ادرین : 

با فریاد از خواب بیدار شدم . 

رفتم تا قدم بزنم . 

هوا بارونی بود . 

چترم رو برداشتم . 

و صدایی داخل سرم میگفت : مرا بخوان ، مرا بخوان 

بی توجه به صدا راه میرفتم 

به یک پل رسیدم . روی صندلی پارک نشستم و به بقیه نگاه میکردم . مردم دوتا دوتا نشسته بودن و یک بستنی رو باهم میخوردن . رفتم پیش اقای بستنی فروش 

اندره بستنی فروش : سلام بر تو ای جوان 

ادرین : اممم چیزه یعنی سلام 

اندره : به پل عاشقا خوش امدی . بستنی های من بسنتی عاشقا هست 

ادرین : میشه یکی هم به من بدید 

اندره : حتما 

ادرین 

اندره بستنی فروش یک کاپ برداشت و برام بستنی ابی با یه کاپ از قرمز خال خالی داد . 

ادرین : ( در دل خود) درست مثل شباهت های لیدی باگ ، اما اندره چه جور فمید 

اندره : میدونم الان فکر میکنی که از کجا فمیدم ، من از چشمات اینو فهمیدم . اما در عشق اشتباهات زیادی رخ میدهد . گاهی بر سر دو راهی و گاه هم سراهی یا بیشتر ... ولی باکسی که قلبت میخواهد باش . یا بهتر بگم با کسی که من داخل چشمات خوندم 

ادرین :  مرسی . بستنی رو گرفتم و به روی یکی از صندلی ها نشستم و شروع به خوردن بستنی کردم 


مرینت : 

بعد از اون روز به هیچکس درباره اون صدا نگفتم . و اصلا حرف نزدم . .

هوا بارونی بود. رفتم بیرون قدم بزنم . 

اما چترم نبود به خاطر همین بدون چتر رفتم . 

رفتم طرف پل معروف یا همون پل عاشقا . و گریه میکردم که اگه معجزه گر طاووس تمام روحم رو بخوره چی . کی از پرنسس ها و جعبه مراقبت میکنه . .

بارون هم خیلی شدید شد . 

و من هم تند تند سرفه میکردم . رفتم پیش بستنی فروش یا همون اندره 

اندره : به به این جوان ، صبر کن ، بستنی هلویی با سبز نعنایی . اوه اوه من این رو دیدم 

مرینت : ببخشید منظورتون رو متوجه نمیشم 

اندره : ببین چشمات میگن که با یکی با با موهای بلوند و چشمای سبز اشنا میشی که دیدگاهت رو به دنیا عوض میکنه . اما در عشق نباید تسلیم شد . نباید شانه خالی کرد . باید جنگید . شاید بر سر دو راهی یا سه راهی یا بیشتر... اما من  به چشمانت اعتماد دارم

 

مرینت : بستنی رو از اندره گرفتم و رفتم روی یکی از صندلی ها . 

یکی هم بغل دستم نشسته بود . بارون خیلی شدید بود . .

من هم که چتر نداشتم . سرفه هایم  هم بخاطر استفاده از معجزه گر طاووس بلند بلند می امد  

فرد بغل دستیم چترش رو برداشت . عجب چشمایی داره . سبز گربه ای و موهاش هم زرد 

فرد : سلام من ادرین هستم . ببینم تو تو هونی که ..همونی که.. چی امکان نداره ، من تو رو دیدم . اون دختر بهت چاقو زد . من تو رو دیدم 

مرینت : اوه ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتی 

ادرین : ول نه اشتباه نگرفتم . موهای سورمه ای با چشمای ابی . ولی شاید هم اشتباه گرفتم . اسمت چیه ؟ 

مرینت : من مرینتم 

ادرین : خوب من هم که گفتم ادرینم 

ادرین : ببین مرینت . میدونم شاید اشتباه گرفتم اما نمیخواستم نگرانت کنم خوب فکر کنم چتر همراهت نیست . بیا چتر من رو بگیر . 

مرینت : ممنون 

ادرین : خواهش میکنم 

مرینت : میخواستم ، چتر رو ازش بگیرم ، حواسم نبود دستم به دستش خورد . که صدای تو سرم با فریاد بلندی گفت : نه 

دستم رو روی سرم گذاشتم و عقب عقب میرفتم . که حواسم نبود و از پشت از پل افتادم ، داخل اب ها ، اما احساس کردم بعد از من یکی هم همراهم افتاد . 

ادرین : 

مرینت میخواست چترو بگیره که حواسش نبود که دستش به دستم خورد و صدای داخل سرم اوج گرفت و گفت : نه 

دستم رو روی سرم گذاشتم ، چتو و بستنی از دستم افتاد . مرینت هم همزمان با من دستش رو روی سرش گذاشت و اول مرینت از پشت از پل افتاد و به داخل اب دریاچه رفت و بعد من نتونستم تحمل کنم . دستام رو روی سرم گذاشتم و عقب عقب رفتم که حواسم نبود و من هم افتادم . 

از زبان خودم : 

مرینت و ادرین به داخل اب افتادن و اندره بستنی فروش گفت : گفتم که ، شما برای هم ساخته شدید 

اندره با کمک چند نفر دیگر مرینت و ادرین رو از دریاچه بیرون اوردن و به بیمارستان بردن . 

 


بازم از زبان خودم 

در زیر معبد سوخته استاد فو ، یک پری نشسته و زانو هاش و بغل گرفته و زیر لب میگه :  بیرون میام ، بیرون میام و کلید بیرون امدنم . دو نفرن ، مرینت و ادرین 

اما اگه عاشق بشن کارم سخت تر میشه 


تمام 

کامنت یادت نره ها