مرینت_بلههههههههههه!

یکم گوشی رو از خودم دور کردم_ام...مرینت؟

مرینت یکم مکث کرد_آدرین؟

من_اممم...می تونم امروز ظهر تو پارک ببینم؟

مرینت یکم مکث کرد بعد گفت_من؟با منی؟اشتباه نگرفتی؟من نینو نیستما...مرینتم...با منی؟

من_می دونم...میای؟

مرینت_آره...حتما...کاری نداری؟بای

من_بای

یک لبخند رو صورتم اومد

 

{مارینت}

قطع کردم و بعد...

من_تیکییییییی...یوهوووووو.

تیکی_چی شده؟

من_قراره برم با آدرین تو پارککککک

تیکی لبخندی زد و گفت_موفق باشی

رفتم پایین و از در خارج شدم.پیش به سوی پارک.

***

رو نیمکت رو پارک نشستم و خوشحال از اینکه آدرین ی خواد یک چیزی بهم بگه

صداش اومد_سلام مرینت

سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم

کنارم نشست و گفت_می تونم باهات حرف بزنم و بین خودمون بمونه

اینقدر ذوق کرده بودم که مطمئن بودم هیچ آدمی در این حد ذوق نکره

من_آره حتما.

آدرین شروع کرد به تعریف کردن و وقتی تعریفاش تموم شد روکرد به من

من_پس تو نمی خوای بری؟

آدرین_می خوام اما نمیشه

من_اگه کاری از دستم برمیاد بگو.حتما انجام میدم

آدرین لبخندی زد و گفت_همین که اومدی خیلی خوشحالم کرد.تو بهترین دوستم هستی مرینت.

دوباره...دوست؟...

من_آدرین چیزی هست که باید بهت بگم...من...دوس...

که یک صدایی بین همه ی مردم پیچید.منو آدرین رفتیم ببینیم چی شده که یک مرد رو دیدیم که ماسک رو صورتش بود

اون مرد_هاهاهاها!امروز وقتیه که باید حقیقت رو به من بگین.چطوره از تو شروع کنم؟

و یک عصایی رو به سمت یک مردی گرفت و بعد شلیک کرد و بعد اون مر شروع کرد به گفتن_من همیشه وقتایی که خوابم نمی بره دوست دارم لیدی باگ بازی کنم و با شرورایه عروسکیم بجنگم

من و آدرین همزمان گفتیم_من باید برم!

و از همدیگه جدا شدیم

همه ی مردم هم فرار می کردن

رفتم یک گوشه.تیکی از کیفم اومد بیرون.

من_تیکی این خیلی بده...اینطوری ممکنه حتی هویتم لو بره.تیکی خال ها روشن

 

{آدرین}

پلگ یک خمیازه کشید

من_پلگ پنجه ها بیرون

 

 

 

ببخشید کم بود

دیگه حوصضلم نکشید ولی دیگه...

بایییییی