پارت یازدهم من و آدرین و قدرت های جادویی😜

به نام خدا

خنده های تلخ من از گریه هم بد تر است کار ار گریه گذشته به آن میخندم
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
نفس عمیق کشیدم این هرفی که میخواستم بزنم خیلی سخت بودببین گربه سیاه  تو به عنوان  دوست و همکار برای من خیلی مهمی من  م ن. نمیخوام به یک همکار دورغ بگم متا سفم گربه سیاه من یک نفر د...یی....گ...هه رو د.  دد. ...و...س...ت دارم 
و به دون اینکه خداحافظ ی کنم سریع یویوم و به یک پشت بوم وصل کردم و پریدم و رفتم و بغضم ترکید و گریه میکردم......
این واقعا سخته از سرنوشت از قهرمان بودن از مهربون بودن و نجات دنیا متنفرم از همه چیز متنفرم 

از زبون هاکماث 
آره یک قربانی یک عشق نافرجام این احساس پاک و قویه 
پرواز کن آکوما کوچولوی من واون فرد وشرور کن 

از زبون کفشدوزک 
رفتم روی پشت بوم خونه و پریدم داخل 
پاهام سست شد و روی زمین افتادم زدم زیر گریه حرفای میراندا توی زهنم میومد (عشق ممنوع)مگه عاشق شدنم دست خودم بود که حالا ممنوعش کنم من واقعا نمیتونم (تو با مهار کردن این عشق دنیارو تمام دنیارو نجات میدی)بلند شدم چون مامان بزرگم خونه عمو‌ بود و آدرینم گفته بود میره خونه دوستش راحت میتونستم خودم و خالی کنم جیییغغغ ککششیدم از این ددددنننییاا مممتتتنفرم دستم و دراز کردم گلدون و بردارم احساس کردم دستم سرد شده رفتم جلو ببینم چیه که چشمام گرد چییی یییخخخ دستام حالت یخ ازش بیرون میومد و گلدون هم داشت یخ میزد این دیگه چیه

قدرت یخ 
من:ترسیده سرم پ چرخوندم اما کسی نبود اما من شنیدم یکی گفت قدرت یخ ک ک سی سی اااینجاست😲
من توی مغز توعم
من:تو تو کی هستی 
من میراندا هستم مرینت 
من :می میراندا تو توی مغز من چیکار میکنی(وجی :هیچی آش شله قلمکار درست میکنه بده بخوری دلت واشه من:ببند بابا آش و نمیشه که توی مغز درست کرد وجی:😨تو خنگ تر از اونی هستی که من میدونم)
یادت نیست دفعه قبلم تلباتی بر قرار کردم که بیای توی تراس
من:اوه درسته اما اونجا سک سردرد وحشنتناک گرفتم اما الان خوبم و سردردی ندارم 
میراندا:چون اونجا اولین بار بود با مغزت تلباتی برقرار کردم برای همون 
من :خیله خوب حالا بگو این یخ ها چیه از دستم بیرون میاد 
میراندا :مرینت اون قدرت توعه اولین معمو ریت
من:چییی معموریت 
میراندا :الان وقتش نیست اما به زودی میفهمی موضوع از چه قراره 
من :اما...
میراندا :خداحافظ مرینت دیکاپریو 
من :خداحافظ میراندا 
رفتم دراز کشیدم که بخوابم فردا مدرسه دارم 
از زبون پیشی

باورم نمیشد کفشدوزک اون حرفارو بهم بزنه اون اون یکی ددیگه رو دد وست ددارره نه  اشکام همینجور میریخت گلی که تو دستم بود یکی از پراش روی زمین ریخت سرم و روی میله ها گذاشتم و از ته دلم ددداااد. ککششییدم    چچچچررررراااااا بارون شروع به باریدن کرد و من هم گریه میکردم آسمون هم اشکش ریخت آسمون هم حتی دلش به حال من سوخت روی زمین افتادم اون لعنتی کیه که دختر کفشدوزکی دوستش داره سرم و آوردم بالا چی نه یک یک آکووما عقب عقب میرفتم خیلی ترسیده بودم حالا چیکار کنم میدونستم هاکماث فقط میتونه احساسات منفی رو حس کنه و هیچ تصویری نمیتونه ببینه برای همین دوییدم پشت دیوار 
تبدیل گربه ای 
رفتم بیرون   پپپنجههه بببرررنده وزدم به آکوما که آکوما پودر شد
از زبون هاکماث 
چی چرا ارتباطم با آکوما قطع شد حتما دختر کفشدوزکی دیدش و اون و گرفته اما من یک احساس دیگه هم حس میکنم احساس ناتوان بودن احساس گرفتن چیزی از کسی  یک پروانه دیگه شرور کردم و فرستادم بره. 
از زبون مرینت
خوابم نمیبرد همش خاطراتمون جلوی چشمام میومد مثلا اون روزی که یک بوسه ناخواسته اتفاق افتاد

