ادرین: خسته شدم، گفتم: یعنی قرار بود یه لباس بپوشی ها. تموم شد؟؟

هیچی نگفت.

 گفتم: تموم شد؟؟ با توهم . چرا چیزی نمیگی؟ بیام؟

هیچی نگفت.

گفتم: من اومدم.

وارد شدم. با اون صحنه ای که رو به رو شدم قلبم درد گرفت. گفتم: مرینت میشه اون چاقو رو از جلو صورتم برداری؟؟

مرینت: نه.

ادرین: باشه خودت خواستی.

سریع رفتم پشت سرش. با یه دستم محکم از پشت گرفتمش. با اون دستم، دستی رو که قاچو توش بود رو اوردم بالا.

چاقو از دستش افتاد.

با پام پرتش کردم زیر کمد.

مرینت و آزاد کردم.

مرینت: چرا انداختیش زیر کمد؟؟؟

ادرین: نکنه انتظار داری بزارم به همین راحتی بکشیم؟؟تو زورت به من نمیرسه خانوم کوچولو!
مرینت: باشه.
با عصبانیت رفتم سمت در و بازش کردم: من میرم ، من از پاریس میرم تا دیگه تو رو نبینم. تو خیلی اذیتم میکنی.هیچ شوخی هم با تو ندارم. میرمممممم.

از سالن خارج شدم و رفتم خونه.

ادرین : از اتاق رفتم بیرون. آلیا رو دیدم.

آلیا: چرا رفت؟

ادرین: خودت بهتر میدونی. به همین راحتی مهمانی رو خراب کرد. من میرم خونه.
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
ززیییننگگگ...
رفتم مدرسه. وارد کلاس شدم، مرینت نبود. نشستم سر کلاس.
.
.
.
.
زنگ خورد. بوستیه: روز خوبی داشته باشید!

ادرین: یعنی مرینت کجا رفته؟؟ شاید آلیا میدونه.

رفتم پیشش: از مرینت خبر نداری؟

آلیا: نه. خودم هم نمیدونم!

ادرین: مگه کجا رفته؟ وایسا ببینم،،، نکنه،،، نکنه،،، وای نهههه!!!

آلیا: چی شد؟

ادرین: بعدا میبینمتون. خدانگهدار.

مرینت: رفتم خونه. تصمیم گرفتم برم لندن( پایتخت انگلیس)
با هواپیما نرفتم چون ادری ممکنه اسممو از تو لیست پیدا کنه و بفهم کجا رفتم. پس یه کشتی گرفتم.

صبح از خواب بیدار شدم.

وسایلمو جمع کردم. مقداری پول هم گذاشتم تو کیفم برای هتل. شاید اونجا کار پیدا کردم.


ادرین: رفتم فرودگاه. به مسئول های اونجا گفتم: ببخشید شما دختری به نام مرینت دوپن چنگ وارد فرودگاه نشده؟

مسئول: نه.

ادرین: رفتم پیش یه کسی دیگه: ببخشی اسم مرینت دوپن چنگ تو لیست هست؟؟

مسئول: نه.

ادرین: یعنی کجا رفته؟؟ فرودگاه نیومده. نکنه با کشتی رفته؟ مگه دیونس؟؟ البته از اون چنین کار هایی بعید نیست.

رفتم ساحل. ببخشید یه دختر به اسم مرینت دوپن چنگ تو لیستتون هست؟

مسئول: بله. کشتی حرکت کرده آقا.

ادرین: چیییی؟؟؟؟ نههههه!!!

مرینت: سوار کشتی شدم. رفتم توی یکی از کپه های یه نفره کوچیک. چمدونم رو گذاشتم روی میز. روی تخت دراز کشدم و خوابم برد.

با صدای رعد و برق از خواب پریدم.

ناخواگاه جیغ کشیدم، شب بود.

از پنجره معلوم بود که بارون شدیدی میومد. فکر کنم بارون تبدیل شده بود به طوفان. قلبم تند تند میزد. صدای داد و فریاد مردم از بیرون میومد. گفتم برم بیرون ببینم چه خبره.

شانس من همون موقع که در رو باز کردم کشتی کج شد. آب ریخت تو اتاق، افتادم روی زمین. سر تا پام خیس شد. رفتم بیرون. باد داشت منو میبرد. دستمو گرفتم به یه میله. یه زنی رو دیدم که داره از کشتی پرت میشه. میگفت کمک. رفتم سمتش دستش رو گرفتم: تحمل کنید خانوم.
خانم: کمککک. ولم نکن.

مرینت: سفت بچسب.

همون موقع کشتی از طوفان و باد کج شد و...

خودم هم همرا اون زن پرت شدم تو دریا. ادم های زیادی افتاده بودن تو آب.
نفس کم اوردم. دست و پا میزدم.
سرم رو از آب اوردم بالا: کمکککک..... کمککک....
افتادم تو آب.
دست و پا میزدم. قلبم تند تند میتپید. دیگه جونی برام نمونده بود. چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم...


خب تمام شد😁

لطفا کامنت بدید تا زود تر پارت بعدی رو بدم و گرنه دیر تر میدم.

آلیا جون اگه وقت کردی رمانم رو تو موضوعات بزار ممنون😊