🕳️معمای شهر ممنوعه پارت 2 🕳️
از زبان...خودم😐
کت نوار مانند همیشه در اتاقی تاریکی نشسته بود.... و اشک هایش دانه دانه بر روی گونه اش میغلتیدند.... غمی که در دلش بود را با عصبانیت ابراز میکرد..... زندگی رو پس از عشقش برای خود جهنم کرده بود...دلش شکسته بود..... از دنیای بیرحم که ارزو هایش، دغدغه هایش برای نفس کشیدن، و..... تمام دنیایش را نابود کرد.... زیر لب زمزمه می کرد.. (انتقامت رو میگیرم لیدی باگم.... انتقامت رو میگیرم...... انتقام تک تک اشک هایی که ریختی... انتقام تک تک درد هایی که کشیدی رو می گیرم..... انتقام تک تکشون رو....)و بوسه بر عکس سوخته ی لیدی باگ میزند.... و ادامه میدهد (صبر کن... صبر کن تا فقط یک نفر را پیدا کنم.... بعد برت می گردونم... پیش خودم... تو اغوش خودم.... اگه بدونی چه قدر دلتنگتم.... دلم لک زده واسه یک بار دیگه دیدن لبخندت.... دلم لک زده واسه یک بار دیگه دیدن چشمات.... برای یک بار دیگه شنیدن لحن اروم و آرامش بخشت.....
فلش بک(از زبان کت نوار)
32 روزه منو توی این اتاق زندانی کردن.... 4 روز یک بار برام غذا میارن.... لعنت به این گروگانگیرهای. بیشعور... نمیدونیم لیدیم کجاست... نگرانشم..... دلم میخواد خودم رو بکشم وقتی کنارم نیست....
یک هو در اتاق باز شد.... یک مردی وارد شد.... گفت(خوب خوب..... این چند روز یه نمه زدیم داغانت کردیم.... حالا هم میخوایم قشنگ نابودت کنیم😏)
با عصبانیت گفتم=(ولم کنید عوضی ها،بیشعور ها، (و نورا سانسور میکند... دارا دارادادام) ولمون کنیید... از جونمون چی میخواید
گفت=اوهووو... این که چیزی نیست... مثل اینکه تنت میخواره هااااااا....پس بزار درد واقعی رو نشونت بدم...... با تعجب گفتم =چی......) که امانی برای تموم شدن حرفم نداد...... سریع گرفتم پرتم کرد.... لعنت به این دیوار های جادویی.... که نمی زارن من از کاتاکیلیزیومم استفاده کنم...... تو همین فکر بودم و تقلا برای رهایی از دستش.... که یک هو بستم به یک صندلی.... یک مرد دیگه ای لیدی باگ رو هول داد تو.... گفت=بفرما اینم از لیدیت
با لکنت گفتم =ل.... ل.... لیدی... باگ..... خودتی.... هوییی عوضی با لیدی من درست رفتار کنننننننن.....
حال... ت.... خو... به....)
با ناله ی امیخته با درد گفت=ا... ره.... پیشی... کوچولو... نگرا... ن... من
که نذاشتن حرفش رو بزنه.... شروع کردن زدنش.... داد زدم=ولش کنیدددددددددددددددددددد... دیوووونههه ایییددد....شمااا هااااااااااااا!!!! 
بدنش میلرزید و اشک هاش از چونه اش تااااااااا زانو هاش رو خیس کرده بودند.... صورتش کبود بود....
یک زنی وارد شد و گفت =خوش میگزره جیگر(نورا پارازیت =بههههههه کتتتت نواااااررررر نگووووو جیگررررررررررر
من=اروم باش وجدان عزيزم به خودت مصلت باش... نوراپارازیت =نمیییتووووونمممممم
) درد کشیدن کسی که دوستش داری خیلییی حس بدیه نه
اشکام امونم نمیداد=با لکنت گفتم =تو... رو... خد.. ااا... ول... ش... کنی... د....
گفت=نه تنها که ولش نمی کنیم بلکه.....
یک بشکن زد.... مرده ای که داشد با شلاق میزد رو کمر لیدی باگم
یک چاقو در اورد گفت =خب بریم سراغ نمایش اصلی.... 
و چاقو رو روی گلوی لیدی باگ فشرد... قلبم فرو ریخت..... وقتی که خون از گردن لیدی باگ به پایین ریخت و بر بدنش جاری شد..... چشمانم تار دیدو سپس سیاهی مطلق........
ببخشید کوتاهه ولی اخه خیلی درس دارم... همین الانشم دارن سرم غر می زنن
خب حرفی ندارم 
بای بای تا بعد 
میراکلس نماد عشقه ❤...