مرینت: شب بخیر ، رفت. منم از خستگی زیاد خوابم برد.

صبح با صدای آراس از خواب بیدار شدم.

آراس: مرینت بیدار شو.

مرینت: تو مسئول بیدار کردن منی آراس؟؟

آراس: خنده ریزی کردم و گفتم: بیا بگیرش! برای تو خریدم.

مرینت: یه لباس جلوم گرفت، دو تا کفش هم روش بود. تعجب کردم!! : تو،، تو اینا رو برای،، من خریدی؟؟!

آراس: آره! من میرم بیرون تو بپوشش. ببین اندازت هست یا نه.

مرینت: لباس و کفش رو پوشیدم. خودمو تو آینه دیدم. یه پیراهن خاکستری خیلی قشنگ تا زانو هام با کفش های صورتی.

آراس: بیام تو؟

مرینت: آره.

آراس: خوبه؟
مرینت: عالیه!! اِاِممم،،، یعنی،، ممنونم! اون لباسا واقعا با کلفتی کهنه شده بودن. ممنونم.

آراس: خواهش میکنم مرینت!

مرینت: ولی،،، این لباسا مخصوص خدمتکاری نیستن.

آراس: اشکالی نداره.

مرینت: باشه، من باید برم سراغ کارهام.

 

از اتاق اومدم بیرون. یه دختری حدود ۲۰ ساله رو دیدم که داشت بهم نیشخند میزد. موهاش قهوه ای بود، ظاهر قشنگی داشت. اومد جلوم وایساد و گفت: تو خدمتکار اینجا هستی؟

مرینت: اره، کاری داشتی؟

ناشناس: من دختر مسئول اینجام، باید با من با احترام صحبت کنی.

مرینت: خب اینا چه ربطی به من داره؟

ناشناس: من از تو بدم میاد. مامانم اصلا از تو خوشش نمیاد. پس منم از تو بدم میاد.

مرینت: خب که چی؟

ناشناس: میخوام سر به تنت نباشه.

مرینت: بعد از حرفش یهو نشست رو زمین و گریه کرد. داد زد: کمکککک،،، آی پااااام،، کمکم کنییییید...

چند تا دزد اومدن کنارمون: چه خبر شده؟

ناشناس: اون دختره خدمتکار محکم زد تو پام. من هیچ کاریش نکردم، آییییی...

مرینت: دختره داشت گریه میکرد. من که هیچ کاریش نکردم. پس چرا داره دروغ میگه؟!

دزد: چرا زدیش؟؟ چطور جرعت کردی با این خانم چنین کاری کنی؟؟؟

مرینت: با ترس گفتم: من،،، من،،، من هیچ کاریش نکردم،، راست میگم.

دزد: پس این خانم چی میگه ها؟؟!

ناشناس: آی پااام،، چطور دلت اومد منو بزنی؟؟ آی پام...
دزده اومد نزدیک و چاقوشو جلوم گرفت: زود ازش معزت خواهی کن.

یه پسر دیگه، اون دختره رو بلند کرد. انگار همو دوست دارن.اون پسره گفت:چطور دلت اومد با عشق زندگیم همچین کاری کنی؟؟ تنبیهش کن.

دزد: تا سه روز دیگه هیچ خبری از غذا نیست.

چاقو رو گذاشت تو جیبش و همشون رفتن. دختره بهم یه نیشخندی زد و رفت. خیلی اعصابم خورد شده بود. دختره ی احمق. من باید به خاطر کاری که نکردم تنبیه بشم؟؟ از پله رفتم پایین و اومدم تو اتاقم. آراس نبود. روی تخت نشستم، اون گفت دختر مسئول اینجا؟ یعنی خواهر آراس؟ یادم اومد باید ناهار درست کنم، شروع کردم به کار کردن.

شب شد. یه روز بود که هیچی نخورده بودم. من نمیتونم سه روز بدون غذا تحمل کنم. اون دختره چه لجی با من داره؟؟ انقدر خسته بودم که خوابم برد.

صبح از خواب بلند شدم ،صبحانه درست کردم و برای مهمانها بردم. روی یکی از میز ها اون دختره نشسته بود. غذا رو گذاشتم روی میزش. بهم نیشخند زد. یواشکی چاقو رو از روی میز برداشت و روی دستش کمی خراش ایجاد کرد. چاقو رو گذاشت توی دستم.
داد زد:آی دستم... کمککک،،، یکی کمکم کنه...

دوباره گریه کرد و فریاد زد. چند تا دزد اومدن پیشمون.

ناشناس: اون خدمتکاره چاقو کرد تو دستم آییییی،،، آیی...

چاقو رو تو دست خودم دیدم. ولش کردم، افتاد روی زمین.

دزد: باز تو؟؟ تو چه مشکلی با این خانم داری که اذیتش میکنی هااا؟؟؟

مرینت: م،،، م،، من،، نه،، من نکردم، من،

چاقو رو از تو جیبش دراورد و جلوم گرفت. گفتم: باور کنید من نکردم، خودش کرد.

ناشناس: خودش بود... چاقو کرد تو دستم،، آیییی...

دزد: الان کاری میکنم پشیمون بشی.

