صدا از تو اون خونه میومد! در زدم و دستگیره رو بالا پایین میبردم. ولی باز نمیشد. رفتم عقب و محکم کوبیدم تو در، در شکست.

با صحنه ای که رو به رو شدم قلبم میخواست از جاش کنده شه... ناخوداگاه اشکام جاری شد...

مرینت: آدریییییینننن.


٭ فلش بک ٭    ( یک ماه و یک هفته قبل...)

مرینت: بعد از غذا رفتم روی تخت کنار ادرین خوابیدم. وقتی بیدار شدم خودم رو توی جای عجیبی دیدم!! اینجا دیگه کجاس؟؟

یه اتاق کوچیک و کثیف.

از جام بلند شدم و رفتم سمت در. در باز نمیشد. قفل بود. داد زدم: کمککککک... کسی هست؟؟

محم میزدم تو در و هی میگفتم کمک.

خیلی میترسیدم. من اینجا چیکار میکنم؟ کی منو اورده اینجا؟ کار ادرینه؟ نه اون همچین کاری نمیکنه. دوباره در زدم . یه دفعه در محکم باز شد! پرت شدم روی زمین: آخخخ،، آیی،

یه مرد هیکلی چاقو به دست اومد تو و در رو بست. داشت میومد نزدیکم ، قلبم تند تند میتپید. رفتم عقب، خوردم تو دیوار. داشت میومد نزدیکم. نفس نفس میزدم، چاقو رو گرفت جلوی گردنم.

قطره قطره اشکام جاری شد.

با لکنت گفتم: ت،،، تو ،،، ب،،، با،، م،، من،،، چی،، چی کار داری؟

دزد: میخوام بکشمت.

مرینت:چیییی؟؟ نه، منو نکش.

دزد: به یه شرطی.

مرینت: چ،، چه شرطی؟

دزد: باید کلفتی بکنی. انتخاب کن، مرگ یا کلفتی؟؟

مرینت: چیییییی؟؟ مگه من خدمتکارم؟

دزده چاقو رو بیشتر نزدیک گردنم کرد.

نفس نفس میزدم...گفتم: نهههه! باشه، باشه. خدمتکاری میکنم فقط منو نکش.

دزد: هیچ هم نباید فرار کنی. اگه بفهمم میخوای فرار کنی درجا میکشمت. و یه چیز دیگه، به هیچ کس هم نباید بگی ما دزدیدیمت، وگرنه بفهمم همچین حرفی زدی میکشمت. مفهوم شددددد؟؟؟

مرینت: آ،، آره. قلبم تند تند میتپید. فقط اشک میریختم.

چاقو رو از جلوی گردنم برداشت. یه کسی دیگه اومد تو، یه آمپول کوچیک هم دستش بود. اومد نزدیکم. با ترس گفتم: مگه شما نگفتید منو نمیکشید؟
دزد: نترس، میخوام بیهوشت کنم تا راه رو یاد نگیری.
مرینت: خیلی میترسیدم، نزدیک بود سکته کنم. دستمو گرفت و کرد توش. اشکام همین جوری میریخت.
سرم گیج رفت و هیچی نفهمیدم.

.

.

.

.

آروم چشمام رو باز کردم. اینجا دیگه کجاس؟ بعد یادم اومد که من برای خدمتکاری اومدم اینجا. یه مرد اومد تو. فکر کنم همون دزدس. گفت: پاشو برو سراغ کارات.

مرینت:چ،،، چه کاری؟
دزد: مگه قرار نیست اینجا کلفتی کنی دختره ی احمق؟؟

مرینت: ب،، بله، چیکار کنم؟

دزد: غذا درست کردن، ظرف شستن، خونه تمیز کردن و... خودت که بهتر میدونی. سریع برو سراغ کارات، بروووو.

مرینت: باشه، باشه، رفتم.

نزدیک بود سکته کنم. از اتاق اومدم بیرون. چقدر آدم، فکر کنم اینجا مهمانسراس. رفتم یه رفتم یه طی و سطل آب برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن زمین.

