از زبان ادرین:
سرم رو بلند کردم و گفتم:خب خانوم ها یکم از خودتون بگید که با هم بیشتر اشنا بشیم.
یهو همه با تعجب سرشون رو بلا اوردن و به من نگاه کردند منم متوجه سوتی ام شدم و گفتم :اههههه...منظورم اینه که خب ما خودمون رو معرفی کردیم شما هم بکنید کی میدونه شاید دوست های خوبی شدیم و در اینده با هم خاطرات این روز ها رو مرور کنیم.خیلی قشنگ دوباره سوتی دادم طوری که همه مشکوک نگام کردند با خودم گفتم الان هست که این ها پا میشن و میرن و اون وقت نینو کله من رو میکنه.
اما الیا گفت:خب من الیا سزار هستم .۲۰سالمه برای تحصیل توی دانشگاه شریف (توقع ندارین که اسم دانشگاه های اونجا رو هم بلد باشم)با دوستم مرینت به اینجا اومدیم ما در لندن زندگی می کردیم و اونجا با خانواده هامون زندگی خوبی رو داشتیم اما متاسفانه چون باید برای ادامه تحصیل به اینجا می اومدیم خانواده هامون نتونستند با ما بیان ولی برامون هر چند وقت یک بار نامه می نویسند. وقتی برای ثبت نام و اشنایی بیشتر با دانشگاه رفته بودیم دانشگاه با کوشینا و شیرو اشنا شدیم.بقیه اش رو کوشینا ادامه داد:من و شیرو هم برای ادامه تحصیل از ژاپن به اینجا اومدیم .ما هم مثل الیا و مرینت ۲۰سال داریم.(ادرین توی فکرش:خب پس بلوبری خانم ۲۰سالشه)من و شیرو از بچگی با هم دوست بودیم و با هم بزرگ شده بودیم.
شیرو در ادامه حرف های کوشینا گفت:من و کوشینا با هم به اینجا اومدیم و وقتی که مرینت و الیا رو دیدیم با هاشون دوست شدیم ما هم مثل مرینت و الیا تنهایی و بدون خانواده هامون به اینجا اومدیم.
مرینت لبخند زد و گفت:البته با دوست پسرا تون اومدید.
کوشینا و شیرو هر دو سرخ شدند.من هم با قیافه گرفته نگاهشون می کردم(ادرین توی فکرش:اه الیا دختر خوبی به نظر میرسه ولی اون مال نینو عه این دو تا دختر کیوت ها(شیرو و کوشینا رو میگه)هم که دوست پسر دارن این یعنی فقط این بلوبری خانم می مونه اه اصلا دوست دختر به ما نیومده.)
بعد مرینت ادامه داد:ما وقتی با کوشینا و شیرو بیشتر اشنا شدیم تصمیم گرفتیم که چهارتایی با هم پول هامون رو رو هم بزاریم و یه خونه رو برای اقامتمون توی چند سال تحصیلیمون اجاره کنیم چون تا اون موقع توی هتل زندگی می کردیم.در حال حاضر هم یه خونه توی خیابان فلان(دیگه خدا وکیلی اسم خیابون هاشون رو از کجا باید بدونم)گرفتیم و قصد داریم که تا اخر تحصیلمون اونجا باشیم.
یک دفعه نمی دونم چی شد که گفتم:پس خونه مجردی دارید.

واییییییی خدا این دیگه چه گندی بود که زدم حالا چه جوری جمعش کنم .همه ی دخترا حتی نینو هم با چشمای اندازه توپ فوتبال نگام می کرد حالا چه خاکی توی سرم بریزم.همین طور داشتم به خودم فحش میدادم و چه کنم چه کنم می کردم که گارسون اومد و سفارشات رو اورد وای خدا خیرت بده دمت گرم یادم باشه خواستم برم بهش انعام بدم که منو از این مهلکه نجات داد.همه حواسشون رفت سر بستنی ها و حرف من رو کاملا فراموش کردن.

