی دونم چرا وقتی با اونم قلبم یه جوره خاصی می تپه .بعد وقتی توی چشماش نگاه می کنم یهو احساس می کنم کل بدنم داغ شده،می دونم که الان میگی همچین چیزی از لحاظ علمی وجود نداره ولی وقتی برای خودت هم اتفاق افتاد میفهمی .نمی دونم این عشقه یا نه
پوزخندی زدم و با خودم گفتم:برای من امکان نداره،همچین چیزی غیر ممکنه.
اما بعضی وقت ها تقدیر غیر ممکن رو ممکن می کنه.همینطور داشتیم به سمت سالن می رفتیم که یهو به یک فردی بر خورد کردم،چه عطری زده بود بوش ادم رو مست می کرد مو های طلایی داشت و چشمای بنفش عمیق داشتم توی چشماش غرق می شدم که با صدای دل نشینش به خودم اومدم.صداش مثل یه ملودی زیبا بود.ولی حس کردم کاملا حس کردم که اون هم مجذوب من شده بود(من و لیلی:اعتماد به نا کجا اباد)  با چشمای زیباش به من نگاه می کرد.از من معذرت خواهی کرد.من هم معذرت خواهی کردم و هر دو هم زمان خم شدیم تا کتاب ها رو بر داریم که یک دفعه سر هامون خورد به هم و با هم دوباره گفتیم ببخشید(لیلی:ا..نه بابا..یه وقت از میراکلس تقلید نکنی😐من:فضولیش به تو نیومده.لیلی:ایشششش😒)بعد کوشی دست من رو گرفت که بریم چون خیلی دیرمون شده بود سریع خم شدم و عذر خواهی کردم.اون هم معذرت خواست و رفت اما قلب من هم با هاش رفت(لیلی:برو بابا.من:لیلی گند زدی به فضا)از اون به بعد بود که بیشتر هم رو می دیدیم چند بار توی جشن های اخر سال دبیرستان چند بار هم بچه های کلاس ها مهمونی گرفته بودن به بهونه اخر سالی ،یه بار هم توی جشن فارغ التحصیلی بود که بیشتر با هم اشنا شدیم و بالاخره یکی دو ماه پیش بود که پیشنهاد دوستی بهم داد و من هم قبول کردم.
پایان فلش بک

همین طور که داشتم خاطراتمون رو مرور می کردم،خوابم برد و فردا صبح با صدای در اتاق بیدار شدم.

از زبان مرینت:
وقتی به اتاقم رفتم دیگه حوصله فکر کردن نداشتم خودم رو روی تخت انداختم،نا سلامتی من اون نقشه پیچیده رو کشیده بودم(من:برو بابا نقشتون خیلی ساده هست مطمئن باش شکست می خورید.مری:😐.من:ببخشید اخه خوشم میاد انرژی منفی وارد کنم😁)خب داشتم می گفتم:یک راست گرفتمو خوابیدم تا فردا بتونم صبح زود بیدار شم چون باید قبل از بیدار شدن الیا نقشه رو عملی می کردیم.همین که چشمام رو بستم به خواب عمیقی فرو رفتم(من:اه کوفتت شه خواب شیرینت .نه به بعضی ها که تا چشماشون رو می بندند خوابشون میبره نه به بعضی ها مثل من که از بی خوابی نصف شب سرشون رو می کوبونن به دیوار.بخدا دیشب تا نماز صبح حدودای ساعت شش بیدار بودم مگه خوابم میبرد فقط می خواستم با یه چماغ بکوبم تو کلم که غش کنم.مری:ایششششش حسود.من:وا مگه تو خواب نبودی.لیلی:تو اینقدر زر زدی که بیدار شد)صبح با صدای کوشی بیدار شدم خدا خیرش بده همیشه منو و الیا و شیرو رو اون بیدار می کرد.خلاصه پا شدم و رفتم صورتم رو شستم وبا همون لباس های خوابم (من:بچه ها شما لباس خواب هاشون رو پوشیده مثل لباس خواب های خودمون تصور کنید.باشه؟)
من و کوشی رفتیم و اروم در اتاق شیرو رو زدیم(من:خیلی غلط کردید به چه اجازه ای رو دره بیچاره دست بلند می کنید هاااان.لیلی:مری و کوشی این رو ول کنید نصفه شبه خون به مغزش نمیرسه داره چرت و پرت میگه)که یهو...

 

 

 

 

بچه ها احتمالا من پارت بعد رو پنجشنبه هفته بعد میزارم متاسفانه.دلیلشو توی پست گفتم .
اما اگه شد توی طول این یه هفته سر می زنم و اگه شد حتما پارت میدم ولی اگه نشد پارت بعد میره واسه چهارشنبه یا پنجشنبه بعد
باز هم شرمنده
خداحافظ خوشگلا(دخترا)
بای بای
و یه مطلب دیگه می دونم گفته بودم این پارت نقشه شون رو می فهمید ولی یه سری تغییر توی نقشه شون دادم که به تاخیر افتاد
دوباره خداحافظ خوشگلا البته فقط دخترا
بای بای