مرینت: افتادم تو آب.

دست و پا میزدم. قلبم تند تند میتپید. دیگه جونی برام نمونده بود. چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم...

 

رفتم نزدیک دریا. کشتی داشت میرفت. به رفتنش خیره شدم. چند قطره اشک از گوشه چشمم رد شد...

اون به همین راحتی تنهام گذاشت؟ ...مگه قول نداده بود هیچ وقت تنهام نزاره...

چهار دست و پا افتادم روی زمین. قطره قطره اشک میریختم: چرا تنهام گذاشتی... چرا از پیشم رفتی... مگه من چه بدی در حقت کردم... چرا حرفامو باور نمیکنی... ما عاشق هم بودیم... چرا این کار رو میکنی... برگرد... مرینت برگرد...

مسئول: ببخشید اینجا خطرناکه. بلند شید آقا.

ادرین: بلند شدم، اشکامو پاک کردم. رفتم خونه. اولین بلیط به سمت لندن رو گرفتم. رفتم فرودگاه. ساعت ۴ صبح رسیدم لندن. کشتی مرینت ساعت ۱۱ صبح میرسه. پس رفتم هتل . خیلی خسته بودم خوابیدم. قرار شد فردا صبح برم ساحل.


مرینت: آروم چشمام رو باز کردم. خورشید داشت تو چشمم میتابید.دستمو گرفتم جلوش. از حالت دراز کشیدگی در اومدم و نشستم. خودمو دم ساحل دیدم. سر تا پام خیس بود. لباسام گِلی شده بود و همین طور دست و پام.چند تا سرفه کردم.
حالم خیلی بد بود. حس کردم کلی آب خوردم. بعد....

اوردم بالا.

بلند شدم رفتم تو آب تا تمیز بشم.

اومدم بیرون.

هوا خیلی سرد بود! منم که دیگه با این لباس کم و خیس حتما سرما میخورم. نشستم جلوی افتاب تا گرمم بشه. یه صدف جلوم دیدم، برش داشتم. چه قشنگ بود! تصمیم گرفتم روی شن های ساحل با صدف نقاشی بکشم.

صدا یه نفر رو از پشت سرم شنیدم: داری چی میکشی؟!


ادرین: رفتم ساحل. هیچ کس نبود. نه کشتی، نه مسافر، هیچکی.یعنی من زود اومدم؟ ساعتو نگاه کردم ، نه انگار دیر هم اومدم. ساعت دوازدس.

دقت که کردم یه دختر چند متر اون ور تر نزدیک ساحل دیدم. صورتش پشت من بود. این،،، این مرینت نیست؟؟!

یکم رفتم جلو تر. اره خودش بود.

بدون اینکه بفهمه رفتم پشت سرش. انگار داشت روی شن ها نقاشی میکرد. گفتم: داری چی میکشی؟!

مرینت: پشت سرمو نگاه کردم. ادرین بود!! اون از کجا منو پیدا کرده؟؟ ناخوداگاه پریدم بغلش. اونم بغلم کرد. یه لحظه همه چی از ذهنم رفت. یادم رفته بود که اون قاتل پدرمه. همون طور بغلش کرده بودم.

ادرین: یهو پرید بغلم! خیلی تعجب کردم! اون مگه از من بدش نمیاد؟؟ منم بغلش کردم.

مرینت: یه دفعه همه چی یادم اومد.
سریع از بغلش اومدم بیرون. ازش فاصله گرفتم و با اخم رومو کردم اون ور: ببخشید یه لحظه از خودم بی خود شدم. فراموش کردم که شما قاتل پدرم هستید.

ادرین: توجهی به حرفش نکردم. رفتم جلو تا ببینم چی کشیده. تعجب کردم!! اون منو کشیده بود!! گفتم: تو مگه از من بدت نمیومد؟؟ چرا منو کشیدی؟

مرینت: خیلی خوشحال نباش تو رو کشیدم. میخواستم...
پرید وسط حرفم: چرا من و انقدر زشت کشیدی؟

مرینت: حقته. من تو رو کشیدم . بعد میخواستم با یه صدف دیگه خط خطیت کنم. چون ازت بدم میاد. من نمیتونم تو رو بُکُشَم. برای همین تو ذهنم تو رو میکُشَم.

ادرین: با حرفش خیلی ناراحت شدم. به روی خودم نیوردم. نشستم و یه صدف برداشتم و شروع کردم به نقاشی کشیدن.

مرینت: هیچی نگفت. نشست روی زمین فکر کنم میخواد تقاشی بکشه. برای این که بدونم داره چی میکشه رفتم کنارش نشستم. اون داشت منو میکشید!!

چقدر قشنگ هم کشید! برای اینکه حرسش رو در بیارم گفتم: تو که از من خوشت میاد. چرا منو میکِشی؟

ادرین: چون دوستت دارم میکِشَمت.
بعد یه گل از بوته کنارمون برداشتم و گذاشتم کنارش: قشنگ شد!

مرینت: اصلا هم قشنگ نیست.

ادرین: معلومه که قشنگ نیست. کسی که قشنگه تویی!

مرینت: اخمام رفت تو هم.

ادرین: بیا بغلم. دستامو باز کردم( یعنی بیاد بغلم )

مرینت: من میخوام تو رو بُکُشم، بعد بیام بغلت؟؟

ادرین: بیا دیگه.

مرینت: نخیر. بلد شدم برم که دستمو گرفت: مرینت نرو.

دستمو از دستش جدا کردم: میرم خوبم میرم.

ادرین: تو که جایی رو نداری که بری.

مرینت: هرجا برم بهتر اینکه که پیش یه قاتل باشم.

ادرین: میشه انقدر بهم نگی قاتل؟ میگم من پدرت رو نکشتم. چرا نمیفهمی؟؟؟

مرینت: خودت خودت کشتیش.

ادرین: دیگه داشت میرفت رو مخم. گفتم: اصلا من کشتمش. خودم با دستای خودم کشتمش. خیالت راحت شد؟؟ من پدرت رو کشتم.

 


تمام😊

کامنت فراموش نشه.❤