روی میز نشسته بودم که یک لحظه احساس تنهایی کردم از اتاق رفتم بیرون و به پدر و مادرم خیره شدم که عین مار بهم پیچیده بودن و داشتن خواب هفت پادشاه رو میدیدن .

برگشتم به اتاقم یه بلوز دامن دار با یه شلوار صورتی چسبان که تا پایین زانوم میومد و یه سویشرت کلاه دار پوشیدم .کلید وهمه پولام با کارت بانکی مامانم(چه کار بدی)(شما خفه)(چشم ابجی )( افرین دختر خوب)وچترم رو برداشتم واز خونه زدم بیرون

. داشت یه بارون خیلی شدید میومد چترم رو باز کردم وهی پشت سر هم اشک میریختم ویاد تمام دوستام که یکی یکی میومدن و میرفتن میفتادمو هق هقم بیشتر میشدو اروم اروم قدم بر میداشتم سرم رو بالا اوردم که یه نفر رو دیدم(الان داری فکر میکنی ادرین رو دید نه؟)( مری:ذهن خون کی بودی تو؟)(مخلص شمام)

یه دختر بچه که به نظر هفت هشت ساله میومد با لباسای پاره پوره زیر بارون نشسته بود . دلم براش سوخت یاد چترم افتادم با اینکه بارون خیلی شدید بود چترز رو به سمتش گرفتم وگفتم بیا دختر کوچولو!و عروسکی که خیلی دوستش داشتم و از بچه گی تنها دوستم بود روهم بهش دادم خیلی خوشحال شد وکلی تشکر کرد وبدو بدو رفت منم که موش اب کشیده شده بودم کلاهم رو گذاشتم رو سرم وبه راهم ادامه دادم راستش نمیدونستم کجا میرم همینطوری میرفتم تا.........


ینم پارت اول برای پارت بعدی 8 تا اگه کامنت ها بیشتر از 8 تا بود ضد حالی نمیزنم اگه کمتر بود ضد حالی تو راهه 

اگه کم بود بگین تازه این پارت ازمایشی هست ببینم کامنت ها زیاده یانه

تا بعد بای عشقولیا