مرینت : 

از خواب بیدار شدم . چه چه خواب بدی 

یعنی ممکنه ..نه بابا ...اون نمیتونه .... نمیشه ..‌ یعنی میشه 

ادربنی که من دیدم خیلی نهربون و خوب . و تازه من احساس میکنم که ...که .....م..م...من ....دوستش ....دارم . 

نه من نباید عاشق بشم . یعنی نمیشه . نه هق هق هق استاد چی گفت 

گفت که : نباید 

امااندره گفت که باید 

من گیج شدم . 

نمیتونم یعنی من میتونم . نه نمیتونم یعنی من میتونم ولی نباید بتونم ..هق ....هق ...هق ... هق ( گریه دیگه ).....

 

مرینت : داشت اشکام تند تند به پایین میومد . نمیتونستم جلوشون رو بگیرم . سرفه هام هم دیگه بماند . الان تنها کسی که بهم ارامش میداد فقط اندره بستنی فروش بود . 

رفتم خودمو داخل ایینه نگاه کردم ، این عالیه رنگ چشمام و موهام به حالت عادی برگشته .

رفتم طرف پل اندره . 

برای اندره دست تکان دادم 

مرینت : انننننندرهه

اندره: مرینت دوپن چنگ خوبی 

مرینت : عالیم

اندره : اما چشمات 

مرینت : نه عالی نستم هق هق هق هق

اندره: همینه دیگه 

از زبان خودم ،:

اندره و مرینت حرف زدن و دل مرینت اروم شد . مرینت یک بستنی گرفت و بر روی یکی از صندلی ها نشست .

و بعد از تمام شدن بستنی به خانه رفت . 

تیکی : مرینت 

مرینت : بله 

تیکی : میخوای به معبد سوخته استاد فو بریم .

مرینت : ارررره 

 

از زبان خودم : 

مرینت برای اینکه بتونه به معبد بره تیکی و دوسو رو ترکیب میکنه 

مرینت : تیکی و دوسو ترکیب بشید 

و به معبد میره 

نگاهی به معبد میاندازه و به پایین معبد میره . در کوچکی رو میبینه . 

میره سمتش و میخواد در رو باز کنه که نمیتونه یه چیزی نمیذاشت . یه چیزی مثل محافظ نامرئی 

صدای داخل سر مرینت میگفت : بیا بیا پیش من . میرای بگو میرای 

اما مرینت دست برداشت و به خانه رفت .

بعد از رفتن به خانه صدای داخل سرس میگه : ها ها ها ها من ازاد میشم . دیگه چیزی نمونده . 

مرینت ، دستش رو روی سرش میذاره و روی زانو میشینه که ناگهان احساس میکنه یه چیزی خیلی محکم به سرش میخوره و از هوش میره .


۳ هفته بعد :

الیا : 

سه هفته میگذره اما هیچ نشانه ای از مرینت نیست . کل پاریس رو دنبالش گشتیم . اما نیست که نیست 

هرکه هم میپرسه میگیم رفته تعطیلات . نیست هیچ خبری ازش نیست . 

و بر سر مجبوری ، مجبور شدیم که هویت مرینت( مایورا ، لیدیباگ ) رو فقط به کت نوار بگیم . اما ما هویت اونو نمیدونیم . 


ادرین : 

۳ هفته هست ، برام مثل ۱۰۰ روز بود ، نیس اون هیچ جا نیست . 

دیوانه شدم .

همه جارو گشتم . صدای داخل سرم هم داره بر من پیروز میشه . 

نمیتونه . اون نیست 

هرکی اون رو برده میکشم . من اون رو میکشم 


انچه در پارت بعد هست 

نیس ، نیس 

کمک کمکم کنید 

ملکه ی من شما به زودی ازاد خواهید شد

 

 

 

 

تمام 

مرینت نیست 😭😭😭😭😭

اخی 

خوب دیگه 

برا بعدی = ۹ تا کامنت