تمیز میکردم و با خودم زیر لب حرف میزدم: اخه چرا من؟ اخه چرا من باید این کار ها رو بکنم؟ مگه من چیکار کردم؟

ناگهان از پشت خوردم به یه نفر. دوتامون افتادیم روی زمین، سطل آب هم ریخت. آخخخخ،، دردم گرفت. وایسا ببینم؟؟ من به کی خوردم؟ بلند شدم و نگاهش کردم، گفتم: وااااااااای!!! من چی کار کردم؟؟ ببخشید خانوم! معزت میخوام.

یه خانم با لباس بسیار زیبا و موهای قهوه ای بود. چهرش معلوم بود که زن بدجنسیه. لباساش خیس شده بود. دستم و جلوش دراز کردم و گفتم: کمک میخواین خانوم؟

خانم: انتظار داری من از یه خدمتکار کمک بخوام؟؟

خانمه از جاش بلند شد و گفت: دیدی لباس های گرون قیمتم رو خراب کردی؟؟ تو چطور جرعت کردی دختره بی سر و پا؟ من مسئول اینجام، چطور جرعت کردی هاااا؟؟

محکم زد تو صورتم. سرمو اوردم پایین و با ناراحتی به پایین نگاه کردم: معزت میخوام، ببخشید، دیگه تکرار نمیشه.

بعد اون خانمه با عصبانیت به راهش ادامه داد و رفت. چه بد اخلاق. بعد به تمیز کردن ادامه دادم و رفتم غذا پختم. غذا ها رو برای مهمانها و اون دزد ها بردم. بعد غذا خوردنشون خواستم ظرف ها رو جمع کنم که یکی از اون دزد ها به کناریش گفت: چه خوش مزه بود، مگه نه رفیق؟!

اون یکی دزده: آره!! خیلی خوب شد اینو دزدیدیم!!

مرینت: بدون توجه به حرف اونا ظرف هارو جمع کردم و شستم.

 

شب شده بود. خیلی گرسنم بود. از صبح تا الان هیچی نخورده بودم. مجبور بودم برم پیش اون دزد ها و ازشون غذا بخوام. خیلی میترسیدم.

با ترس و لرز در اتاق اونا رو زدم.

یکی از اونا در رو باز کرد و گفت: چی میخوای دختره ی پُررو؟؟

مرینت: تو دلم گفتم من اینهمه براشون کار میکنم، بعد میگن پُررو؟ با ترس گفتم گفتم: اِم،، اِم،، من، من یکم غذا خواستم،، اِاِ ،، یعنی،،،

دزد: برو فردا بیا.

بعد در رو محکم بست.

دوباره در زدم.

در رو باز کرد و گفت: باز چته؟

مرینت: اتاقم کجاس؟

دزد: راه روی آخری، آخرین اتاق.

مرینت: ولی من گرسنمه.

دزد: گفتم فردا بیا مگه کری؟

مرینت: با ناراحتی: باشه.

وارد اتاق شدم. به طرز وحشتناکی کثیف بود. درست تر بگم، اونجا انباری بود. سه ساعت مشغول تمیز کردن اونجا بودم.

.

.


حالا خوب شد. آه،، من باید تا اخر عمرم اینجا زندگی کنم. پس باید تمیز باشه.
رفتم روی تخت و چشمام رو بستم. خیلی خسته بودم، لباسام کثیف و خاکی شده بودن، یعنی قراره هر روز این طور بگذره؟؟ گریم گرفت. دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود. من و بگو اصلا مدرسه نمیرم. تقصیر خودم بود، تقصیر خودم بود اومدم لندن.اگه نمیومدم کارم به اینجا کشیده نمیشد. حتما آدرین تو فکرمه. بهتر که پیشش نیستم. ولی الان که فکر میکنم، انقدر که اینجا اذیت میشم، پیش ادرین اذیت نمیشم. هم خودمو اذیت کردم هم اون.

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم گرفت.


انچه خواهید خواند...

. مرینت: تو کی هستی؟ چرا دست از سرم بر نمیدارین؟ از جون من چی میخواین؟

. به من نگو خانوم کوچولو. اسم من،،، اصلا به تو چه؟؟


تعداد کامنت: 14

اگه پارت بعدی رو میخواید.

دوستتون دارم بای😘