روی بازوی دستم با چاقوش خراش عمیقی ایجاد کرد. خیلی دردم گرفت. دستمو گذاشتم روی زخم. خیلی خون میومد.

دزد: همین الان از جلوی چشمام دور شوووو.

مرینت: دویدم رفتم تو اتاقم، اشکام جاری شد. خیلی درد میکرد. یه پارچه گذاشتم روی زخمم و اشک میریختم. خیلی از دست اون دختره ناراحت بودم. مرضش چیه؟ خودش، خودش رو زخمی میکنه بعد میندازه تقصیر من؟ تازه اون روی دستش کمی خراش ایجاد کرد ولی اونا خیلی عمیق زخمیم کردن. انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

 

چشمام رو باز کردم. ساعت ۱ ظهر بود. یه ساعت خوابیده بودم، نشستم. دستم خیلی درد میکرد و سوز میزد. پارچه تخت رنگ خون به خودش گرفته بود.

پارچه روی دستم رو محکم فشار میدادم تا خونش بند بیاد ولی بند نمیشد. همش خون میومد. پارچه دیگه ای نداشتم بزارم روش. رفتم لباس قبلیم رو پاره کردم و دور دستم بستمش. رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به ناهار درست کردن. وقتی غذا ها رو خورد میکردم درد دستم بیشتر میشد. اشک میریختم و غذا درست میکردم. برای مهمان ها بردم. اون دختره کنار دیوار وایساده بود و بهم میخندید. بهش توجهی نمیکردم.

باید غذا رو میبردم برای آراس. وای نه! اگه اون تو این وضعیت ببینتم حتما ناراحت میشه. ولی هیچ خدمتکاری هم اونجا نبود تا غذا رو ببره براش. آه،،، مجبور شدم خودم ببرمش. در زدم.

آراس: بفرمایید.

مرینت: با ترس در رو باز کردم. غذا رو گذاشتم روی میز، خواستم برم که صدام زد: مرینت وایسا.

بدون توجه به حرفش رفتم سمت در که دستمو گرفت.

ولم کن آراس.

آراس: دستت چش شده؟

مرینت: ولم کن، لطفا.

آراس اومد نزدیک تر. اون دستم که زخمی بود رو گرفت، پارچه رو باز کرد.

آراس: با دیدن زخمش خیلی ناراحت شدم: دستت،،، دستت از کجا این طور شده؟؟

مرینت: .....

آراس: بشین روی تخت.

مرینت: من کار دارم.

آراس: گفتم بشین روی تخت.

مرینت: آه،،، باشه.

نشستم روی تخت. دستمو پانسمان کرد. خیلی درد میکرد. ولی به روی خودم نیوردم. وقتی داشت پانسمان میکرد گفت: دستت از کجا این طور شده؟؟

مرینت: .....

آراس: کار اون دزد هاس؟ برای چی این بلا رو سرت اوردن؟

مرینت: واقعا میخوای بدونی؟

آراس: آره.

مرینت: .....

آراس: پانسمانش رو بستم. : هم چی کار کردی که این بلا رو سرت اوردن؟

مرینت: آه،،

آراس: گفتم بگو.

مرینت: با بغض گفتم: برای کاری که نکردم تنبیهم کردن. برای کاری که نکردم این بلا رو سرم اوردن. میفهمی آراس؟؟

آراس: یعنی چی؟

مرینت: هیچی، ولش کن. من باید با این زندگی راه بیام.اشکالی نداره. بالاخره یه روزی میمیرم.

اشکام جاری شد...

آراس: گریه نکن مرینت، ناراحت میشم. چرا زخمیت کردن؟ کار بدی کردی؟

مرینت: نه... بهم تهمت زدن... همش تقصیر اون دخترس.

آراس: کی؟

مرینت: اسمشو نمیدونم، فکر کنم خواهرت.

آراس: چی؟؟!!

مرینت: اون از من بدش میاد. بهم تهمت زدن که زدمش، بهم تهمت زدن که زخمیش کردم، در حالی که خودش، خودش رو زخمی کرد. اوناهم... اوناهم...

آراس: گریه نکن. دیگه نمیزارم بلایی سرت بیاد. دیگه نمیزارم رزیتا اذیتت کنه.

مرینت: اشکامو پاک کردم: اسمش رزیتاس؟

آراس: آره، دستت درد میکنه؟

مرینت: بهترم. ممنون، باید برم، خدانگهدار.

آراس: خداحافظ.

مرینت: رفتم بیرون و شام درست کردم. زمین رو هم تمیز کردم، ظرف شستم، خیلی خسته شده بودم.

 


آنچه خواهید خواند...

آراس: بس کن مرینت.

آراس: نمیرم. تقصیر مرینت نبود، همش زیر سر رزیتاس.

رزیتا: معلومه که خیلی دوستش داری نه؟!

 



پایان😅

خوب بود؟ اگه دوست داشتین نظر بدین😊💗

دلم برای مرینت سوخت😞 تازه قراره بیشتر اذیت بشه😐

الان میگین من چقدر بدجنسم نه؟😈 

ولی نگران نباشید زنده میمونه نمیکشمش😁

ممنون میشم داستانم رو جزو موضوعات قرار بدید😊😅

دوستتون دارم بای(دخترا)