 

 

 

 

بعد اینکه بستنی هامون رو خوردیم دوباره سوار ماشین شدیم حالا وقتش بود که ادرس دقیق رو ازشون بگیریم اما نینو زود تر جنبید و رو به الیا کرد و گفت:

از زبان مرینت:
نینو رو به الیا کرد و گفت:اگه میشه ادرس دقیق خونتون رو بدین.الیا تعجب کرد .نینو که دید الیا تعجب کرده گفت :برای رسوندنتون می خوایم.الیا هم گفت باشه و ادرس رو بهشون داد.کمی بعد نینو دوباره سمت الیا برگشت و گفت:الیا خانم،میشه شمارتون رو هم بدین برای خسارت می خوام و  هماهنگی و از این جور چیزا.
از این جور چیزا رو یه جوری گفت که فهمیدم قضیه چیه علاوه بر اون متوجه تغییر رفتار الیا هم از لحظه تصادف تا الان شدم.یه لبخند زدم.مثل اینکه الیا در اولویت هست بعدا هم میشه کوشینا و شیرو رو سر و سامون داد .
الیا:(با خجالت)راستش ماشین مال مرینت هست و باید با اون هماهنگ کنید می تونید شماره مرینت رو بگیرید.
موندم چی بگم اما یه فکری به سرم زد:راستش الیا جان شما که خودت بهتر از هر کسی می دونی که من چون یه طراح مد هستم و سفارشاتم زیاد و وقتم کم نمی تونم جواب گوی اقای لحیف باشم و...ادرین وسط حرفم پرید و گفت:پس شما هم طراح مد هستید.وا مگه پسره کره خودم همین الان گفتم که طراح مد هستم پس چرا دوباره می پرسه با حرص گفتم:بله و یه جوری نگاهش کردم که مفهومش این بود:لال شو بزار به کارمون برسیم.بعد رو به الیا که داشت با خشم نگام می کرد چون می دونست همه این ها یه نقشه هست،گفتم:الیا جان بهتر نیست که شما شمارتو بدی.
الیا گفت:ولی وقته کوشینا و شیرو بیشتر هست بهتره اون ها شمارشون رو بدن.و جوری نگاهم کرد که این جمله که، این رو دیگه می خوای چی کار کنی،ازش موج میزد.
یه چشمک به کوشینا و شیرو زدم و اون ها هم قیافه شون رو مظلوم کردن و گفتند :اما ما که نمی تونیم شماره پسری جز دوست پسرمون رو توی گوشیمون داشته باشیم این درست نیست.
الیا هم یه نگاه به ما نداخت که اگر اون دو تا (ادرین و نینو )نبودند مطمئنا ما رو خفه می کرد و بعد شماره اش را به نینو داد و نینو هم شمارشو به الیا داد.نینو هم یه لبخند تشکر امیز به من انداخت انگاری متوجه شده بود که قصد ما چی بود و داشت به خاطر همکاریمون ازمون تشکر می کرد.من هم به لبخند بهش زدم و اون هم برگشت.
خلاصه تا اخر راه دیگه هیچ کس حرفی نزد.
وقتی رسیدیم و خواستیم که پیاده بشیم نینو رو کرد به ما و گفت :خوشحال میشم بیشتر با هم اشنا بشیم.ادرین هم یه لبخند از سر رضایت زد و بعد همگی خداحافظی کردیم و رفتیم.
از زبان ادرین:
وقتی توی ماشین تنها شدیم به نینو گفتم :ای کلک ،زود یکی رو برای خودت جور کردی ها.ولی اشکالی نداره من مثل دفعه قبل که با اولین بلیک بودی ناراحت نیستم چون بر خلاف اون الیا دختر پاک و خوبیه .مهربون هم هست .والا چیزی نصیب ما نشد البته غیر از زن داداش.
نینو خندید اما یک دفعه خنده اش قطع شد و گفت :اما ادرین اگه اون از من خوشش نیاید چی ؟؟دیدی که با کمک مرینت و کوشینا و شیرو تونستم شمارشو ازش بگیرم و اگرنه از اولش خودش راضی نبود...پریدم وسط حرفش و گفتم:هی هی اروم باش،معلومه که اون ازت خوشش میاید تو همچی تمومی چرا نباید بخوادت .تو از هر نظر عالی هستی پسر و من مطمئنم که الیا هم تو رو دوست داره فقط چون هنوز کمی غریبه اید خجالت می کشید من پیشنهاد میدم که فردا شب با هاش قرار بزاری...نینو پرید وسط حرفم و گفت :اما... گفتم:اما و اگر نداریم.به بهونه یه این که من سرم گرم کار های کارخونه هست تو میری و با هاش قرار میزاری برای پرداخت خسارت ولی حواس ات باشه نباید همه چی رو اونجا تموم کنی و باید یه کاری کنی که اگه به هر دلیلی نتونستی بهش اعتراف کنی یه بهونه تی برای دیدار بعدی داشته باشی که البته من بهت پیشنهاد می کنم این دفعه اعتراف کنی وگرنه من می دونم با تو.
نینو خندید.خیلی خوشحال بودم که دوباره خندش رو میشنیدم.گفت :باشه داداش باشه نگران نباش امان از دست این نقشه های بی نقص تو.
خندیدم و گفتم ما اینیم دیگه.
بعد یه مدت نینو رو رسوندم خونه اش و خودمم رفتم خونه ام.پدرم برای اینکه تنها نباشم ناتالی  رو برای رسیدگی به کار هام و راهنماییم فرستاده بود همراه ناتالی ده تا دختر خدمتکار بودند که تا من رو دیدن گل از گلشون شکفت و با ذوق من رو دید میزدند .دیگه خسته شده بودم از این که مدام نگاه های خیره دختر ها رو به خودم تحمل کنم.رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم.خیلی خسته بودم و بلافاصله خوابم برد.
از زبان نینو:
وقتی پیاده شدم ،به داخل خونه رفتم(من:نه بابا می خواستی همون جا بمونی)لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم به الیا فکر می کردم به موهاش به خنده اش به چشمای قشنگش به نگاه  عجیبش و ...به لب هاش ،دوسش داشتم از همون اول که دیدمش مهرش به دلم نشست به قول معروف عشق در نگاه اول.به این فکر کردم که فردا باید چی بهش بگم ایا باید براش چیزی بخرم یا اگر باید بخرم چی بخرم اصلا اون از چی خوشش میاد توی همین فکر ها بودم که خوابم برد.

