رمان MY PRINCESS پارت 9
ادرین: مرینت کجایی؟ ببخشید شما یه دختر با موهای آبی حدود ۱۸ سال ندیدید؟ ببخشید شما ندیدید یه خانم مو آبی حدود ۱۸ سال از اینجا رد بشه؟
یعنی اون کجا رفته؟ تنهام گذاشته؟ فرار کرده و رفته؟ یا شاید هم بلایی سرش اومده؟
تا شب تو خیابون ها دنبال مرینت میگشتم. ولی انگار که نه انگار. آب شده رفته تو زمین. صبح با نا امیدی برگشتم هتل. پاهام درد میکرد از بس راه رفتم. چشمام داشت سوز میزد. نتونستم پیداش کنم. قلبم تند تند میزد. سرم درد گرفته بود. سعی کردم آرامش خود رو حفظ کنم. گوشیمو برداشتم و به پلیس ها خبر دادم که دنبال مرینت بگردن.
ساعت ۸ صبح شده بود ولی هنوز نخوابیده بودم. همش تو فکر مرینت بودم. چرا اومد لندن؟ من اینجا رو بلد نیستم. همون شهر خودمو بهتر بلدم. اینجا هیچ کس رو ندارم. چیکار کنم؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟ اگه بلایی سرش بیاد چی؟؟ اگه کشته بشه چی؟ اگه...
بغض گلومو گرفته بود. اشکام جاری شد...
از خستگی زیاد نفهمیدم چی شد که خوابم گرفت.
وقتی از خواب بیدار شدم ۱ ظهر بود. نه! من نباید میخوابیدم . رفتم پیش پلیس ها، از مرینت خبر گرفتم. متاسفانه پیداش نکردن. خودم دوباره دست به کار شدم. دو روز بود که غذا نخورده بودم. اصلا از گلوم پایین نمیرفت. تا شب تو خیابون های لندن دنبال مرینت میگشتم. سرم و پام درد میکردن. اون جایی نداره که بره. هیچ پولی نداره. پس چرا رفته و منو تنها گذاشته؟ اخه چرا؟؟ اشک تو چشمام جمع شد.
به نینو زنگ زدم.
نینو: الو؟ ادرین؟!!!
ادرین: اره، خودمم.
نینو: رفیق تو دقیقا کجایی؟؟ هیچ خبری ازت نیست!!
ادرین: الان وقت ندارم توضیح بدم. میشه بیای لندن؟
نینو: لندن؟ تو الان اونجایی؟
ادرین: اره. بیا، بعدا برات توضیح میدم.
نینو: حتما، مگه میشه نیام؟خداحافظ.
ادرین: خدانگهدار.
خیلی گرسنم بود. رفتم کیک و شیر گرفتم خوردم. دوباره با نا امیدی رفتم هتل.
روی تخت ولو شدم. خوابم برد. صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم: الو؟
نینو: پسر تو کجایی؟ ۱۵ بار تماس ناپاسخ داشتی.
ادرین: خواب بودم نفهمیدم.
نینو: کجایی؟ من تو فرودگاهم.
ادرین: ⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅( مثلا ادرس هتل)
نینو: باشه اومدم.
چند دقیقه بعد در به صدا اومد. بازش کردم: سلام.
نینو: با دیدنش تعجب کردم! : چشمات چرا قرمزه؟؟؟
ادرین: مهم نیست، بیا تو.
نینو: رفتیم روی مبل نشستیم: خب تعریف کن.
ادرین: مرینت میخواست بره لندن. خواستم جلوشو بگیرم ولی نشد. پس خودم اومدم. ولی سه روز پیش که از خواب بیدار شدم غیبش زده بود. من...
بغض گلومو گرفته بود ولی ادامه دادم.
: من تمام این مدت دنبالش میگشتم ولی پیداش نمیکردم. نمیدونم کجاس، پلیس ها هم نتونستن پیداش کنن. برای همین از تو کمک خواستم. نمیدونم چه بلایی سرش اومده...
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. اشکام جاری شد...
نینو بغلم کرد و گفت: نگران نباش ادرین، من کمکت میکنم. تمام سعیمو میکنم تا پیداش کنیم. گریه نکن.
اشکام همین جوری میریخت.
نینو: مرینت چرا اومد لندن؟
ادرین: با گریه گفتم: اون... اون از من بدش میاد... از
من متنفره... میخواست ازم دور باشه...
نینو: چرا؟ شما دو تا که عاشق هم بودید؟!
ادرین: اون... اون فکر میکنه من... من قاتل... قاتل پدرشم...
نینو: درستش میکنیم.
ادرین: چطوری؟... چطوری؟... نینووو... کمکم کن... من بدون اون نمیتونم...
نینو: میدونم، درکت میکنم، یکم استراحت کن بعد با هم میریم دنبالش.
ادرین: نه، همین الان بریم.
نینو: گفتم استراحت کن بعد. چشمات قرمز شده.
ادرین: نه . نه . ممکنه بلایی سرش بیاد. همین الان.
نینو: از کجا معلوم بر نگشته پاریس؟
ادرین: اون پول نداره. هیچی نداره.
نینو: باشه بریم. فقط به نظرم استراحت کن.
ادرین: نه، بیا بریم.
در رو باز کردم و با هم رفتیم دنبال مرینت.
خب تماااام😁
این قسمت هم نگفتم مرینت کجاس😁
خب کامنت بدید تا زود پارت بعدی رو بدم.
دوستتون دارم، بای😘
میراکلس نماد عشقه ❤...