وارونگی{پارت 17/پایانی}
-تیکی من حتما باید احساسمو به کت بگم!
-مطمئنی؟
-کاملا!
به لیدی باگ تبدیل شدم و برای کت پیغام گذاشتم-کت!من حتما باید ساعت ده شب تو رو روی برج ایفل ببینم...منتظرتم!
*******************
تا ساعت ده آروم و قرار نداشتم...نگران بودم که نکنه کت پیاممو ندیده باشه.
نه و نیم دیگه طاقت نیاوردم و تبدیل شدم و خودمو به سختی به برج رسوندم...از استرس داشتم میمردم!زیر لب گفتم-اگه نیاد...
یهو صداش باعث شد سه متر بپرم هوا-لیدی باگ!
چرخیدم سمتش و با نیشخند گفتم-آه...سلام کت نوار!
به نظر دمغ میومد...لبخند کمرنگی زد و گفت-سلام...چی کارم داشتی؟
با نگرانی رفتم طرفش و پرسیدم-چیزی شده؟
سرشو به نشونه ی نه تکون داد و گفت-نه...مهم نیست!
-بهم بگو.
-مهم نیست لیدی باگ!
یهو صدای آژیر پلیس اومد و با تعجب گفتم-چی شده؟کت ما باید همین الان بریم ببینیم چه اتفاقی افتاده!
خواستم بدوم برم که دستمو گرفت و گفت-چیزی نیست...کسی که اون زامبی ها رو توی شهر رها میکرد رو پیدا کردن و گرفتنش.
با خوشحالی گفتم-واقعا؟خب خدا رو شکر!تو میدونی کیه؟
آهی کشید و گفت-گابریل آگراست!
با ناباوری نگاهش کردم...حرفی برای گفتن نداشتم...بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم-اما چرا...چطور؟
-این زامبی ها رو از جزیره ی هائیتی میفرستادن...اون جا ماده ی شیمیایی خطرناکی رو به آدما تزریق میکردن که ونا رو به شکل یه زامبی در میاورده و قاچاقی واسه گابریل آگراست میفرستادن.
-اما گابریل آگراست برای چی این کارو میکرد؟
آهی کشید و گفت-برای به دست آوردن معجزه گرای من و تو!
زبونم بند اومده بود...هاکماث همون گابریل آگراسته؟همین جمله رو به زبون آوردم که سرشو به علامت مثبت تکون داد...-چطوری فهمیدی؟
-پسرش فهمید و از پدرش قضیه رو پرسید و بعد به پلیس زنگ زد!الان میگیرنش و دیگه هاکماثی در کار نیست.
-خب تو از کجا فهمیدی؟
پوزخندی زد و گفت-فکر کنم الان که دیگه هاکماثی وجود نداره، عیبی نداره که بفهمی!میخوام رازمو بهت بگم.
سریع گفتم-نه نه بذار اول من یه چیزیو بهت بگم!
-خب...باشه بگو.
باید کارو یه سره میکردم...نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم و تند گفتم-کت نوار من از همون روز اول که دیدمت عاشقت شدم...همیشه آرزوی با تو بودنو داشتم و همین الانشم دارم...احساسم به تو رو نمیتونم مهار کنم...برام فرقی نداره که تو کس دیگه ای رو دوست داری یا نه چون در هر حال دیوونه وار عاشقتم!
صدایی نیومد...چشمامو آروم باز کردم و چهره ی متحیر و ناباور کت رو دیدم و بی اراده بغض کردم. اشکام بدون اجازه ی خودم پایین ریختن و با غم گفت-میدونم...میدونم یکی دیگه رو دوست داری و منو فقط به چشم یه همکار میبینی!میدونم دوسم نداری ولی باید بهت میگفتم!
سرشو با افسوس پایین انداخت...حس میکردم غصه و بدبختی تا انتهای وجودم نفوذ کرده...میون گریه گفتم-چرا نمیتونی منو قبول کنی کت؟تو کی رو دوست داری که باعث شده نتونی دلبسته ی کسی که همیشه کنارته بشی؟
آب دهنشو قورت داد و چیزی نگفت...با صدای بلندی گفتم-بهم بگو!اسمشو بگو...میخوام بدونم کیه!
آهی کشید و گفت-لیدی باگ من...
پریدم وسط حرفش-تو رو خدا بهم بگو!باور کن بهش هیچ صدمه ای نمیزنم...فقط میخوام اسمشو بدونم.
پلکاشو محکم روی هم فشار داد و زیر لب گفت-اسمش...اسمش مرینته...همکلاسیمه...از روز اول که دیدمش نظرم بهش جلب شد...فقط اون بود که مثل بقیه ی دخترا نبود!فقط اون بود که...خود واقعیش بود!مثل بقیه دنبالم نبود...تا حالا برای خوشحالیش هر کاری از دستم بر اومده انجام دادم و از این به بعدم هر کاری واسه ش میکنم...لیدی باگ من واقعا متاسفم!اما من...مرینت رو دوست دارم!
این همه شوک...توی یه شب...اون...عاشق منه...بین گریه لبخند زدم...دستامو جلو بردم و دستشو گرفتم...با دست دیگه م اشکامو پاک کردم و خندیدم و گفتم-آدرین...این تویی!
دوباره اشک توی چشمام جمع شد و ادامه دادم-اینم خود منم!
چشمای قشنگش درشت شد و ناباورانه توی چشمام خیره شد و زمزمه کرد-مرینت!
عرررر خب دیگه هویت همو فهمیدن و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد
بچه ها نظرا بازه نظر یادتون نره
بچه ها میدونم که خیلی یهویی و سریع جمع و جورش کردم ولی بهم حق بدید خودم وارونگیو دوست نداشتم
خب...ممنون از کسایی که رمان رو میخوندن
خداحافظتون
خیلی سخته ببینی،
خونه ت روی آبه!
میراکلس نماد عشقه ❤...