مرینت: هرجا برم بهتر اینکه که پیش یه قاتل باشم.

ادرین: میشه انقدر بهم نگی قاتل؟ میگم من پدرت رو نکشتم. چرا نمیفهمی؟؟؟

مرینت: خودت خودت کشتیش.

ادرین: دیگه داشت میرفت رو مخم. گفتم: اصلا من کشتمش. خودم با دستای خودم کشتمش. خیالت راحت شد؟؟ من پدرت
رو کشتم.

مرینت: نشستم روی زمین. دستامو گذاشتم روی چشمام و با گریه گفتم: چرا... چرا کشتیش... چطور دلت اومد... چرااا...
ادرین: مرینت.

مرینت: دست از سرم بردار.

ادرین: با حرفاش قلبم درد میگرفت: مرینت چرا اذیتم میکنی؟

مرینت: بلند شدم خواستم برم که دستمو گرفت.
ولم کن. ازت بدم میاد. ازت متنفرم.

ادرین: ولش کردم. اشکام جاری شد: بروو. دیگه خستم کردی... برووو.

مرینت: میرم. میرم، از خدام هم هست.ازش دور شدم. فقط میدویدم.

ادرین: با گریه رفتنش رو نگاه کردم. من نباید بزارم بره. اگه اون قولش رو زیر پا میزاره من نباید زیر پا بزارم. گفتم:
مرینت ، صبر کن.
توجهی به حرفم نکرد. دوباره گفتم: مرینت نرو. از پیشم نرو. الان سرما میخوری.

مرینت: به حرفش توجهی نمیکردم و به راه خودم ادامه میدادم. اون راست میگفت، من جایی ندارم برم، هرچی پول داشتم تو کشتی غرق شد. لباسم و موهام خیسه. سرما میخورم.

پشت سرمو نگاه کردم. ادرین داشت طرفم میومد. سرعتمو بیشتر کردم.

پام توی سنگی گیر کرد و چهار دست و پا افتادم روی زمین. دیگه جون حرکت نداشتم. فقط اشک میریختم.

ادرین اومد بالاسرم: مرینت حالت خوبه؟ دستتو بده به من.

مرینت:بلند شدم و گفتم: نیازی به کمک تو نیست.

ادرین: بیا برات لباس بخرم.

مرینت: نمیخوام.

ادرین: لجبازی نکن. بیا برات لباس بخرم.

مرینت: خیلی گرسنم بود. ولی بهش نگفتم چون مطمعن بودم اگه بهش میگفتم گرسنمه میرفت برام غذا میگرفت یا میگفت
بریم رستوران. اون راست میگه. من واقعا لجبازم. ولی خو چیکار کنم. با کسی که پدرمو کشته با مهربونی رفتار کنم؟؟ شاید اون راست میگه پدرمو نکشته. یعنی مامانم دروغ گفته؟ نه. اون هیچ وقت دروغ گو نیست. ولی واقعا نیاز به لباس داشتم.

سعی کردم انقدر لجبازی نکنم.

ادرین: مرینت با تو هم. بیا برات بخرم.

مرینت: باشه.

ادرین: چه عجب قبول کردی؟! بیا بریم. فروشگاه اوناهاش.

مرینت: وارد شدیم. یه لباس چشممو گرفت. خیلی قشنگ بود. رفتم جلو تا قیمتشو نگاه کنم. چقدر گرون بود. ادرین دستشو
گذاشت روی شونم و گفت: میخوایش؟

مرینت: ها؟ نه. گرونه.

ادرین: من بیشتر از اینم پول دارم.
لباس رو برداشتم و دادم دستش: برو بپوشش عزیزم.

مرینت: بهم نگو عزیزم.

رفتم تو اتاق پرو و پوشیدمش.خودمو تو آینه نگاه کردم. یه لباس استین کوتاه سفید با دامن صورتی کمرنگ تا زانو هام، با
کفش سیاه.

خیلی قشنگ شده بودم.

ادرین: چی شد؟ چقدر طولش میدی؟

مرینت: اومدم.

ادرین: چه خوشگل شدی! البته تو همیشه قشنگی.

