نفس عمیقی کشیدم و گفتم-چند وقتیه که با هم آشنا شدیم و کنار هم برای ایجاد صلح و آرامش میجنگیم.

کت-درسته.

-امممم...خب من...راستش...

-راحت باش لیدی باگ!

-راحتم.

-چه قضیه ایه که باعث شده تو اینقدر مضطرب باشی؟

باید به خودم مسلط میبودم...آب دهنمو قورت دادم و گفتم-من...به تو...

با یه صدای جیغ هر دومون دو متر پریدیم بالا-وااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه که واقعا دارم لیدی باگ و کت نوار رو از نزدیک میبینم! من و این همه خوشبختی محالهههههه اگه باهاتون عکس نگیرم و بهم امضا ندید خودمو میکشم! من همیشه منتظر چنین روزی بودم و الان نمیدونید که چقدر ذوق دارم!

یه دختر دقیقا عین شترمرغ داشت میدوید طرفمون...تا رسید به ما ازمون آویزون شد و زد زیر گریه و در همون حال هم نالید-خیلی خوشحالم که موفق شدم ببینمتون.

احساس میکردم الان گردنم داره رگ به رگ میشه...خودشو کشید عقب و با نیشخند گفت-میشه بهم امضا بدید؟

حالم یه کم گرفته شده بود چون بعد از اون همه کلنجا رفتن با خودم بالاخره داشتم به کت احساساتم رو میگفتم اما این دختر باعث شد که نتونم کارمو انجام بدم. من چیزی نگفتم و کت با لبخند گفت-حتما! چرا که نه؟

دختره یه کاغذ و خودکار از داخل کیفش در آورد و داد دست کت. امضا زد و بعدش داد به من و منم امضا زدم و دادم به دختره و با لبخند تصنعی گفتم-خوشحال شدیم که دیدیمت!

باز دستشو انداخت دور گردنم و گفت-هنوز که تموم نشده!باید باهاتون عکس بگیرم.

اومد خودشو بین من و کت جا داد و موبایلشو در آورد و با لبخند گفت-بگید سیییییییییییییب!

ما هم هر دو گفتیم-سیییییب!

هشت تا عکس گرفت و بعد در حالی که عکسا رو با ذوق و شوق نگاه میکرد گفت-وای شما دو تا خیلی به هم میایدا! راستی شما با هم رابطه ی عاشقانه دارین؟

گرممم شد و دستپاچه شدم و چیزی نگفتم. کت سریع گفت-نه نه ما فقط همکاریم و هیچ رابطه ی عاشقانه ای نداریم! فقطططططططططططط همکار.

با این حرف کت دلم گرفت...کاملا واضح بود که اون به هیچ وجه احساسی که من بهش دارم رو به من نداره و منو فقط به چشم یه همکار میبینه. ناخودآگاه حالم گرفته شده بود و اصلا نمیتونستم لبخند بزنم. دختره با افسوس گفت-چه حیف ولی کاش رابطه داشتین آخه خیلی به هم میاید. خب دیگه مرسی که گذاشتین باهاتون عکس بگیرم و بهم امضا دادید...خداحافظ!

بعدم بدو بدو رفت.

کت چرخید طرفم و پرسید-لیدی باگ تو چی میخواستی بگی؟

حالا چی کار میکردم؟ بعد از یه کم من و من بالاخره گفتم-میخواستم بگم من بهت افتخار میکنم که انقد مسئولیت پذیری و زود خودتو رسوندی!

دستی به پشت گردنش کشید و گفت-آ...آها! خب...ممنون لیدی باگ!

بهش لبخند زدم و چیزی نگفتم...حالا حالاها نباید حرفی میزدم! یویومو در آوردم و گفتم-من دیگه میرم...خدافظ!

یویو رو دور دودکشی حلقه کردم و پریدم...

*************

آلیا از صبح هشت بار زده بود توی بازوم و الان واقعا احساس میکردم یه کم همون قسمتایی که ضربه زده رفته داخل!با کلافگی گفتم-دیگه چیه آلیا؟

با نیشخند گفت-آدرین از وقتی رفته پای تخته، پنج بار به تو نگاه کرده.

-چیز عجیبیه؟

-دیوونه آدرین روی تو کراش داره!

چشمامو توی حدقه چرخوندم و پوفی کردم و گفتم-اصلا هم این طور نیست. آدرین فقط یه دوسته! هم من به اون به چشم یه دوست نگاه میکنم هم اون به من!

-کدوم دوستی همه ی همکلاسیاشو جمع میکنه که برن نونوایی و دوستشون و بهشون کمک کنن؟

-واقعا که! یعنی تو همچین کاری نمیکنی؟

-ام...خب معلومه که میکنم ولی آدرین تازه با تو آشنا شده و نگاهاش...مدل حرف زدنش...رفتاراش و کاراش با تو خیلی خاصه.

آروم خندیدم و گفتم-آلیا! میدونی داری راجع به کی حرف میزنی؟آدرین آگراست! پسر برترین طراح پاریس! به نظرت اون عاشق کسی مثل من میشه؟(بلوط احساسی:یه بار دیگه به خودت توهین کنی با پا میام توی دهنت   بلوط منطقی: از نظر منطقی، آدرین نباید عاشق مرینت بشه!   بلوط احساسی:میزنم بمیریا! مرینت به این خوبی و گلی!   بلوط منطقی:قبول کن که هر کسی باید با یه نفر توی طبقه ی اجتماعی هم سطح خودش باشه!   بلوط احساسی:من احساساتی ام چطوری ازم انتظار داری همچین چیزیو بپذیرم و به طور منطقی به این قضیه نگاه کنم؟)

با صدای خانم بوستیر هر دو ساکت شدیم-مرینت و آلیا! لطفا با همدیگه صحبت نکنید.

معذرت خواهی کردیم و به توضحات درسی گوش دادیم.

 

 

*************

 

از آلیا خداحافظی کردم و کیفمو انداختم پشتم و از مدرسه خارج شدم...داشتم قدم میزدم که صدایی سر جام میخکوبم کرد-سلام!میتونیم صحبت کنیم؟


 

عررررررر

خب دیگه به خدا تا حدی که در توانم بود نوشتم...الان احساس میکنم کمرم نصف شده

خداحافظ تا پنجشنبه

If that's the last time I'd see you again
But I'll never tell you just how I felt