از خواب بیدار شدم و کار های همیشگی مثل جارو کردن، غذا درست کردن ، گردگیری و اینجور چیزا رو انجام دادم. روزی یه وعده غذایی اونم کم بهم میدادن، همش بهم زور میگن، دیگه خسته شدممممم. خیلی دوست داشتم از اینجا فرار کنم. هر روز فکر فرار به ذهنم میرسید. ولی میدونم اگه اونا بفهمن میخوام فرار کنم جون سالم برام نمیزارن. وای خداااااااااا، چیکار کنم. امروز یا فرار میکنم یا کشته میشم. دیگه تصمیم خودم رو گرفتم، سعی خودم رو میکنم.

وقتی کار هام تموم شد، یواشکی طوری که کسی نفهمه رفتم سمت در. آروم آروم قدم بر میداشتم تا کسی نفهمه. دستگیره
در رو گرفتم. تا خواستم بیارمش پایین یه کسی از پشت سرم گفت: کجا با این عجله؟! میخوای فرار کنی؟؟

مرینت: آب دهنمو قورت دادم. قلبم تند تند میزد. دستگیره در رو ول کردم و برگشتم سمتش. یکی از اون دزد ها بود. نفس
نفس میزدم، گفتم: نه! میخواستم برای ناهار مواد غذایی بخرم. الان باید ناهار درست کنم نه؟!

دزد: از کی تاحالا تو باید بری مواد غذایی بخری؟ بگو میخواستی فرار کنی. چرا میخوای دروغ بگی؟ از قیافت معلومه که میخواستی فرار کنی!

مرینت: قلبم تند تر و تند تر میتپید: نه،، نه،، منو نکش،،، غلک کردم،،، من و نکش.

چاقو رو از تو جیبش در اورد و جلو گردنم گرفت. راه فرار نداشتم. گفت:مگه نگفتم قصد فرار به ذهنت برسه باید با زندگی خداحافظی کنی؟؟ هاااااان؟؟؟

مرینت: نه،، نه،،، نههههه،، ببخشید،،ولم کن،، مگه من چی کار کردم، نه.

اشکام جاری شد، گریم گرفت. یعنی من به این زودی باید با زندگی خداحافظی کنم؟ اخه چراااا،، اخه چرااا من؟؟ گریم شدید تر شد.

چاقو به سطح گردنم برخورد کرد، خیلی میترسیدم... قلبم تند تند میزد. فقط اشک می‌ریختم. 

همون موقع صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم: چیکار داری؟ ولش کن.

مرینت: توی دلم: آره!! اون صدای آراس بود! گفتم: آراس کمکم کن،، آرااااس،، اون میخواد منو بکشه، کمکککک،، آراااس.

آراس: با داد گفتم: ولش کنننننن،،، همین الاااااان.

مرینت: وقتی چاقو رو از جلوی گردنم برداشت، گردنم کمی خراش برداشت. دزده رفت عقب.

آراس: چرا میخواستی بکشیش؟؟

دزد: این دستور مادرته. هر کسی بخواد فرار کنه باید کشته بشه.

آراس: همین الان از جلوی چشمام دور شوووو.

مرینت: دزده رفت. دستمو گذاشتم روی گردنم، وقتی برش داشتم دستم رنگ خون گرفت ولی نه زیاد. آراس اومد نزدیکم: حالت خوبه مرینت؟

آراس: چشمم به دستش افتاد که خونیه، ولی معلوم بود که دستش زخم نشده، نکنه گردنشه؟ سرشو بردم بالا. گردنش
خراش برداشته بود، خونی شده بود. قلبم درد گرفت. یه پارچه از تو جیبم دراوردم و گذاشتم روی گردنش.

مرینت: من،، من خوبم. نیازی به این کار نیست.

آراس: هیچی حرفی نزن. اندازه کافی اعصابم از دست اونا خورد هست، تو هیچی نگو.

مرینت: ممنون که نجاتم...

نزاشت حرفم تموم بشه که گفت: گفتم هیچی نگو.

مرینت: ترجیح دادم هیچی نگم. انگار خیلی عصبانی بود.

چسب زخم زد رو گردنم. رفتم سراغ کارهام. شب شد و رفتم تو اتاقم. صدای در اومد: بیام تو مرینت؟

گفتم: بیا.

اومد کنارم روی تخت نشست و گفت: حالت خوبه؟

مرینت: اره خوبم.ممنون که من و از دست اونا نجات دادی. نمیدونم چطور ازت تشکر کنم. اگه تو نبودی قطعا مرده بودم.

آراس: چرا میخواستی فرار کنی در حالی که اونا میکشنت؟؟ مگه تو نگفتی اومدی اینجا کار کنی؟ پس چرا میخواستی فرار کنی؟؟

مرینت: .....

آراس: چرا چیزی نمیگی؟

مرینت: ..... 

آراس: اتفاقی افتاده که نمیخوای بگی؟ بهم بگو.

مرینت: نمیتونم، بگم.

آراس:قول میدم به هیچ کس نگم.

مرینت: اونا،، اونا،،

آراس: بگو.

مرینت: با صدای آرومی گفتم: اونا منو دزدیدن. من اون سری بهت دروغ گفتم. چون اگه اونا بفهمن گفتم منو دزدیدن قطعا
جون سالم برام نمیزارن. لطفا به هیچ کس نگو ، باشه؟

آراس: باشه.

بلند شدم: شب خوش مرینت.

 


آنچه خواهید خواند... 

. ناشناس: میخوام سر به تنت نباشه.

. آراس: گریه نکن مرینت. چرا زخمیت کردن؟ کار بدی کردی؟

. مرینت: ولم کن آراس. 


 

خب تمام شد.

لطفا نظر بدید😊❤️

❤️ دوستتون دارم بای