وارونگی{ پارت 15}
از آلیا خداحافظی کردم و کیفمو انداختم پشتم و از مدرسه خارج شدم...داشتم قدم میزدم که صدایی سر جام میخکوبم کرد-سلام!میتونیم صحبت کنیم؟
چرخیدنم همانا و رفتن ضربان قلبم روی هزار همان...باورم نمیشد که دوباره دارم میبینمش!
بعد از کلی تلاش بالاخره گفتم-سسسسس...سل...ام!
لبخندی زد و دستی به پشت گردنش کشید و دوباره سوالش رو تکرار کرد-میتونیم حرف بزنیم؟
دستپاچه تر از قبل شدم و به خودم اشاره کردم و گفتم-ممممن؟
به اون اشاره کردم و ادامه دادم-با یه ابرقهرمان؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت-چرا نشه؟
سرمو انداختم پایین و گفتم-باشه.
به دور و بر نگاه کرد و گفت-فقط این جا خیلی شلوغه!موافقی که بریم یه جای خلوت تر؟
احساس میکردم الان پس میفتم...به زحمت گفتم-آ...آره خوبه.
با هم شروع به قدم زدن کردیم...خدا میدونه که تا چعه اندازه خرذوق بودم!دوباره منم که کنار کتم! خیلی مشتاق بودم که ببینم چی میخواد بهم بگه...همین جوری عین خلا داشتم نفس عمیق میکشیدم که با حرفش کپ کردم-من میتونم به عنوان یه دوست ازت مشورت بخوام؟
عبارت «به عنوان یه دوست» توی ذهنم میچرخید و مغزمو هر لحظه بیشتر از قبل اذیت میکرد...به زور گفتم-البته!
دستاشو پشتش توی هم قلاب کرد و همون طور که قدم میزدیم گفت-خب...راستش من میخوام یه چیزی رو به یه کسی بگم ولی نمیتونم! یعنی سخته چون نمیخوام توی حالت ابرقهرمانیم بهش حرفی رو بزنم و باید توی حالت عادیم باشم.
-آخه...چرا؟
-چون نمیخوام اونم درگیر کارای ابرقهرمانانه بشه و خطری تهدیدش کنه.
-خ...خب؟چه چیزی میخوای بهش بگی کت نوار؟
یه کم برای گفتنش تردید داشت اما بالاخره تونست بگه-من به اون علاقه دارم و میخوام علاقه م رو بهش ابراز کنم.
دیگه واقعا حس میکردم ایستادن و تظاهر به خوب بودن کار سختی باشه...اون یه نفر رو دوست داشت!به زحمت گفتم-خب؟
-و...توی حالت عادیم به اندازه ی الانم شجاع نیستم و قدرت بیان احساسم برام سخته چون هر بار که میبینمش احساس میکنم نمیتونم چیزی بگم!
کت نوار چه دنیایی داشت و من چقدر از دنیای اون دور بودم...من اونو آدم بی احساسی تصور میکردم اما حالا میفهمیدم که اون هم احساس داره اما...احساساتش برای من نیست!
دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت-مرینت؟حالت خوبه؟
هول شده خندیدم و گفتم-آ...آره من خوبم...ولی تو نه!
با تعجب نگاهم کرد و گفت-من برای چی خوب نیستم؟
-باید مثل الان شجاع باشی و هر طور هم که شده احساساتت رو بهش بگی!
نگاهش رو به زمین دوخت و آروم گفت-ولی اگه اون به من علاقه نداشته باشه و عاشق پسر دیگه ای باشه چی؟
-چرا این حرفو میزنی؟
-یه نفر دیگه هم اونو دوست داره ولی... اون شجاع تر از منه و توی ابراز احساساتش موفقه!میترسم همین الان هم اعتراف کرده باشه و دختر مورد علاقه م به سمتش جذب شده باشه!(بلوط احساسی:ای لوکای خر
توی وارونگی ازت متنفرم!
بلوط منطقی:هر کسی حق بیان احساساتشو...
بلوط احساسی:خفه شووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!)
نمیدونستم چی بگم...چی کار میکردم وقتی کسی که دوستش داشتم جلوی من از عشقش حرف میزد؟
چیزی نگفتم که پرسید-تو اگه جای من بودی و شک داشتی که کسی که دوسش داری یکی دیگه رو دوست داره، حاضر بودی با این حال بهش اعتراف کنی؟
نمیدونستم! واقعا نمیدونستم...من الان مطمئن بودم که اون کس دیگه ای رو دوست داره و حالا اعتراف کردن چه فایده ای داشت؟نفس عمیقی کشیدم و به دروغ گفتم-اعتراف میکردم!
-واقعا؟بهت حسودیم میشه چون تو از من شجاع تری!
لبخند زدم و گفتم-من اون قدرا هم شجاع نیستم...فقط سعی میکنم مثل کسی که دوسش دارم باشم؛ اون خیلی شجاع و بی پرواست و من تحسینش میکنم.(منظورش کته ها!)
حس کردم یه دفعه حالش عوض شد و سگرمه هاش رفت تو هم! با نگرانی پرسیدم-کت نوار من ناراحتت کردم؟چی شده؟ببخشید اگه...
دستشو آورد بالا و گفت-نه...چیزی نیست مرینت فقط...
خیلی آروم زمزمه کرد-مطمئن شدم اون کسی که اون دوسش داره، هر کی هست من نیستم چون من ترسوتر از این حرفا ام!
اوا! الان چطوری یهو به این نتیجه رسید؟حرف من چه ربطی به این قضیه داشت؟(بلوط منطقی:ماشاءالله یکی از یکی خنگ تر!
بلوط احساسی:ساکت باش به مرینت خوشگل من توهین نکننننن![]()
)
لبخند تلخی زد و گفت-ممنونم مرینت! از صحبت کردن باهات لذت بردم...خیلی زیاد!
بعد هم قبل از این که بهم فرصت حرف زدن بده، پرید بالای ساختمونی که کنارش بودیم و از محدوده ی دید من ناپدید شد...
واقعا چقدر بدبخت و فلک زده ان اینا!
خبببببببببببب بای تا سه شنبه عزیزانم
میراکلس نماد عشقه ❤...