پارت دهم من وآدرین وقدرت های جادویی
پارت دهم من و آدرین و قدرت های جادویی
به نام خدا
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
سرم و آوردم پایین که ببینم کی نجاتم داده که دستای گربه سیاه و دیدم من و محکم بغل گرفته بود اومد جلوتر و زیر گوشم زمزمه وار گفت مواظب باش بانوی من. وخیلی نرم زیرگوشم و بوسید و رفت متعجب بودم و سردرگم یک چند دقیقه ای تو حالت عجیبی بودم هیچی نمیفهمیدم وقتی به خودم اومدم دیدم روی تراس اتاقمم نفس عمیقی کشیدم و به داخل اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم
💗💗💗💗💗💗💗
دوهفته گذشت با تمام خوبی هاش و بدی ها ش ما هرروز به مدرسه میریم و برمیگردیم اما با فرق اینکه هاکماث هرروز یک نفرو شرور میکنه و ما هم شکستش میدیم اما مهم تر از اون گربه سیاه ما باهم دیگه خیلی صمیمی شدیم من همیشه اون و پیشی صدا میزنم و اون هم من و کفشدوز بانو صدا میزنه اما نمیدونم یک حس عجیب دارم حسی قیر قابل تو صیف وقتی به گربه سیاه نزدیک میشم به هیچ عنوان دوست ندارم ازش دور شم اما مجبورم هویت من باید مخفی بمونه امروز هم وقتی اون ولپینا رو شکست دادیم گربه سیاه بهم گفت دوست داره بیشتر باهم آشنا بشیم و درباره یک موضوع مهم بهم بگه وقتی گقت موضوع مهم چشمای سبز خوشکلش میلرزیدند
منم بهش گفتم حتما میام 💙💗💟💟💕
خیلی شوق داشتم قرار ما چهار ساعت دیگه بود اما من دوست داشتم از همین الان تبدیل شم
تا از روی تخت اومدم پایین سرگیجه گرفتم روی زمین افتادم سرم به شدت درد میکرد چشمام و محکم روی هم فشار میدادم
یک صدایی مدام از سرم رد میشد
بیا توی تراس. بیا توی تراس سرم داشت منفجر میشد گفتم باشه باشه اومدم لعنتی سرم به حد انفجار رسیده بود اما یک دفعگی هم سرگیجم قطع شد هم سردردم پاشدم رفتم توی تراس تعجب کردم میراندا اینجا چیکار میکنه (همونی که گوشواره های کفشدوزک و بهش داد) وقتی گوش واره هام و ازش گرفتم قرار شد فردا برم پیشش تا ببینم موضوع از چه قراره اما اون از اون خونه رفته بپد وقتی زنگشون و زدم یکی برداشت و گفت از اینجا رفتن
رفتم جلوتر جای نرده های تراس گفتم سلام به نظر کلافه میومد زیر لب یک سلام خیلی آروم گفت گفتم الان حاظر میشم میام پایین رفتم تو کمد و باز کردم و یک لباش پوشیدم و سریع رفتم پایین ممماان بببززررگگ دوستم اومده کارم داره من فعلا میرم
مامان بزرگ :خب به دوستت بگو بیاد داخل
من:نه دیگه داریم میریم پارک فعلا خداحافظ
مامان بزرگ :خداحافظ
من:رفتم بیرون و در و بستم گفتم :سلام دوباره و میراندا فقط سرش و تکون داد گفتم :اومدم دم خونتون اما اسباب کشی کرده بودین
میراندا :فعلا اینارو ول کن دستت و بده من
من:چی؟
میراندا کلافه گفت دستت و بدن من
من:بیا دستم و بهش دادم که یکدفعگی غیب شدم و توی یک جای عجیب غریب ظاهر شدم
من:اینجا کجاست؟
میراندا :پل جادویی
من:هان😨😶
میراندا :هیچی ولش کن
من :حالا برایچی اومدیم اینجا
هیچی نگفت منم سکوت کردم تاببینم چیکارم داره همینجور به جلو میرفتیم و نمیدونم چرا پله تموم نمیشد؟😥
میراندا:عشق ممنوع
من :چی؟
میراندا :گفتم عشق ممنوع تو حق نداری عاشق یک ابر قهرمان بشی
من :هان😐
میراندا کلافه نگاهم کرد
میراندا :مرینت اسم اون حسی که تو به گربه سیاه داری عشق اسم اون حسی که گربه سیاه به تو داره عشق اما مشکل اینجاست دو قهرمان نمیتونن عاشق هم باشن اونجوری ممکنه هویت هردو کشف بشه دنیا نابود بشه و خیلی اتفاق های دیگه
من:عشق یعنی من عاشق گربه سیاه شدم یعنی حالا که عاشق شدم باید عشق و ممنوع کنم من نمیتونم بلد نیستم. من من و سکوت کردم یک قطره اشک از رو چشمم چکید و به پایین رفت
میراندا:،مرینت عزیزم من میدونم سخته مهار کرذن این عشق میدونم اما تو با مهار کردن این عشق تمام دنیارو نجات میدی
من:خب ما ..ما باهم باعشق این دنیارو نجات میدیم
میراندا :این امکان نداره نمیشه نشدنیه. میراندا: توی این جنگ توی این سرنوشت توی این راهی که قدم برمیداریم قانون اینه عشق ممنوعه. ممنوع.
