داستان من تو = ما پارت ۸
ادرین :
با فریاد از خواب بیدار شدم .
رفتم تا قدم بزنم .
هوا بارونی بود .
چترم رو برداشتم .
و صدایی داخل سرم میگفت : مرا بخوان ، مرا بخوان
بی توجه به صدا راه میرفتم
به یک پل رسیدم . روی صندلی پارک نشستم و به بقیه نگاه میکردم . مردم دوتا دوتا نشسته بودن و یک بستنی رو باهم میخوردن . رفتم پیش اقای بستنی فروش
اندره بستنی فروش : سلام بر تو ای جوان
ادرین : اممم چیزه یعنی سلام
اندره : به پل عاشقا خوش امدی . بستنی های من بسنتی عاشقا هست
ادرین : میشه یکی هم به من بدید
اندره : حتما
ادرین
اندره بستنی فروش یک کاپ برداشت و برام بستنی ابی با یه کاپ از قرمز خال خالی داد .
ادرین : ( در دل خود) درست مثل شباهت های لیدی باگ ، اما اندره چه جور فمید
اندره : میدونم الان فکر میکنی که از کجا فمیدم ، من از چشمات اینو فهمیدم . اما در عشق اشتباهات زیادی رخ میدهد . گاهی بر سر دو راهی و گاه هم سراهی یا بیشتر ... ولی باکسی که قلبت میخواهد باش . یا بهتر بگم با کسی که من داخل چشمات خوندم
ادرین : مرسی . بستنی رو گرفتم و به روی یکی از صندلی ها نشستم و شروع به خوردن بستنی کردم
مرینت :
بعد از اون روز به هیچکس درباره اون صدا نگفتم . و اصلا حرف نزدم . .
هوا بارونی بود. رفتم بیرون قدم بزنم .
اما چترم نبود به خاطر همین بدون چتر رفتم .
رفتم طرف پل معروف یا همون پل عاشقا . و گریه میکردم که اگه معجزه گر طاووس تمام روحم رو بخوره چی . کی از پرنسس ها و جعبه مراقبت میکنه . .
بارون هم خیلی شدید شد .
و من هم تند تند سرفه میکردم . رفتم پیش بستنی فروش یا همون اندره
اندره : به به این جوان ، صبر کن ، بستنی هلویی با سبز نعنایی . اوه اوه من این رو دیدم
مرینت : ببخشید منظورتون رو متوجه نمیشم
اندره : ببین چشمات میگن که با یکی با با موهای بلوند و چشمای سبز اشنا میشی که دیدگاهت رو به دنیا عوض میکنه . اما در عشق نباید تسلیم شد . نباید شانه خالی کرد . باید جنگید . شاید بر سر دو راهی یا سه راهی یا بیشتر... اما من به چشمانت اعتماد دارم
مرینت : بستنی رو از اندره گرفتم و رفتم روی یکی از صندلی ها .
یکی هم بغل دستم نشسته بود . بارون خیلی شدید بود . .
من هم که چتر نداشتم . سرفه هایم هم بخاطر استفاده از معجزه گر طاووس بلند بلند می امد
فرد بغل دستیم چترش رو برداشت . عجب چشمایی داره . سبز گربه ای و موهاش هم زرد
فرد : سلام من ادرین هستم . ببینم تو تو هونی که ..همونی که.. چی امکان نداره ، من تو رو دیدم . اون دختر بهت چاقو زد . من تو رو دیدم
مرینت : اوه ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتی
ادرین : ول نه اشتباه نگرفتم . موهای سورمه ای با چشمای ابی . ولی شاید هم اشتباه گرفتم . اسمت چیه ؟
مرینت : من مرینتم
ادرین : خوب من هم که گفتم ادرینم
ادرین : ببین مرینت . میدونم شاید اشتباه گرفتم اما نمیخواستم نگرانت کنم . خوب فکر کنم چتر همراهت نیست . بیا چتر من رو بگیر .
مرینت : ممنون
ادرین : خواهش میکنم
مرینت : میخواستم ، چتر رو ازش بگیرم ، حواسم نبود دستم به دستش خورد . که صدای تو سرم با فریاد بلندی گفت : نه
دستم رو روی سرم گذاشتم و عقب عقب میرفتم . که حواسم نبود و از پشت از پل افتادم ، داخل اب ها ، اما احساس کردم بعد از من یکی هم همراهم افتاد .
ادرین :
مرینت میخواست چترو بگیره که حواسش نبود که دستش به دستم خورد و صدای داخل سرم اوج گرفت و گفت : نه
دستم رو روی سرم گذاشتم ، چتو و بستنی از دستم افتاد . مرینت هم همزمان با من دستش رو روی سرش گذاشت و اول مرینت از پشت از پل افتاد و به داخل اب دریاچه رفت و بعد من نتونستم تحمل کنم . دستام رو روی سرم گذاشتم و عقب عقب رفتم که حواسم نبود و من هم افتادم .
از زبان خودم :
مرینت و ادرین به داخل اب افتادن و اندره بستنی فروش گفت : گفتم که ، شما برای هم ساخته شدید
اندره با کمک چند نفر دیگر مرینت و ادرین رو از دریاچه بیرون اوردن و به بیمارستان بردن .
بازم از زبان خودم
در زیر معبد سوخته استاد فو ، یک پری نشسته و زانو هاش و بغل گرفته و زیر لب میگه : بیرون میام ، بیرون میام و کلید بیرون امدنم . دو نفرن ، مرینت و ادرین
اما اگه عاشق بشن کارم سخت تر میشه
تمام
کامنت یادت نره ها
میراکلس نماد عشقه ❤...