فلش بک 
یک روز آفتابی که داشتم از مدرسه به خونه میومدم صدای داد و فریاد شنیدم دیدم یک عالمه موجود های کوچولو دارن توی شهر میگردن و همه چیز و خراب میکنن منم سریع رفتم یک گوشه و تبدیل شدم
دختر کفشدوزکی آماده
اومدم بیرون و هی اون موجود های کوچولو رو جمع میکردم که خراب کاری نکنن اما اونا هی تعدادشون زیاد میشد داشتم میجنگیدم با همون موجودا که گربه سیاه هم اومد 
سلام کفشدوز بانو 
من :سلام پیشی 
پیشی :بریم بجنگیم 
من:بلیم یعنی بریم😁
نیم ساعت بعد
داشتم نفس نفس میزدم اصلا اینارو نمیشه شکست داد هی زیاد میشن 
پیشی :وای دیگه جون ندارم 
ناشناس :سلام 
من و پیشی با تعجب برگشتیم که یک دختر و دیدیم با لباس های نارنجی و یک فلوت دستش 
من:سلام ببخشید شما؟
ناشناس :من روباه نارنجی هستم قهرمان جدید که به کمک شما اومدم من:خوشبختم دختر کفشدوزکیم
پیشی :سلام خوشبتم من گربه سیاهم
روباه :بله با قهرمان های شهر پاریس آشنا هستم
من :پس بیاید به جنگ بریم 
همه رفتیم جای اون موجود های عجیب قریب و با اون هامیجنگیدیم
گربه سیاه جلوم بود و روباه هم سمت راست 
نه اینجوری نمیشه باید همشون و یک جا جمع کنیم یویوم و بردم جلو و یک از اون موجودات و گرفتم خواستم بیارم اینور که

 یک نگاه بهم کرد و یک دفعگی یک موجود شبیه خودش از بدنش بیرون اومد و یک عالمه دیگه همشون هی ازشون موجود در میومد فکر میکنم حدود دویست نفری شده بودند یکدفعه همشون  یویوم و که همونجا دور کمر همون موجود بشته بودم گرفتن و محکم به جلو پرتاب کردن 
نننههه دقیقا روی گربه سیاه افتادم  آخیش خوبه حالا بازمین یکی نشدم سرم و آوردم بالا که چشمام گرد شد دقیقا لبم روی لبش قرار گرفت گربه سیاه هم توی شوک بود سریع پاشدم و وایستادم گفتم ام بلخشید یعنی بدخشید نه نه یعنی نبخشید نه نه ببخشید😧
پیشی :خب ام هیچی نلشه نه نه نشده ام یهتره از گردونه خوش شانسی استفاده کنیم تا بتونیم اونارو شکست بدیم 
من:آره گگرررردوووننههه خخخخوشش شششاننسسیی 
یک چیزی حالت بلند گو داد باهم دیگه رفتیم و باکمک روباه اونارو شکست دایم


زمان حال
از یاد اونروز اشک هام ریخت من واقعا نمیتونم 
پاشدم برم روی تراس که یک آکوما دیدم چیییی آکوما خیلی ترسیده بودم میرفتم عقب اون آکوما هم به سمتم مبومد انقدر اومد جلوم که رفت توی کتم 
هاکماث :سلام قلب اشکی 
من:سرم و محکم با دستم گرفتم هاکماث من به حرفای تو گوش نمیدم من 
هاکماث :صبر کن خانم جوان تو قرار نیست کار بدی بکنی تو میخوای عشقی که رفته رو پس بگیری
من:نمیدونم چیشد دستم افتاد و خودم و به هاکماث سپردم 

خخببببب ااین پارت تمومید به نظرتون مرینت شرور میشه چه اتفقایی میفته نظر بدیییدد تا پارت بعد و بزارم