از زبان مرینت:وقتی وارد خونه شدیم،من و کوشی و شیرو سریع وارد  اتاقامون شدیم تا بدست الیا کشته نشیم اما مثل اینکه الیا قصد کشتن ما رو نداشت چون خیلی توی فکر بود و رفت و توی اتاقش .یواشکی در رو باز کردم و پیش اتاق کوشی و شیرو رفتم و گفتم :بچه ها امنه بیایید بیرون .انها هم اومدن بیرون .رو کردم بهشون و گفتم بچه ها ما یه ماموریت داریم می دونید که.
کوشینا و شیرو لبخند زدن و ما شروع به کشیدن یه نقشه بدون نقص شدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب بچه ها به نظرتون نقشه مری و کوشی و شیرو چیه؟؟؟
به نظرتون نینو موفق میشه؟؟؟؟
ایا مری و کوشی و شیرو در کشیدن نقشه از ادرین کم میارند؟؟؟؟
ایا....
همه ی این ایا ها در قسمت بعدی مشخص خواهد شد منتظر قسمت بعدی باشید.
راستی بچه ها پارت بعدی محدودیت کامنت نداره ،هر وقت انگیزه پیدا کنم پارت بعد رو میدم.شما که نمی دونید چقدر سخته تایپ کردن و در همون لحظه تحمل کردن غرغر های خانواده که چرا همش پایه گوشی هستی و وقتی که میایی می بینی که چقدر کامنت کم داری.

کامنت فراموش نشه.هر وقت انگیزه داشتم میدم
خداحافظ خوشگلا(با دختر ها بودم)
بای بای