مرینت: واقعا میخوای بخریش؟

ادرین: اره. پول رو دادم فروشنده و رفتیم بیرون.
میگم یه سوال، تو چرا تک و تنها تو ساحل بدون هیچ مسافری بودی؟

مرینت: خب،،، راستش،،، کشتی،،، کشتی غرق شد.
ادرین: با اون حرفش قلبم تیر کشید: چرا انقدر بلا سر خودت میاری؟؟ نمیگی ناراحت میشم؟ نگرانت میشم؟؟ چرا از پیشم
رفتی ها؟

مرینت: میخواستم از دست تو راحت بشم.

ادرین: آه ،،، بیا بریم هتل.

مرینت: باش.

ادرین یه اتاق دونفره گرفت.

نشستم روی تخت. ادرین هم نشست.

مرینت: آییییی. آی دلم.

ادرین: تو یه دفعه شکمت از گرسنگی درد میگیره؟؟

مرینت: خب،، نه. قبلش هم گرسنم بود ولی چیزی نگفتم.

ادرین: مرینت؟

مرینت: هوم؟

ادرین: تو از من خجالت میکشی؟

مرینت: نه. برای چی؟

ادرین: چرا نگفتی گرسنته؟

مرینت: چون دوست نداشتم با تو غذا بخورم.

ادرین: من رفتم از رستوران هتل غذا بگیرم. همین جا بمون.
مرینت: باش.

ادرین رفت. چند دقیقه بعد در زد. در رو باز کردم. وا؟ اینکه ادرین نیست؟ یه آقا بود که دوتا جعبه پیتزا دستش بود.
صورتش معلوم نبود چون صورتش پشت جعبه ها بود. با صدای کلفتی گفت: ببخشید شما دو تا پیتزا سفارش داده بودید؟؟

مرینت: من نه، هم اتاقیم.

آقا: شما چه نسبتی با اون دارید؟

مرینت: هیچ نسبتی.

آقا: مشخصات اون اقا چیست؟

مرینت: یه پسر احمق قد بلند با موهای زرد و چشم سبز.
یه دفعه صدای آقای عوض شد و گفت: احمق؟؟
خیلی تعجب کردم!! زدم زیر خنده!! خودش بود! دلم درد گرفت انقدر خندیدم! ادرین اومد تو و خودش هم خندید! کمی بعد خنده هامون تموم شد و ادرین گفت: احمق ها؟!

مرینت: آره!

ادرین: ازم معزرت خواهی کن وگر نه غذا بی غذا!

مرینت: من هیچ وقت از تو معزت خواهی نمیکنم.

ادرین: پس غذا بهت نمیدم.

مرینت: نده.

ادرین: باشه بیا بگیر. من دوستت دارم، اشکالی نداره بهم بگی احمق چون به هر حال عاشقتم.

مرینت: مسخره.

غذا رو خوردیم. رسید به میوه ها. داخلش سیب، پرتقال،انگور، بلوبری بود.

بلوبری برداشتم. نگاهش کردم.ا

درین: چرا نمیخوریش؟

مرینت: حساسیت دارم.

ادرین: شوخی بسه بخورش.

مرینت: نکنه میخوای کارم به بیمارستان بکشه؟

ادرین: خو نخورش. فقط بدون تو به بلوبری حساسیت نداری. هر کی بهت گفته، دروغ گفته. تو خودت اون سری با من
بستی با طعم بلوبری خوردی. هیچیت هم نشد.(منظورش قسمت اوله)

مرینت: کدوم بستنی؟

ادرین: هیچی. تو که حافظتو از دست دادی.

مرینت: به هر حال من نمیخورم.

بعد میوه رو گذاشتم سر جاش. شب شد. دوتامون خوابیدیم.

ادرین: صبح از خواب بیدار شدم. مرینت تو رخت خوابش نبود!! یعنی کجا رفته؟؟ : مرینت؟ اینجایی؟ مرینت.

بلند شدم رفتم بیرون: ببخشید شما یه دختر با موهای آبی حدود ۱۸ ساله ندیدی؟
ببخشید شما ندیدی یه دختر مو آبی حدود ۱۸ سال از اینجا رد بشه؟

یعنی کجاس؟


به نظرتون مرینت کجاس؟

کامنت فراموش نشه.

راستی توی نظرات بگید مرینت کجا رفته؟! 😕🤔

دوستتون دارم بای