من :من نمیفهمم قانون چیه
میراندا :مرینت امشب گربه سیاه به تو ابراز علاقه میکنه و تو باید به این عشق جواب منفی بدی
من :تو از کجا میدونی گربه سیاه امشب اعتراف میکنه
میراندا :بعدا همچی و میگم همچی و
من:دوباره دستم و گرفت و برگشتیم به جای قبلی جای خونمون
میرنادا :یادت نره چی گفتم
من:.......
میراندا :خداحافظ
من:.........
و رفتش به داخل خونه رفتم
یه چیزی روی گلوم سنگینی میکرد رفتم خونه
مامان بزرگ :ا چه زود برگشتی
من:هر لحظه امکان بود اشکم بریزه
گفتم آره دوستم جایی کار داشت
مامان بزرگ :مرینت چیزی شده
من:نه فقط دوستم یک خاطره غم انگیز طعریف کرد واسم برای همین ناراحتم و سریع به بالا رفتم داخل اتاق شدم و درو قفل کردم همونجا روی زمین افتادم و شروع کردم گریه کردن آخه چرا چطوری اینطوذی شد مگه من چه گناهی کردم به ساعت نگاه کردم باید دیگه تبدیل میشدم ساعت پنج دقیقه به شیش بود پاشدم
دختر کفشدوزکی آماده
رفتم همونجایی که قرار گذاشته بودیم یک لبخند مسخره هم روی لبم نشوندم
من:سلام پیشی
پیشی:سلام کفشدوز بانو حال شما احوال شما
من:ناخداگاه داشت یک پوزخند روی لبم به وجود میومد اما سریع خودم و جمع کردم یک لبخند زدم و گفتم خوبم تو چطوری
پیشی :منم خوبم
من :داشت بالبخند نگاهم میکرد یکدفع
ی سریع جلوم زانو زد وگفت
اززبون رومخی مون (البته اونایی که طرفدارشن ناراحت نشن 😁)
گربه سیاه :همه چیز و آماده کردم برای یک شب رویایی میخوام بهش بگم. بگم که عاشقانه دوستش دارم بگم شده تمام زندگیم داشتم اطراف و نگاه میکردم که دختر کفشدوزکی رو دیدم داشت میومد اینجا😀
کفشدوز بانو :سلام پیشی
پیشی:سلام کفشدوز بانو حال شما احوال شما
کفشدوز بانو:خوبم تو چطوری
پیشی :منم خوبم
داشتم با لبخند نگاهش میکردم سریع رفتم جلوش زانو زدم و گفتم کفشدوز بانو بامن ازدواج میکنی
از زبون خال خالی😆
کفشدوزک :باتعجب نگاهش کردم پس حرف میراندا درست بود یعنی من باید جواب منفی بدم بغض بدی توی گلوم بود اما باید خودم و نگه میداشتم
پیشی :راستش میدونم از پیشنهادم شوکه شدی اما خب راستش و بخوای من خیلی وقته عاشقت شدم یعنی از اولی که تورو دیدم وقتی برای اولین بار تورو دیدم وقتی و تو روی من افتادی سرم و آوردم بالا چشم های تورو دیدم وقتی چشم های دریاییت و دیدم عاشقت شدم نمیدونم به عشق در یک نگاه اعتقاد داری یانه اما من بایک نگاه عاشقت شدم(ععررررر دلم ریش شد بیچاره نمیدونه چه آشی براش پختم )
کفشدوزک :اگه یک ذره دیگه حرف میزد قطعا میشستم همونجا زار زار گریه میکردم گفتم
خوب خوب پیشی خوب تو خیبی یعنی خیلی خوبی ها ولی..یک نفس عمیق کشیدم این هرفی که میخواستم بزنم خیلی سخت بودببین گربه سیاه تو به عنوان دوست و همکار برای من خیلی مهمی من م ن. نمیخوام به یک همکار دورغ بگم متا سفم گربه سیاه من یک نفر د...یی....گ...هه رو د. دد. ...و...س...ت دارم
و به دون اینکه خداحافظ ی کنم سریع یویوم و به یک پشت بوم وصل کردم و پریدم و رفتم و بغضم ترکید و گریه میکردم......
خوب این پارت تمومید نظر بدید تا پارت بعدی رو زود بدم بابای😘
میراکلس نماد عشقه ❤...