کت: یه مشت بهم زد. کوبیدم تو دیوار. آخخخخ... آیییییی...

دیوار ترک خورد. افتادم روی زمین، دیگه جونی برام نمونده بود. داشت میومد طرفم که معجزه گرمو بر داره.
داد زدم: لیدی بااااااااااااگ،،، کجایییییی،،، کمکککک.

داشت میومد جلو.

اصلحشو گرفت سمتم و گفت: الان میفرستمت پیش حاکماث پیشی کوچولو!!

کت: نه،، نهههههه. بهم شلیک کرد. نامرئی شدم . چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم.

 

وقتی چشمام رو باز کردم خودمو توی جای عجیب و غریب دیدم. یه اتاق بزرگ و آبی، با چند تا پروانه در حال پرواز!

دقت که کردم روی صندلی با طناب بسته شده بودم. فقط سرم رو میتونستم تکون بدم. صندلی به زمین وصل بود!! معجزه گرم توی دستم نبود!!

میدونستم،،، من بدون اون موفق نمیشم.

یه نفر داشت از تو تاریکی میومد. دقیق معلوم نبود کیه.

جلو تر اومد...

گفتم: چی؟؟ حاکماث؟؟!

حاکماث: بله، خودم هستم!

ادرین: از جون من چی میخوای؟؟

حاکماث: معجزه گرت رو که برداشتم. فقط مونده بگی لیدی باگ کیه و کجاس.

ادرین: نمیگم، آزادم کن.

حاکماث: تا نگی ازادت نمیکنم.

ادرین: گفتم نمیگم.

حاکماث: پس همین جا بمون.

ادرین: میمونم.

حاکماث: لجبازی بسه. بگو کیه؟

ادرین: نشنیدی؟ گفتم نمیگم.

حاکماث: بگووووو. کجاس؟ کیه؟؟

ادرین: نمیگمممم. دست از سرم بر دار.

حاکماث: نمیگی نه؟!

ادرین: نچ.  بعد حاکماث به کسی اشاره کرد. به کی اشاره کرد؟ یه دفعه همون شروره اومد تو. یه طناب محم دستش بود. حاکماث رفت، چرا؟ آکوما تایزه اومد جلوم وایساد. با طنابش چند بار محم کتکم زد. خیلی درد میکرد،،، زخمی شده بودم،،، ولی به خاطر مرینت تحمل کردم.

حاکماث اومد. معلوم بود ناراحته، ولی چرا؟ دوباره حرف تکراریش رو به زبون اورد: لیدی باگ کیه و کجااااس؟؟؟

ادرین: نمیگم. واقعا انتظار داری بگم اون کیه؟ عمرا.

حاکماث رفت. دوباره اون شروره اومد و چند بار محکم زدم. دندونام و پلک هامو از شدت درد به هم فشار میدادم. خیلی درد میکرد. دیگه جونی برام نمونده بود. کل بدم زخم بود. هم حاکماث احمق اومد.

حاکماث: ( با داد) : گفتم بگو کیه، بگو کیه. نشنیدی؟؟ گفتم بگو کیهههههه. خسته نشدی انقدر زخمی شدی؟ هنوز میخوای بزنتت؟؟ بگو کیه تا آزاد بشی.

ادرین: از شدت درد به زور حرف میزدم: هر ،،، هر بلایی ،،، می خوای ،،، میخوای سرم بیاری ،،، بیار،،، ولی،،، عمرا ،،، بزارم ،،، بزارم ،،، آه،،، آییییی ،،،

دیگه نتونتم حرف بزنم. چشمام رو از شدت درد بسته بودم.

حاکماث: (توی دلش) : پسرم چرا انقدر مقاومت میکنی؟ چرا قلبمو به درد میاری؟ نمیتونم تو این وضعیت ببینمت. چرا نمیگی که بری، مقاومت بسه.
گفتم: بگو کیه، بار اخره که میپرسم.

ادرین: حوصله حرف های تکراری رو نداشتم. چشمام بسته بود و درد میکشیدم.

حاکماث: لیدی باگ کیه؟؟ لیدی باگ کجاس؟؟ بگو ادرین، بگو. به خاطر اون مقاومت نکن. مگه اون چی داره؟؟

ادرین: نفس نفس میزدم : من ... به خاطر ... اون ... هر کاری ... هر کاری میکنم ... تا ...

چشمام رو باز کردم. چقدر قیافه حاکماث ناراحته؟ ولی چرا؟ یعنی من درد میکشم اذیت میشه؟ برای چی؟

حاکماث: بگو کیه.

ادرین: با بی جونی گفتم: ولم کن ... التماست میکنم ... تو رو خدا ولم کن ... بزار برم ... فقط داری من و اذیت میکن ... اگه من و بکشی هم... بهت نمیگم ... پس بزار ... برم...آییی... آه

بعد حرفام حاکماث به پشت سرم اشاره کرد. به کی؟ پشت سرمو نگاه کردم. مایورا بود! فکر کنم میخواد بیهوشم کنه تا مخفی گاهش رو یاد نگیرم.

چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم.

.

.

.

وقتی چشمام رو باز کردم خودمو تو اتاقم روی تخت دیدم. اهمیتی ندادم. بزور از سر جام بلند شدم و نشستم. نینو رو بالا سرم دیدم.

نینو: حالت خوبه؟ تو چرا غیبت زد؟ چرا از تو فرودگاه فرار کردی؟ مگه من دشمنتم؟؟ وسط خیابون بیهوش دیدمت اوردمت اینجا. چرا به خودت اهمیت نمیدی؟

ادرین: اِاِممم،، خب ،،، راستش،، کار اون شروره بود.
نینو: اها باشه بهتره استراحت کنی.

ادرین: روی تخت دراز کشیدم: نینو، مرینت چی؟ اون تنها تو لندنه.

نینو: پس چرا اومدی پاریس؟؟؟

ادرین: چشمام رو بستم. چون نمیدونستم چی جوابش بدم.

نینو: چرا بیخیالش نمیشی؟

ادرین: اگه آلیا تنهات میزاشت یا گم میشد، واقعا همین حرف رو میزدی؟

نینو: خوب بلدی مچمو بگیری.

ادرین: بیا بریم فرودگاه.

نینو: باشه ، ولی به شرطی که غذا بخوری.

ادرین: باشه.

کمی غذا خوردیم و رفتیم فرودگاه، رسیدیم لندن.

 


خب به نظرتون انچه خواهید خواند بزارم؟!😕😅 از این به بعد میزارم😊

انچه خواهید خواند...

ادرین:

. صدای جیغ یه دختر رو شنیدم.

. با صحنه ای که رو به رو شدم قلبم میخواست از جاش کنده شه.

مرینت: آدریییییینننن. 

 


نظرات اون قدر که باید میشد نشد ولی اشکالی نداره. خوشحال میشم نظر بدید❤

دوستتون دارم